گفتار": فرنوش رام" از سفر به قاهره" به مناسبت ، سی و سومین سال درگذشت محمد رضا شاه پهلوی

طرح از هنرمند بزرگ ما : بابک

 

بیاد او که ایران بیاد اوست

در جهان تا نور خورشید است وماه
عشق ایرانی به نوروز است وشاه

برای خانه ویران .

اشک شادی اشک غم
اشک شوق و اشک تلخ

اشک آن دلدار در وقت وداع
اشک آن معشوق هنگام نگاه

کودکان هر لحظه گریانند
بینوایان اشک آنان خواهش است

لیک اشک شاه ایران ...
ریزش تاریخ یک ملت درون تیرگی بود

رفتن عشق و محبت شور حال زندگی بود
و تو .....
ای اشک من ای مونس من

ببار آرام وجانسوز زآنهمه درد .

برای اشک شاه و کشور ایران
برای خانه و کاشانه ویران  .

سردبیر

***
گفتار": فرنوش رام"  از سفر به قاهره" به مناسبت ، سی و سومین سال درگذشت محمد رضا شاه پهلوی


خاطرات فرنوش رام از سفر به قاهره

به مناسبت امروز، سی و سومین سال درگذشت محمد رضا شاه پهلوی



مزار شاه فقید ایران در مصر

دوستان ایرانی ام هر تابستان که می رسید با تلفن و ارسال پیامهای مختلف می گفتند فرنوش چرا برای آیین سالروز درگذشت پادشاه فقید به قاهره نمی آیی؟

همیشه کنجکاو بودم که بدانم پس از سالها که از تلاطمهای سیاسی ایران سپری شده و حکومتی دیگر ریشه دوانده است، این ایرانیان که از هر جای جهان راهی قاهره می شوند، چه افکار و اندیشه هایی  دارند؟ چه کسانی هستند؟ براستی فکر می کنند که هنوز امید به بازگشت حکومت پادشاهی پهلوی وجود دارد؟

در سال 2005 بر تردیدهای خود غلبه کرده و با تهیه بلیط و گرفتن ویزای مصر، از اسرائیل راهی قاهره شدم.

در فرودگاه بین المللی بن گوریون در آن روز، در پاویون ویژه نشسته ام که دو بانوی اسرائیلی با دیدن لباس آراسته من با این گمان که راهی اروپا هستم و حتما بلافاصله هم قرار کاری بسیار مهمی دارم، می گویند استراحت کنید حتما با رسیدن به اروپا باید از این ملاقات و جلسه، به آن یکی دیگری بروید. می گویم خیر دارم به قاهره می روم. به شگفت درمی آیند؛ چرا که اکثر مسافران قاهره را آندسته از اعراب شهروند اسرائیل تشکیل می دهند که بیشتر خانمهایشان حجاب هم دارند و من با کت و دامن تابستانی سفید رنگ در میان آنها شاید کمی غریب می نمایم. می گویم برای مصاحبه با بانویی که ملکه ایران بوده راهی قاهره هستم. خانمها در حالی که برشی نازک از کیک خوش رنگ بروی میز را برمی دارند، با تعارف کردن آن به من، می گویند در سن و سالی هستند که بدانند ملکه ایران چه کسی بوده است. زود با  حسرتی آشکار و با عبری که «ه» را «خ» تلفظ می کند، با صدای بلند می گویند: آه فاراخ دیبا، فاراخ دیبا. می گویم آری Her majesty Farah Diba Pahlavi. تا زمان پرواز به گفت و گو درباره ایرانِ آن سالها سپری می شود و هر کسی خاطره ای از ایران و دوران خوب آن سالهای مناسبات دارد که می خواهد برایم تعریف کند.

سوم امرداد بود؛ روزی با هوایی داغ چون تنور در اسرائیل و لابد در قاهره دو بار سوزان تر. وارد هواپیما که می شوم، گرمای شدیدی که ساعتها قبل از آن برسرم خورده است و اوج گرفتن هواپیما، خون دماغم می کند. تمامی مسیر کوتاه 45 دقیقه پرواز، به رسیدگی مهماندارها به قطع خون دماغ سپری می شود و از اینکه بلیط بخش بیزنس را تهیه کرده ام اندکی پشیمان می شوم چون از بودن در این بخش گران، لذتی را که باید نبرده ام. زمانی که در فرودگاه قاهره بزمین می نشینیم یک زوج یهودی اسرائیلی که اتفاقی پشت سرم در صف مهر گذرنامه هستند، به آرامی می گویند ترا در هواپیما دیدیم. مراقب باش حرف اضافه ای نزنی که موجب دردسر شود. با پلیس صحبتی شوخی نکنی اینجا مثل اسرائیل یا جاهای دیگر غرب نیست. می گویند عزام عزام را می شناسند و بیگناه دستگیر وزندانی شده است. عزام عزام یک بازرگان عرب جوان اسرائیلی بود که برای کارهای تجاری میان اسرائیل و مصر در حرکت بود و حکومت حسنی مبارک او را دستگیر کرده بود و مدتی زیاد طول کشید تا اسرائیل او را آزاد کرد و وساطت های بسیار به کار گرفته شد.

هرچند در سال 2005 حکومت مبارک برقرار است اما نباید فکر کرد که بخاطر مناسبات اسرائیل و مصر می توان در مصر مانند کشورهای دیگر یک گردشگر آزاد و فارغ از نگرانی بود.


با بیرون آمدن از فرودگاه قاهره، از دیدن صدها هزار مرد اکثرا جوان درخیابانها شوکه شده ام. خیابانها تا حد زیادی آشفته و آلوده است. همه جا انسان در هم می لولد. چشمم به این همه انسان متراکم در کنار یکدیگر عادت ندارد. به بسیاری از کشورهای دیگر مانند ترکیه که می توانست وضعیت مشابهی داشته باشد، سفر کرده اما اینجا غریب و بشدت پرجمعیت است. آشنایی که در فرودگاه به سراغم آمده است، شوک مرا دو برابر می کند؛ زمانی که مرا از همان فرودگاه به یک ساندویچی سرپایی ویژه مصری می برد؛ نامش «کوشری» است. اینجا دهها نفر در کنار خیابان ایستاده و دارند «کوشری» می خورند. لوبیایی داغ که بروی برنجی شکسته ریخته اند، یک خروار «حمص» و «تحینه» بروی آن ریخته اند و تازه آن را لای نان پیتای سنگین عربی هم گذاشته اند. بی خود نیست که مصری ها فربه بنظر می رسند. اما اگر بتوانند یک وعده آن را بخورند، سیرشان می کند و گرسنگی تمام روزشان را از یادشان می برد. اما چرا «کوشری» در اینجا؟.

چون در دو قدمی مسجد الرفاعی است. این آشنا می خواهد همین ساعت اولی که آمده ام مرا به سوی مسجد الرفاعی ببرد؛ جایی که آرامگاه محمد رضا شاه پهلوی فقید است.



ادای احترام شهبانو فرح پهلوی و  بانو جهان سادات همسر رئیس
جمهور فقید مصر، بر سر آرامگاه موقت پادشاه فقید ایران در مصر


به اطراف مسجد نگاه می اندازم. ترافیک شدید اتومبیلها و موج مردم و هوای داغِ چون تنور و صداهای زیاد نمی گذارد درک کنم که براستی چه حسی دارم. باید از خود مراقبت کنم که زیر دست و پا نمانم. هنوز کت و دامن سفید رنگ تازه خریداری شده از یک مزون گران را به تن دارم که موجب نگاه همگان می شود بویژه زنان محجبه زیادی که دستان کودکان زیادی را گرفته و در حال عبوری تند و آشفته از میان اتومبیلها هستند. گداهای بسیاری که همگی کودک هستند، در اطراف جمع می شوند؛ راه عبور نیست. به دو سه نفر پولی داده ام و بقیه نیز راه مرا گرفته اند. یکی از آنها می خواهد بزور گل پلاستیکی بزرگی به من بفروشد. آخر این گل پلاستیکی بزرگ را اینجا می خواهم چه کنم؟

پولی به او می دهم اما در حالی که دور می شود، با خشم می گوید: «یخرب بیتک». (ای که خانه خراب شوی.). در چند روز بعد که در قاهره هستم متوجه می شوم این کلمات نفرین را هر کسی از این نگون بختان مظلوم به آسانی برزبان می آورد. ظاهرا خوش اخلاق هستند اما اگر مرتب پولی ندهی و خریدی نکنی، نفرینت می کنند. می توان آنها را درک کرد.

به داخل مسجد که می روم، خادمان وفادار به استقبال می آیند و مکان را با حوصله نشان می دهند. در تمام مسجد می گردم. مزار را می بینم و بعد مزار درگذشتگان خاندان ملک فاروق را.


ایستادن و ادای احترام به پادشاه فقید ایران بر مزار او تمام کودکی و نوجوانی ام را در ایران مانند فیلم سینمایی جلوی چشمم می آورد. اولین چیزی که به یاد دارم زمانی بود که شاید در کلاس اول مدرسه ما را به سینما بردند و فیلمی از جشنهای دو هزار و پانصدمین سال شاهنشاهی ایران را نشان دادند. به یاد می آورم که از مادرم خواسته بودم نامه ای به شهبانو بنویسد که دربار بگذارد روزی را در کاخ سلطنتی با فرزندان ایشان سپری کنم تا ببینم زندگی روزانه آنها مانند ما مردم عادی می گذرد؟ و صدای پدرم که گفته بود خانم از این کارها نکنی. چه کسی به این نامه رسیدگی خواهد کرد؟ (البته این خاطره را برای شهبانو بعدها تعریف کردم و ایشان گفتند کاش نامه را فرستاده بودید). بر مزار پادشاه فقید ایران، این تصور که اگر حکومت تغییر نکرده بود، ایران امروز می توانست در چه جایگاهی باشد؟ و به یاد رنج  واندوه عظیمی که جنگ هشت ساله بر ایران زمین مستولی کرد، اشک می ریزم. ساعتی امکان یافته ام که به تنهایی بر مزار پادشاه فقید ایران باشم. حسی مرا در بر می گیرد ناگفتنی و وصف ناشدنی.

نیمه های شب در این تابستان داغ و چسبناک قاهره است اما خادمان مسجد هنوز محترمانه آنجا ایستاده و آماده خدمت هستند. در بین صحبتهایمان، می پرسم براستی فائزه رفسنجانی که چندی پیش آمده بود در دفتر مسجد مطلبی نوشته است؟. می روند و تمامی دفاتر یادبود سالهای اخیر را می آورند. بروی قالیهای اهدایی ایرانیان به مسجد می نشینم و بسیاری از مطالب نوشته شده در دفاتر سنگین یادبود را می خوانم. یادداشت های ایرانیان از سراسرجهان که در این سالها به قاهره آمدند، چنان احساساتی است و اکثرا با اشک نوشته شده است، که مرا به خود جذب می کند و از یاد می برم که دنبال نوشته ای از فائزه رفسنجانی بگردم. با خود می گویم او هم در دل می داند که پدر و یاران پدرش ایران ما را به چه لجنی کشانده اند. ابله که نیست. می داند.

روز بعد با ایرانیانی آشنا می شوم که از سراسر جهان و اکثرا از اروپا و آمریکا برای حضور در آیین بیست و پنجمین سال درگذشت پادشاه فقید به قاهره آمده اند. والاحضرت فرحناز پهلوی با مادرش آمده است. بعدا شاهزاده رضا پهلوی و همسرش بانو یاسمین اعتمادی نیز می آیند.

 

شهبانو فرح پهلوی قاهره ۵ مرداد ۱۳۸۹

***

پنجم امرداد، روز مراسم یادبود پادشاه فقید فرارسیده است. لباس سیاه رنگی را که با روزها وسواس از یک بوتیک گران قیمت و از یک طراح نامدار برای این مراسم خریده بودم و هنوز می بایست بابت آن پول کلانی می دادم، در هتل مجلل قاهره مانند بسیاری دیگر از وسایلی که با خود داشته ام، ساعاتی قبل از آن دزدیده اند. از روزی که آمده ام هر روز شاهد ناپدید شدن بسیاری از وسایل همراه خود در این هتلی بوده ام که از گرانترین هتلهای قاهره هم هست. برخی از ایرانیان نیز می گویند آنها هم چنین تجربه ای را داشته اند.

از میان لباسهای باقیمانده در هرحال، لباسی ساده و تیره رنگ را انتخاب می کنم. کیف دوربینها و ضبط صدا هم آماده است و آن را در کنار در اتاق هتل می گذارم. در حال رفتن به سوی اتوبوس هستم که کیف دوربینها را از داخل اتاق هتل دزدیده اند. آخر من که در حمام اتاق بوده ام چه کسی به خود جرات می دهد بیاید و کیف دوربینها را هم با کمی پول و وسایل شخصی دیگر بدزدد.

فرصت شکایت به مسئولان هتل نیست.

دوربین فیلمبرداری کوچک دیگری دارم که آن را می برم.


نظم مراسم و تلاش خیره کننده و توام با احترامی که گروه ایرانیان برای برگزاری آبرومندانه آیین کرده اند، ناراحتی سرقتهای پی درپی از وسایل شخصی ام را از یاد می برد.

اتوبوسها با زنان و مردانی که همگی سیاه پوشیده اند و با احترام بسیاری رفتار می کنند، پشت سرهم حرکت می کنند. ابتدا به مزار محمد انورسادات فقید می رسیم. شهبانو و فرزندانشان و بانو جهان سادات از درون اتومبیلهای سیاه رنگ و با محافظان از راه می رسند. برخی از ایرانیان غربت کشیده بشدت هیجان زده می شوند و می گریند. رفتاری بسیار محترمانه دارند. انگار نه انگار که 25 سال سپری شده است؛ با خود می گویم اینکه مادربزرگ می گفت «از اسب افتاده اند، از اصل که نیفتاده اند» مصداق این ایرانیان متین و خوشرفتارو خوش پوش و مهربان است.



سخنرانی ها بر مزار ساده و باشکوه انورسادات در فضای باز کوتاه است چرا که هوا نیز داغ است و سوزان.

باز در این عصر داغ، سوار اتوبوس ها شده و این بار در راه رفتن به مزار پادشاه فقید هستیم.

طنین قرآن در اطراف و صحن مسجد، همه را ساکت کرده است. بسیاری بغض کرده و می گریند. شهبانو و جهان سادات آرام و متین نشسته اند. صدها تاج گل با شکوه را در این گرمای سوزان، ایرانیانی از سراسر جهان به مزار پادشاه فرستاده و علاقمندان خاندان پهلوی مانند رضا قلی پور از آلمان با حوصله ای شگفت، در اطراف مسجد جای داده اند. قلی پور یکی از ایرانیان خاصی است که سالی چند بار در هر حالتی به اینجا می آید تا با دست خود گلها را در نقاط مسجد قرار داده اند.

پیامها خوانده می شود. شهبانو سخن می گوید. سخنانی است که این بانوی با شکوه بیان می کند، همه را مجذوب کرده است؛ میهن دوستی از هر واژه او می بارد. این بانوی با صلابت که روزگاری فخر کشورهای جهان بویژه دنیای اسلامی بوده، دخترش لیلا را چهار سال قبل از آن از دست داده است. اما سرپا ایستاده است. هنوز نمی داند که دست تقدیر برای او بدتر از اینها هم در آستین دارد. شاهزاده علیرضای جوان و ایراندوستش چند سال بعد، مرگ زودهنگام را آگاهانه انتخاب می کند. 

اما در آن روز داغ قاهره در پنجم امرداد آن سال، نگاه ایرانیان و مصری های بسیاری به شهبانو بود که ببینند چگونه او از زیر بار غم نبود لیلای معصوم و عاشق پدر، سربلند کرده و به زندگی و رهایی ایران امیدوارانه می نگرد.


برای من نیز سپری کردن ساعاتی در کنار جوانان دیگر با والاحضرت فرحناز پهلوی جالب است؛ زنی داغدار و سپاه پوش که هر از چند گاهی با دود کردن سیگاری با حسرت، نگاه غم بار خود را به اطراف و اطرافیان می دوزد. به یاد می آورم که در کودکی کنجکاوی کرده بودم برای تهیه روزنامه دیواری مدرسه به کاخ بروم و روزی را با او سپری کنم. اما این شاهزاده رویاها را که در کتاب خاطرات مادرش خوانده بودم روز رفتن از ایران از مادرش خواسته بود که تنها پوستر ستار را از اتاقش برایش به همراه ببرد، در چند قدمی خود دارم. زنی بسیار قد بلند و آراسته اما بشدت رنج کشیده و مغموم. با او که سخن می گویید فورا میتوان درک کرد که تا چه حد تیزبین و نکته سنج و بسیار آرام است.

اندک سخن می گوید؛ اما هر کلامش در باره ایران است. می خواهد بداند اطرافیانش که اکثرا جوان تر از او و کسانی هستند که در کشورهای مختلف زندگی می کنند، در باره ایران چه فکر می کنند. به او محترمانه می نگرم و با خود می گویم: من پری کوچک غمگینی را می شناسم... او شاهزاده بود و هست. اما روزگار چه بازیها برای او نداشت. با خود می گویم این قاهره چه خاطرات تلخی از پدرش برای او زنده می کند. حتما به یاد خواهر کوچکش لیلای زیباست که دیگر در میان ما نیست و بخاطر وفاداری به پدرش، مرگ را برگزید. هر نگاه من به شاهزاده فرحناز هزار نکته ناگفته اما مفهوم را در برابرم مجسم می کند. با خود می گویم او نمونه ای از میلیونها انسان رنج کشیده ایرانی است. به قول مادرش چه بسیار مادران و خواهران داغداری دیگر که دراین سالها حتی نتوانستند مزار عزیز خود را بیابند و لختی بر سر آن بنشینند و بگریند و آرام بگیرند.


انور سادات رئیس جمهور فقید مصر و خانواده شاه فقید ایران در مراسم خاکسپاری محمدرضا شاه

شب پایان مراسم رسمی را اما ایرانیان با گردآمدن در یکی از اقامتگاههایی که پرزیدنت محمد حسنی مبارک در اختیار شهبانو قرار داده است، سپری می کنند. در اینجا همه چیز خودمانی تر می شود. ایرانیها با شهبانو سخن می گویند و او به همه مهربانی می کند.


شاهزاده رضا پهلوی و والاحضرت یاسمین نیز به میان ایرانیان آمده اند و همه در حال عکس یادگاری گرفتن. شبی به آرامی سپری می شود. کمتر کسی مانند من به بیرون ساختمان آمده است. آمده ام تا در باغی قدم بزنم که شاید محمد رضا شاه پهلوی در آخرین روزهای دوره زندگی اش قبل از پیشرفت بیماری شاید شبها در اینجا قدم می زده است. بیمارستان محل بستری شدن او را نیز دیده ام.


«کهن دیارا، دیار یارا، دل از تو کندم، ولی ندانم که گر گریزم، کجا گریزم، و گربمانم، کجا بمانم؟»


سالروز رفتن محمد رضاشاه پهلوی از ایران در اوج فتنه سیاه دی، سال 1357
خاطرات ملکه فرح پهلوی از آن روز

http://www.farahpahlavi.org/fp-radis2013.mp3

روزهای بعد از مراسم، به مصاحبه ای در همین اقامتگاه ساده ولی پرخاطره با شهبانو سپری می شود.

سپس به اسکندریه می روم تا جایی را که والاحضرت فوزیه در آن زندگی می کند، ببینم. نام اسکندریه از کودکی برایم پرجذبه بوده است. از کاخی که محل نامزدی محمد رضا شاه پهلوی و فوزیه خواهر ملک فاروق است در ساحل اسکندریه دیدار می کنم. حال به هتلی گران قیمت مبدل شده است اما عکسهای بسیاری از دو خاندان سلطنتی در آن هست.


راننده مصری در بندر اسکندریه چندان از اینکه به این بناها می رویم خرسند نیست. مسلمان دو آتشه است و از صبح که وارد تاکسی اش شده ایم، قرآن پخش می کند. ایرانیان همراه من که از آمریکا هستند، چندان راضی نیستند و بارها از او می خواهند این روز خوش را بر آنها «زهرمار» نکند. به گوش راننده نمی رود و ما را تهدید می کند که هر آن ما را پیاده خواهد کرد. به او می گویم نه قرآن را بگذار که پخش شود. به دوستان می گویم شما هم تحمل کنید و بدانید که اینجا مصر است. قشری از دوستان شما مسلما شدیدا لائیک هستند اما این طرفداران سرسخت اخوان المسلمین منتظر رسیدن به حکومت هستند. با زور و ضرب حسنی مبارک و گلایه های شما اینها قرآن گوش کردن را فراموش نمی کنند. کمی با عربی ادبی با راننده سخن می گویم: «ان بفهم عربی بالغه فصحه لکن لا بحک کویس» (اینها را به زبان محاوره ای اش نوشته ام نه عربی فصیح). که او پاسخ می دهد: «کویس، کویس گیداً گیداً!!» (جداً جداً).

راننده مصریُ عاشق اخوان المسلمین آرام می شود و می گوید کجا عربی آموخته ای می گویم: «فی جامعه» («در دانشگاه»). پس از دقایقی خودش ضبط قدیمی را خاموش می کند اما هر بار که ما را به جایی می برد و ما به سوی تاکسی بازمی گردیم، می بینم او درکنار پیاده رویِ اکثراً آلوده نشسته و درهای ماشین را باز کرده تا درون آن خنک بماند و در حالی که تسبیح می چرخاند، قرآن گوش می کند. مردمی بشدت مذهبی هستند؛ بشدت فقیر. دیدن هزاران خانواده ای که از نداری در قبرستانها زندگی می کنند و یا حتی در پشت بامها روزگار می گذرانند، بشدت آزار دهنده است.

در این سفر بارها با خود گفته ام که دیدن فقر شدید مردم و این همه جمعیت عظیم، آتش زیر خاکستر است. آخر چگونه حسنی مبارک اینها را آرام نگاهداشته است؟ اینها تازه در زمانی است که هتلها و متلهای قاهره از میلیونها گردشگر خارجی موج می زند.




نمایی از شهر قاهره

میلیونها مصری از راه این گردشگری زندگی می کنند. اما آنها نیز رندان بسیاری در میان خود دارند. حتی در غروبی که به دیدن اهرام ثلاثه می رویم، پاسبانهای درون محوطه اهرام «پیشکش»، یعنی پول زورکی می خواهند. وضع غریبی است. هیچ جای جهان ندیده ام که پلیس در مهم ترین اماکن تاریخی، بزور از گردشگر پول بگیرد. همه آنها می گویند فقیر هستند و در حال توضیح دادن زندگی خود به گردشگر.


در بازگشت از مصر وقتی این فقر هولناک را با دوستی که سالهایی زیاد در قاهره زندگی کرده بود، در تلفن در میان می گذارم، او می گوید اینقدر از این حرفها نزن. مبادا در رادیو بگویی و مصری ها بشنوند. کاری نکن که دیگر تو را هم به مصر راه ندهد.

می گویم این یک حقیقت است. این فقر شدید. این وضع هولناک آخر تا به کی می تواند دوام آورد؟


بعدا دیدیم که در سال 2011 این دمل چگونه سر باز کرد و به برکناری حکومت مبارک منجر شد. اما هنوز سالی از روی کار آمدن اخوانی ها و تحقق آرزوی همان کسانی مانند راننده اهل اسکندریه نگذشته بود که خود مردم مصر به «غلط کردن» افتاده و حال مشغول تلاشی دیگر هستند برای برگرداندن ورق.

این روزها دوست خبرنگار غیر ایرانی که وضع مصر را به خوبی می شناسد، می گوید، ژنرال عبدالفتاح السیسی (فرمانده ارتش مصر، که همین دیروز آدینه، چهارم امرداد 1392، بیست و ششم ژوئیه 2013، از مردم مصر خواسته بود برای حمایت از اقدامات ارتش علیه اخوانی های تظاهر کننده، به خیابانها بیآیند) اگر رویش می شد، مبارک را از بازداشتگاه «الطوره» بیرون می آورد و او را با احترام به کاخ الاتحادیه (مقر رسمی ریاست جمهوری مصر) رهنمون می شد.

درهرحال، برای هر کسی که یکبار نیز مصر را دیده باشد، کفایت می کرد که درک کند که حکومت کردن بر مصر و تامین زندگی این هشتاد میلیون نفر، در حالی که این کشور متمدن و تاریخی از امکانات بسیاری برخوردار نیست، یکی از دشواریهای عظیم نه تنها در این منطقه بلکه برای همه جهان است؛ چه بسا که آمریکا نیز اکنون در این گرفتاری درمانده و نمی داند چه شیوه ای در قبال رخدادهای مصر در پیش گیرد و همه کشورهای منطقه و جهان نیز با احتیاط از رخدادهای مصر سخن می گویند.




نمایی ازخیابانهای قاهره

با سفر به مصر همانند سفرهایم به بسیاری از نقاط جهان، همواره این گفته حکیمانه را با خود زمزمه می کنم «بسیار  سفر باید تا پخته شود خامی».

مصر تنها کشوری در جهان بود که رهبر آن زنده نام انور سادات با انسانیت در قبال پادشاه فقید ایران رفتار کرد و او و خانواده اش را با احترام پذیرا شد و بخاطر مصلحت گرایی، رفتار ناجوانمردانه ای را که جیمی کارتر و رهبران آمریکا و انگلیس و غیره با شاه کردند، مورد ملامت قرار داد. پس از ماجراهای بسیار، محمد رضا شاه پهلوی یکسال و نیم پس از روی کارآمدن جمهوری اسلامی در ایران، در سن 61 سالگی براثر ابتلا به سرطان پیشرفته غدد لنفاوی و در حالی که اندوه عمیق عدم درک درست مسائل از سوی برخی از هموطنانش او را آزار روحی بیشتری می داد و آهنگ بیماری اش را شدت بخشیده بود، در بیمارستانی در قاهره در گذشت و پیکرش در این 33 سال در مسجد الرفاعی به امانت بوده است.

همین ماه گذشته بود که همسر نخست او والاحضرت فوزیه،خواهر ملک فاروق نیز در اسکندریه درگذشت و پیکر این شاهزاده 91 ساله نیز در همین مسجد آرام گرفته است.


هر سال یک روز پیش از سالروز درگذشت محمد رضا شاه فقید در پنجم امرداد، یعنی چهارم امرداد نیز با سالروز درگذشت رضا شاه فقید مصادف است: این بانی مدرنیته ایران که با ضرب و زور انگلیسی ها از ایران بیرون رفت، در چهارم امرداد 1323 در ژوهانسبورگ در آفریقای جنوبی درگذشت. چند سال نیز پیکر رضاه شاه در مسجد الرفاعی قاهره در امانت بود. اما شیخ مجنون صادق خلخالی با حکم و حمایت روح الله خمینی آرامگاه رضا شاه را در اردیبهشت 1359 در اطراف شاه عبدالعظیم در جنوب تهران با خاک یکسان کرد. محمد رضا شاه تنها دو ماه پس از هتک حرمت از مزار پدرش در قاهره درگذشت.

سال گذشته (2012) که اخوانی ها در مصر بر سر قدرت بودند، تنها شمار معدودی از ایرانیان از جمله رضا قلی پور برای شرکت در مراسم درگذشت شاه به قاهره رفته بودند. بنظر می رسد که امسال (2013)  شاید هواداران او از برکناری مرسی و اقدامات ارتش مصر خشنود باشند، اما ادامه بحران بزرگ سیاسی مصر هنوز ساحل آرامشی به ایرانیها برای رفتن به قاهره نشان نداده است.

به یاد می آورم که محمود احمدی نژاد که چند ماه پیش در حکومت محمد مرسی به مصر رفت، خودش با محدود کردن ایرانیهای گردشگر در مصر موافقت کرده بود زیرا گفته بود می داند که اگر ایرانیها بتوانند از قاهره دیدار کنند، بیش از هر جای دیگری به مسجد الرفاعی خواهند رفت تا از آن «خدا بیامرز» یاد کنند.

34 سال است که ملت ایران عبارت «خدا بیامرز» و «دوره آن خدا بیامرز» را تکرار می کنند و دو نسل ایرانی بدنیا آمده که در شگفت است چرا پدرانشان، یک ایران آباد و مرفه و پیشگام به سوی مدرنیته را رها کرد و به آخوندهایی سپردند که ایران و منطقه و جهان را به قهقرایی کشاندند که شاید تا دنیا دنیا باشد، در آتش عواقب آن باید بسوزد. کیست که اذعان نکند که با رفتن شاه ایران، سرنوشت جهان برای همیشه تغییر کرد و هر چه که از آن زمان تا کنون در منطقه و دنیا رخ داده است، ترکش های ناگوار آن روز است؟.


اورشلیم – شنبه پنجم امرداد ماه 1392، برابر با 27 ژوئیه 2013

این گزارشها در حال تکمیل شدن است

خبر گزاری مردانی نیوز

بیشتر بخوانید مطالب مرتبط در این ضمیمه از  

گفتار": فرنوش رام" 26 دی، سالروز رفتن محمد رضاشاه پهلوی از ایران در اوج فتنه سیاه سال 1357


http://www.mardaninews.org/the-news/49-1387-10-21-14-00-49/12124--q--q-26--------------1357.html

شما اینجا هستید: خانه مطالب سایت سالگردها گفتار": فرنوش رام" از سفر به قاهره" به مناسبت ، سی و سومین سال درگذشت محمد رضا شاه پهلوی