فرمایشات شهبانوی بزرگوارمان در اثر گرانبهای کهن دیارا /18

فرمایشات علیاحضرت شهبانوی بزرگوارمان
 در اثر گرانبهای کهن دیارا
" درودت باد شهبانو "
  غرور و شوکت و مجد همه تاریخ ایرانی 

اوایل دی ماه تیمسار ازهاری که فقط شش هفته تصدی نخست وزیری
 را به عهده داشت دچار حمله قلبی گردید و دیگر نتوانست به کار خود ادامه دهد .
کشور کاملا فلج شده بود  و حتی یک بشکه نفت نیز از ایران خارج نمی شد .
در این زمان پادشاه به فکر انتخاب غلامحسین صدیقی
 به مقام نخست وزیری افتاد .
صدیقی که در کابینه محمد مصدق سمت وزیر کشور را به عهده داشت 
 از احترام قابل ملاحظه ای در همه محافل برخوردار بود .
دکتر صدیقی این پیشنهاد را پذیرفت وبرای تشکیل دولت خود دو هفته
 مهلت خواست واین در شرایط دشوار آن روز کشور  زمانی بس طولانی بود .
دراین موقع تیمساران اویسی و مقدم که مسئولیت امنیت مملکت
را به عهده داشتند از من  تقاضای ملاقات کردند.
آنها از وخامت اوضاع صحبت کردند  وتاکید نمودند که اگر پادشاه
 در دو یا سه روز آینده نخست وزیر جدیدی انتخاب نکند 
 بیم آن می رود که انقلابیون به کاخ سلطنتی حمله کنند .

 

"تصوير دکتر شاهپور بختيار پادشاه ایران را مشایعت می کند"
***
آنها شاپور بختیار را برای احراز این سمت پیشنهاد کردند و اضافه نمودند
 که به گمان آنها او با این پیشنهاد موافقت خواهد کرد .
من سخنان آنها را برای پادشاه نقل کردم .
همسرم با این انتخاب مخالفتی نداشت .
بختیار به عنوان یکی از رهبران جبهه ملی  به گروهی تعلق داشت 
 که به قانون اساسی وفادار بودند .

***

برخی اطرافیان در این باره با آقای بختیار صحبت کرده بودند  و چنین بنظر می رسید که او برای نخستین ملاقات حاضر نبود به کاخ بیاید .
بنابراین به همسرم پیشنهاد کردم که او را در منزل همسر دائی ام  لوئیز قطبی که با بختیار خویشاوندی داشت ملاقات کنم .
پادشاه با پیشنهاد من موافقت کرد و من با بختیار ملاقات کردم .
من او را نمی شناختم  و از همان ابتدا در باره نبود آزادی  ووجود ارتشاء صحبت کرد .
من یاد آور شدم که کشور در خطر است .
او به اطلاع من رساند که یکی از شرایط قبولی این سمت آزاد کردن کریم سنجابی  یکی از رهبران جبهه ملی  و دوست اوست .
من نتایج گفتگوهایمان را به آگاهی پادشاه رساندم  و او امر به آزادی سنجابی داد  و نخستین ابتکار سنجابی قبل از حرکت بسوی نوفل لوشاتو  مدح خمینی بود .
چون این مشکل حل شده بود بختیار به کاخ آمد.
پادشاه در این باره می نویسد ...
واگر اشتباه نکنم سپهبد مقدم شخصا وی را شبانه و در خارج از ساعات متعارف ملاقات به کاخ نیاوران هدایت کرد .
بختیار در این ملاقات مکررا نسبت به مقام سلطنت ابراز وفاداری کرد و کوشید به من ثابت کند که تنها کسی است که میتواند در آن دوران دشوار دولت تشکیل دهد .
اومی گفت مایل است تمام ترتیبات در قانون اساسی را رعایت کند....
این شرایط برای من قابل قبول بود...
درهمان زمان بعضی ازشخصیت ها خصوصا سفرای آمریکا وانگلیس پادشاه رابه ترک موقت ایران بمدتی کوتاه تشویق می کردند ومعتقد بودند که رفتن او به آرام شدن کشور کمک خواهد کرد .
آقای بختیار نیز همین عقیده را داشت .
این خبر به سرعت در همه جا پخش شد خصوصا در میان امرای ارتش که پادشاه فرماندهی آنرا بر عهده داشت .
افسران وسربازان ما که از وضع کشور به ستوه آمده واز چند ماه پیش شاهد فرار عده قابل توجهی از بلند پایگان کشور بودند  حضور پادشاه  در ایران را لازم میدانستند .
تیمسار عباس قره باغی  رئیس ستاد ارتش بطور خصوصی به من گفت  ..
اگر پادشاه ایران را ترک کند ارتش از هم پاشیده خواهد شد .
بعضی از افسران از جمله تیمساران بدره ای  و خسرو داد  پیشنهاد کردند که تا آرام شدن وضع پادشاه در جزیره کیش اقامت کند و آمادگی خود را برای هرگونه جانفشانی در صورت لزوم  اعلام کردند .
عده ای از نمایندگان مجلس نیز که به ملاقات من آمده بودند  همین اعتقاد را داشتند .
بعضی از این نمایندگان از ترس آنکه پادشاه ایران را ترک کند حتی به من پیشنهاد کردند که مردم ولایت خود را برای مبارزه با انقلابیون مسلح کنند .
در طول هفته های اخیر اغلب این افسران ونمایندگان  وافراد خانواده آنها را تهدید به مرگ شده بودند وبعضی از آنها در نخستین ماه های استقرار جمهوری اسلامی به قتل رسیدند
شخصا فکر نمیکردم عزیمت پادشاه راه حلی برای ازمیان بردن کینه ای باشد که نا آگاهانه در دل مردم راه یافته بود .
اما همسرم به این نتیجه رسیده بود که اگر این پیشنهاد موجب جلوگیری از خونریزی شود باید آن  را پذیرفت .
از خود می پرسیدم ....
در اندیشه مردی که طی سی و هفت سال همه لحظات زندگی خود را وقف مملکت و مردمش کرده و هدفی جز خروج کشور از عقب ماندگی نداشته  و در حال حاضر در نهایت بی  انصافی طرد شده   چه می گذرد ؟
او بخاطر مبارزه دوگانه ای که در طول سال 1357 با آن دست به گریبان بود  یعنی مبارزه آشکار علیه آیت الله خمینی  و مبارزه پنهان علیه بیماری  توانش را بکلی از دست داده بود .
علیرغم همه دشواریهای روز افزون  پرفسور فلاندرن سفرهایش را به تهران قطع نکرد .
خواندن دوباره ی آنچه را که او به پرفسور ژان برنارد نوشته مرا به محیط خفقان آور آن ماه ها در ایران باز می گرداند .
طی سال 1978 پس از درگذشت آقای علم است که اوضاع لا اقل برای ما مشکل می شود .
هنگام آخرین سفرمان به آنجا یقینا بخاطر دارید که چه اشکا لاتی  برای ورود به کاخ داشتیم  و یا اوقاتی را که در انتظار دوستمان صفویان وبه امید رسیدن اتومبیل تیمسار ایادی برای گذشتن از گارد محافظ کاخ  در کوچه قدم میزدیم .
در سفرهای بعدی من تا آخر سال 57 بر تعداد این اشکالات افزوده شد .
در گذشت آقای علم  وبرکناری تیمسار ایادی  موجب شد که ترتیبات معمول که دور از انظارانجام میگرفت تغییر کند   هر چند که نحوه استقبال و پذیرائی از ما کماکان  وبر مبنای شیوه گذشته ادامه یافت .
معهذا اندک اندک اقامت های ما دشوارتر می شد  زیرا دیگر امکان سکونت در خانه همیشگی برای ما وجود نداشت  و مجبور بودیم در هتل اقامت  نمائیم  تا حد ممکن از اطاقهایمان خارج نشویم .
هر چه بر شدت رویدادها افزوده می شد تمایل کمتری به خروج از هتل احساس می کردیم  زیرا اغتشاشات     قطع مکرر برق وتظاهرات خیابانی گاه صورت شورش بخود میگرفت  تا جائی که ملاقات کوتاه یکشنبه صبح ما را نیز مشکل می کرد .
بیمار همچنان خوش برخورد بود  ولی مدت ملاقاتها کوتاه شده بود و خصوصا در آخرین دفعات او را بسیار نگران وعصبی یافتم   از نظر پزشکی بحث ما در اطراف انواع داروهای آرام بخش اعصاب وتجویز یا عدم تجویز آن می گشت .

دوستمان صفویان در غالب موارد مرا در این ملاقاتها همراهی می کرد .
آخرین سفر من آخر دسامبر 1978 سی و نهمین دیدار من با پادشاه بود که سی و پنج بار آن در ایران انجام گرفته بود .
در آخرین ملاقات وضع بیمار زیر فشار وتنشی آشکار که بنظر خطرناک می رسید  دگرگون شده بود .
من او را در حالیکه به اخبار یکشنبه صبح رادیو گوش می دادم معاینه کردم .
آری پادشاه بکلی خسته و ناتوان شده بود  وتصمیم قطعی گرفته بود موقتا کشور را ترک کند .
اما نا امیدی وفادارانش خصوصا افسران ارتش مرا سخت متاثر می کرد و به همین جهت از او خواستم اجازه دهد در ایران بمانم .
من به هیچ کاری دخالت نخواهم کرد  و هیچ کس را نخواهم پذیرفت   و فقط همچون نشانی از حضور شما در اینجا    در این کاخ  خواهم ماند .
او اندوهگین در جواب من گفت ...
لازم نیست نقش ژاندارک را بازی کنی .
 و از من خواست در کنارش بمانم .
دی ماه فرار رسیده بود برف میبارید  و همسرم در خاطراتش چنین نوشت ...
آخرین روزهای اقامت در تهران سخت و دشوار بود وشب ها با بی خوابی گذشت .
میبایست روزها همچنان بکار خود ادامه دهم  وحال آنکه تاریخ حرکت نزدیک  ونزدیکتر می شد .
اندوه عمیقی اندک اندک کاخ را در بر گرفته بود .
در درون کاخ آدمها چون موجوداتی بیروح در رفت و آمد بودند  و من گاه گاه بعضی از آنها را میدیدم که به آرامی  می گریستند .
به آنها می گفتم که ما باز خواهیم گشت  و آنها مایل بودند سخن مرا باور کنند   همانطور که ما نیز چنین آرزوئی داشتیم ..
همه ما از یک واقعیت رنج می بردیم  .و از خود می پرسیدیم .....

تاریخ ما را بکدامین فاجعه میکشاند ؟
پایان بخش سوم
درودت باد شهبانو

همه روح بزرگ و پاک در فرهنگ ایرانی
که بانوی طراز اول ملک  دلیرانی

از آن تقدیر سهم  ملتی امروز این باشد
فلاکت  تیره روزی رنج وحرمان و پشیمانی

 

 

شما اینجا هستید: خانه مطالب سایت گفتار فرمایشات شهبانوی بزرگوارمان در اثر گرانبهای کهن دیارا /18