از فرمایشات علیاحضرت شهبانو در اثر جاودانه کهن دیارا/9

از فرمایشات علیاحضرت شهبانوی بزرگوارمان
 در اثر گرانبهای کهن دیارا
  
" درودت باد شهبانو "
غرور و شوکت و مجد همه تاریخ ایرانی 
   
در نوروز سال 1355 پنجاهمین  سال آغاز سلطنت سلسله پهلوی را جشن گرفتیم .
من خصوصا در آنروز احساس کردم که در روابط  مردم با سلطنت
 خللی وارد شده  و پشتم از این حس لرزید .
بر هماهنگی و اطمینانی که در گذشته وجود داشت خدشه وارد آمده بود .
همسرم در مقابل آرامگاه رضا شاه یک بار دیگر وفاداری خود را نسبت
 به مردم اعلام کرد و پس از آن با کلماتی  که امروز مرا در اندوهی عمیق
 فرو میبرد چنین گفت ...

 

 محمد‌رضا شاه پهلوی به همراه شهبانو و وليعهد در حال خروج از آرامگاه رضاشاه بزرگ
***
ما فرزندان این ملتیم .
ما در خاک مقدس ایران زاده شده ایم  و در همین جا به خاک سپرده خواهیم شد.
آیا این اشاره ناگهانی به مرگ خود در رابطه با بیماری ای  که از من پنهان می کرد نداشت ؟
فردای آن روز برای چند روز استراحت به جزیره کیش رفتیم
 و گمان می کنم در آنجا بود که ورم غیر طبیعی لب فوقانی او مرا نگران کرد .
در ماه های بعد رویه ای پیش گرفت که امروز با فاصله زمانی
   در نظرم نشان از نگرانی او بود .
او از آن پس سعی کرد رضا و مرا با امور مملکتی آشنا کند .

 

در جهان تا نور خورشید است وماه
عشق ایرانی به نوروز است وشاه  
***
چند بار در هفته رضا و من میبایست با نخست وزیر  وسپس با وزیران در باره مسائل روز صحبت میکردیم .
همچنین روسای ارتش ونمایندگان نهاد های مختلف  وبخصوص نمایندگان مجلس را به حضور می پذیرفتیم .
تحمل این وضع برای من بسیار سخت بود  زیرا هرگز یک لحظه نیز به فکرم نمی رسید که روزی جانشین او شوم و در عین حال میبایست این آموزش را بجد  گیریم و آنچنان با او به بحث بنشینم که انگار او رفتنی است .
حال که این سطور را مینویسم بیاد می آورم که پادشاه سه سال قبل نیز گامی در این راه برداشته بود .
روز اول آذر ماه 1352 بر مبنای یادداشت هایم او   نخست وزیر   نمایندگان مجلس  و روسای ارتش را برای اعلام نوعی وصیت  سیاسی با حضور من در کاخ احضار کرد .
پادشاه به آنها گفت ...
هر آن ممکن است من دیگر در میان شما نباشم .
اگر چنین اتفاقی بیفتد  و ولیعهد برای جانشینی من هنوز به سن قانونی نرسیده باشد   ملکه  و شورای نیابت سلطنت  مملکت را اداره خواهند کرد .
نیروهای ارتش باید به ملکه و پادشاه جوان وفادار بمانند .
ممکن است اوامر از سوی زن یا مردی جوان ابلاغ شود .
ولی باید از آنها اطاعت شود.
زندگی  و امنیت ما در گرو آن است .
امروز با خواندن یادداشت های پرفسور فلاندرن بهتر متوجه سخنان آن روز پادشاه می شوم .
او ظاهرا در آن زمان از ابتلاء به بیماری والدنستروم آگاه شده بود .
بعضی اوقات من نگران می شدم .
امیدوارم خداوند نصیب من نکند  ولی اگر روزی اتفاقی  برای تو بیفتد چه باید بکنم ؟
نخستین کاری که باید انجام دهم چیست ؟
و او با همان لبخند پنهان خود جواب میداد ...
تو خیلی خوب از عهده بر خواهی آمد .
من نیز لبخند میزدم زیرا مطمئن بودم  که هرگز چنین  واقعه ای پیش نخواهد آمد .
او جوان بود  و رضا نیز نزدیک به بیست سالگی  سن قانونی لازم برای اجرای وظائف پادشاهی .
آگاه کردن من از بیماری پادشاه زمانی دراز مورد بحث پزشکان قرار گرفته بود  وعاقبت با رعایت حال بیمار مصمم به مطلع کردن من شده بودند .
پرفسور ژرژ فلاندرن در این باره می نویسد ...
در آن زمان غیر از آقای علم  وتیمسار ایادی   صفویان تنها فرد ایرانی بود که ما میتوانستیم در باره همه مسائل محرمانه پزشکی با او صحبت کنیم .
راز داری در این مورد برای صفویان دشوارتر بود زیرا او مطمئن بود که روزی باید پاسخگوی سئوالات  و انتقادات دیگران خصوصا خانواده سلطنتی باشد  و بخاطر نتایج سیاسی احتمالی آن سخنی در این باره با کسی نمی گفت .
بعد از آنکه این موضوع مورد بحث ما قرار گرفت به این نتیجه رسیدیم که منطق ایجاب میکند که همسربیمار از این امر مطلع گردد.
البته ممکن بود این تصمیم ما مورد انتقاد قرار گیرد  اما تصمیمی بود که بطور جمعی گرفته شد.
قبل از آنکه ما با ملکه که از این جریان بی اطلاع بود صحبتی بکنیم موضوع را تلویحا با اعلیحضرت در میان گذاشتیم  و خواستیم که وضع مزاجی خود را به اطلاع ملکه برساند.
اما پادشاه هر بار به نحوی از جواب صریح به ما طفره رفت .
در نتیجه ممکن بود به تصمیم ما ایراد گرفته شود زیرا محرمانه بودن اطلاعات پزشکی شامل نزدیکان  و در این مورد همسر بیمار نیز می شد .
اما این تصمیم بخاطر بهبود وضع بیمار اتخاذ شده بود  و وقایع بعدی اهمیت نقش ملکه در پیشبرد معالجات همسرش  خصوصا در دوران تبعید نشان داد .
ما از بیم پیشرفت قابل پیش بینی بیماری معتقد بودیم که همسرش باید از وضع او آگاه باشد  واز نظر روانی واخلاقی آمادگی لازم را برای روز مبادا بدست آورد .
پیام دشواری بود .
خصوصا که می بایستی این پیام بطور  کاملا محرمانه و بدون اطلاع بیمار و دستگاه های امنیتی ایران و دستگاه های امنیتی ما و دوستان  و دشمنان  خلاصه دور از همه انجام گیرد .
آنچه که موقعیت را دشوارتر می کرد  لزوم پنهان نگاه داشتن این تصمیم از اعلیحضرت  وآقای علم بود .
یعنی کسی که همواره مشکل گشای ما بود  ولی این بار برای حل مشکل نمی بایست به  سراغ او برویم .
عباس صفویان و من مجبور شدیم ملاقات محرمانه ای را ترتیب دهیم .
پاریس تنها شهر مناسب برای این کار بنظر رسید .
در تهران این کار غیر ممکن بود زیرا در آنجا بدون کمک آقای علم  و دستگاه او امکان رازداری نبود .
در باره این ملاقات  توضیحات بیشتری نمی دهم خصوصا که شما خود نیز شاهد این صحنه تاثر انگیز بودید .
هر چهار نفر شما   میلیز   صفویان و  من در این جلسه حضور داشتیم .
این ملاقات عادی نبود و علیاحضرت علت این تقاضا را دقیقا نمی دانست خصوصا که صفویان که در آن زمان رئیس
دانشگاه بود این امکان را داشت که به بهانه دادن گزارش دانشگاه ایشان را به قبول تشکیل این جلسه قانع کند......
درودت باد شهبانو .
 
نگینی پر گهر بر تارک فرهنگ ایرانی
 همه زیباترین مفهوم از احساس بیش از حد انسانی
که تا گردون  به گردد   مام  میهن را
چو شهبانو فرح دیگر کجا زاید به آسانی ؟

 

شما اینجا هستید: خانه مطالب سایت گفتار از فرمایشات علیاحضرت شهبانو در اثر جاودانه کهن دیارا/9