مصاحبه شهبانو فرح پهلوی با مجله- بونته- آلمان

     

گفتم ای خالق که نامت هرچه هست
باید   آن قانون  بیمارت شکست 
مظهر لطف و صفا نالان؟
  چرا ؟
از چه شهبانو بود گریان  ؟ 
 خدا؟
او که  مهرش بر سر خلق تو بود
این چنین روزی سزاوارش نبود
هر که دردی داشت او آن همدمش.
در جهان تا نور خورشید است وماه
عشق ایرانی به نوروز است وشاه
***
مجد وعزت بر همه از مقدمش
آن  نکویان برده اند  غم از جهان
شادمانی  و خوشی  بر نا کسان
از ازل بر لوح تو باید  نوشت   
هر کسی آنرا بدست آرد که کشت . 
شرح روی جلد: فرح دیبا، مصاحبه فوق العاده با شهبانوی تنها

مصاحبه فوق العاده با شهبانوی تنها    
BUNTE مجله هفتگی بونته
شماره 3، به تاریخ ۸ ژانویه ۲۰۰۹

***

بعضی اوقات اشک می ریزم، چون خوشبختم
فرح دیبا شهبانوی سابق ایران، مجله بونته را در آپارتمان خود
در شهر پاریس پذیرفت. او درباره زندگی جدیدخود و هر آنچه
 كه با همسر فقیدش ارتباط دارد صحبت می كند.
 او هنوز كه هنوز است، حضور همسرش رادر كنار خود احساس می كند.
او می گوید: هیچ دلتنگ زندگی در كاخ نیستم
. پاریس، ناحیه هفتم، در نزدیكی برج ایفل. آدرس دقیق سرّی است.
 یک ساختمان شیک كه نامی به روی زنگِ درِ مسیِ آن حک نشده
و با یک كُد در آن باز می شود.
یک آسانسور چوپی لق لق كنان با كركره های آهنی میهمانان
 را به طبقه چهارم نزد فرح پهلوی می برد.
زنِ خدمتكار گلها را از دست میهمانان می گیرد
 و از آنان خواهش می كند كه به داخل و بعد به طبقه فوقانی بروند.
 روی میزها عكسهای خانوادگی متعدد قاب شده به چشم می خورند.
 بیش از همه عكس همسر فقیدش محمدرضا شاه پهلوی دیده می شود
 كه زمانی پادشاه ایران بود.را دید.
 یک منظره رؤیایی. چند هفته پیش فرح پهلوی Montmartre
با یک نگاه از پشت پنجره ها می توان تا هفتادمین سال تولدش را جشن گرفت.

***

برای خوشآمد گویی به مهمانان با لطافت و نرمی به آنان دست می دهد


و در حالیكه دو پیس شیكی به رنگ نارنجی پررنگ به تن دارد، در كنار بخاری دیواری می نشیند و اضافه می كند: به دلایل امنیتی عاقلانه تر است كه نشانی سری بماند.

 او به ما قهوه و بیسكویت های كوچک رنگین تعارف می كند و می گوید: اینها خیلی خوشمزه هستند.

*****

والامقام، ما چگونه باید شما را خطاب كنیم، ملكه، شهبانو، یا فرح پهلوی؟
كدام درست تر است؟


خطاب می كنند « مامان » درست تر است.

شهبانو لقب ایرانی آن می باشد. اما فرزندانم مرا « علیاحضرت » -


مثل فرانسوی ها. خیلی از ایرانیها مادرشان را اینطور خطاب می كنند. نام دارید.

 « فرح دیبا » - و شما در اروپا به سادگی نه فقط در اروپا بلكه در بسیاری از كشورهای خاورمیانه یا آفریقای جنوبی. عجیب است كه من با نام خانوادگی زمان دوشیزگی ام معروف هستم.

خیلی درباره آن فكر كرده ام كه چرا این اسم همیشه به دنبال من بوده است. شاید مردم فكر می كنند كه این نام دوم من است مثل آنا- ماریا.


- شما هم در واشنگتن و هم در پاریس زندگی می كنید، در كجا بیشتر خود را در خانه احساس می كنید؟


این خانه » : وطن من ایران است.

واشنگتن و پاریس محل سكونت و اقامت من هستند.

 به قول یک شاعر ایرانی هرچیز را كه انسان می بیند، می شنود، لمس می كند و یا بو می كند، به « قشنگ است ولی خانه من نیست گونه ای از آن فاصله می گیرد.

 ولی من امیدوارم كه روزی بتوانم به وطنم بازگردم و روزی خواهد رسید كه وطنم به یک كشور دمكرات و آزاد تبدیل خواهد شد. این آرزو را برای فرزندانم، نوه هایم و تمام ایرانی ها دارم.

- از زمان فرارتان ...

... ما فرار نكردیم، بلكه كشور را ترک گفتیم.

- تا چه اندازه در زندگی سیاسی فعال بوده اید؟

من هرگز از فعالیت سیاسی باز نایستاده ام.

 تا آنجایی كه توانسته ام برای آزادی و دمكراسی در ایران مبارزه كرده ام.

 من با گروه های مختلف ارتباط دارم و قبل از هرچیز به كارهایی كه پسرم رضا در این رابطه می كند، امید و دلبستگی دارم.

 همیشه تا آنجایی كه توانسته ام از او حمایت كرده و خواهم كرد.

- آیا شما حاضر خواهید بود با رئیس جمهوری ایران محمود احمدی نژاد گفتگو كنید؟


غیر ممكن است.-

فكر می كنید چه وقت این كار ممكن خواهد شد؟

ما در دو دنیای متفاوت زندگی می كنیم و دارای افكار و نظریات متفاوت هستیم.

 ولی اگر او حاضر به گفتگو می شد، من آن را رد نمی كردم.

با او ملاقات می كردم. او دلایل خودش را می آورد و من هم دلایل خودم را.

- نظر شما راجع به سیاست او چیست؟

اظهارات او كاملاً با چیزی كه مردم ایران خواهان آن هستند، تفاوت دارد.

 او فرهنگ، هویت و تمدن ایرانی رابه مسخره گرفته است.

 ایران كشوری بود كه برای انسانیت، درک و روابط خوب همجواری اهمیت بسیاری قائل بود.

 كشور ایران هرگز ضد خارجی نبوده و نسبت به غیرایرانیان رفتار تنفر آمیز نداشته است.

 رهبران رژیم دروغ های فراوان گفته اند.


- آیا ایران حق این را دارد كه روزی به قدرت اتمی تبدیل شود؟


بله، مسلم است.

 برای مقاصد صلح جویانه و ایجاد انرژی.

در گذشته هم ما مركز اتمی داشتیم. تمام دنیا می خواست تكنولوژی آن را به ما بفروشد.

 آن موقع مشكلی وجود نداشت چون به حرف ایرانی ها اعتماد میكردند.

حالا فكرش را بكنید كه اگر این رژیم روزی به بمب اتم دست یابد، چه اتفاقی خواهد افتاد؟

من بطور كلی با هرگونه سلاح اتمی مخالف هستم.

- وقتی به وطنتان فكر می كنید، بیش از همه فقدان چه چیزی را احساس می كنید؟

طبیعت و مناظر آن را، بیش از همه دلم برای مردمانی كه می شناختمشان، تنگ شده. زندگی در كاخ چیزی نیست كه واقعاً دلم برای آن تنگ شده باشد.

 هرچند كه قسمتی از زندگی ام بوده، ولی دلم برای آن تنگ نشده.

- واقعا نه؟ شما كه غرق در ثروت بودید.


این واقعیت ندارد. كاخ نیاوران اصلاً قابل مقایسه با دیگر كاخهایی كه در جاهای دیگر دنیا هستند، نیست.

- آیا از ملكه به زندگی عادی گذر كردن برایتان مشكل بود؟

من به عنوان ملكه ایران بسیار فعال بودم و توانستم بخوبی نقش خود را به انجام برسانم.

اما به شما اطمینان می دهم كه دلتنگ تاج و تخت و یا كاخ نیستم.

 برعكس، زندگی اینجا – اگر بتوان برای مدت كوتاهی مشكلات را فراموش كرد- بسیار ارزشمند است چرا كه كم و بیش، با همه مشكلاتی كه وجود دارند، خود را جزو انسانهای عادی می دانم.


- منظورتان چیست؟


من امروز ناظر هستم. ناظر آنهایی كه امروز آن چیزی هستند كه من سالهای پیش بوده ام.

 مثلاً، ملكه ها ورئیس جمهورها. برایم خیلی جالب است، قبلاً روی صحنه بودم و امروز تماشاگرم.

- آیا برایتان جالب است بدانید كه امروز ملكه الیزابت دوم و ملكه بئاتریكس چه می كنند؟


مسلماً چرا برای اینكه بسیاری از اعضاء خانواده های سلطنتی دوستان ما بودند.

- انسان هر وقت عكس های قدیمی شما را نگاه می كند، آرایش موهای شما جلب توجه می كند، این نوع آرایش به اسم شما ثبت شده و مد روز گردید.


خیلی از خانمها در سراسر جهان موهایشان را مانند من آرایش می كردند. هنوز كه هنوز است، هنگامی كه به كشورهای مختلف سفر می كنم، می شنوم كه می گویند: وقتی جوان بودم، موهایم را مثل شما آرایش می كردم.

خیلی جالب است مثل اینكه مدل مو بیشتر از هر چیز دیگر بااهمیت تر باشد.

 اما من ارتباطم را با مردم حفظ می كنم چرا كه بارها اتفاق افتاده كه با تعریف كردن از مدل آرایش موهایم سرصحبت باز شده است.


- آیا این نوع آرایش مو ایده خود شما بود؟

این ایده از دو خواهر كه هر دو آرایشگر شهر پاریس بودند، بود و این دو در آن وقت در بازار آرایش مو حرف اول را می زدند.
- نه فقط در پاریس بلكه دفعات بیشماری در تیتر مجله بونته قرار داشته اید.


گاهی اوقات عكس های آن سالها را نگاه می كنم و با خود فكر می كنم: خدای من چقدر همه چیز عوض شده است! این مدل مو خیلی مدل مناسبی بود.


- چرا؟


برای اینكه تاج خیلی خوب روی آن می نشست و به این مُدل می آمد.

 در موقع تاجگذاری هنگامی كه پادشاه تاج را بر سرم گذاشت، در فكر این بودم كه خدا كند موهایم از اینور و آنور بیرون نزده باشد.


- شما از حافظه خوبی برخوردار بودید.


بعنوان ملكه مسئولیت بزرگی » : هرگز فراموش نمی كنم كه چگونه همسرم ا ز من خواستگاری كرد.

 او گفت بدیهی است كه تقاضای ازدواج با او را پذیرفتم اما نمی دانستم كه این .« نسبت به مملكت و مردم آن دارا ی مسئولیت تا چه حد می توانست بزرگ و مهم باشد.

 به فكر حفظ یا دوآره های كهن بودیم. فرشهای ایران معروف هستند اما موزه ای برای این هنردستی وجود نداشت.

 همزمان می خواستیم از هنرمندان معاصر پشتیبانی كنیم.

 به همین خاطر موزه هنرهای مدرن را در تهران تأسیس كردم.

- اما ناگهان مجبور به ترک وطن شدید كه بزودی سالگرد ۳۰ سالگی آن فراخواهد رسید.

 روز ۱۶ ژانویه ۱۹۷۹ روزی است بسیار غم انگیز. یكی از غم انگیزترین روزهای زندگی ما.

هرگز اشكهای همسرم را در آن روز فراموش نمی كنم. این مرد زندگی اش را فدای ایران كرد.

 ما این سرزمین را ترک كردیم بدون اینكه بدانیم چه اتفاقی خواهد افتاد. چیزی را كه می دیدیم، یعنی این هیستری جمعی، برایمان باور نكردنی بود.

- یكسال بعد، همسر شما به علت بیماری سرطان در تبعید درگذشت

وقتی ناراحت و خسته هستم، به او فكر می كنم. او مرا هدایت می كند و به من نیرو می دهد. این را هم بگویم،

من همیشه حضورش را در كنارم احساس می كنم. گاهی اوقات خیلی برایم غم انگیز است.

- چه خاطراتی از او دارید؟

مرد بسیار فوق العاده ای بود. صبور و خوش اخلاق. در طول ۲۰ سالی كه همسر او بودم، هرگز، حتی یک بار او را عصبانی ندیدم. او سرمشق من است.


- چه یادگارهایی را از او حفظ كرده اید؟


نامه های او را و چند دست از كت و شلوارهایش را نگهداشته ام.

 تعدادی از ژاكت ها، كراوات ها یا پیراهن هایش را به كسانی هدیه دادم كه او را دوست می داشتند.

همه جای خانه ام مملو از عكسهای او ست. (با اشاره به دستش می گوید)

می بینید، هنوز حلقه ازدواج او را در دست دارم.- آن حلقه طلایی را می گویید؟


نه، این حلقه ازدواج من است. آن حلقه نقره ای كه بر انگشت دارم، حلقه ازدواج او است.

 پس از درگذشت او،پزشک حلقه را از انگشتش بیرون آورد و به من داد. من همیشه آن را در دست دارم.

-هر چند وقت یكبار مزار او را در قاهره زیارت می كنید؟

هر سال در روز ۲۷ ژوئیه، روز سالگرد درگذشت اش. وصیت كرده ام كه هر وقت كه مُردم، مرا در كنار او دفن كنند.

اما امیدوارم كه بتوانیم روزی هر دوی ما در وطنمان دفن گردیم.

- آیا با نوه هایتان راجع به پدربزرگشان صحبت می كنید؟

گاهی اوقات راجع به او سئوالاتی می كنند و طبیعتاً برایشان تعریف می كنم كه او كه بود، چه می كرد و من در طول این مدت چه كرده ام.

- آیا از مادربزرگ بودنتان لذت می برید؟


اوه بله. نوه هایم در واشنگتن زندگی می كنند. به همین خاطر چند ماه در سال نزد آنها می روم.

پدر بزرگ و مادربزرگ ها بایستی نوه هایشان را ناز پرورده كنند و هرچه می خواهند برایشان انجام دهند.

 این را به خود من هم می گویند.

- آیا از شما می پرسند كه چرا تاج بر سر نمی گذارید؟

قبلاً این سئوال را می كردند. دو تا از سه نوه هایم اكنون به سن نوجوانی رسیده اند.

 بزرگترین تعریف و تمجیدی كه از من می كنند این است كه: مادربزرگ واقعاً عالی هستی.

 با هم ورزش می كنیم و با هم به خرید می رویم. وقتی با آنها هستم، احساس رضایت و راحتی می كنم. با وجود اینكه باید قبول كنم كه هرگز وقت كافی برای آسودن ندارم.

- تمام روز را چكار می كنید؟


صبح ها، اولین كاری كه می كنم، به سراغ رایانه ام می روم.

 اخبار را به زبان فارسی می خوانم و بعد از آن جواب نامه ها و ای- میل های فراوانی را كه دریافت كرده ام می دهم.

اصولاً بسیار مشغول هستم. در مراسم و برنامه های خیریه و فرهنگی شركت می كنم و یا اینكه به دیدن دوستان نزدیک می روم.

فرح دیبا از جای بر می خیزد و همراه ما به طبقه پایین تر می رود و وارد سالن می شویم.

 در حالیكه با هم گفتگو می كنیم عكاس از او عكس می گیرد.

 ناگهان صدای واغ واغ سگی از پشت در چوبی كه به آشپزخانه منتی می شود، به گوش می رسد.

 می گوید: این بِلی سگ من است. او هفت سال دارد و عزیز من است. خدمتكار در را باز می كند.

 بِلی آرام در كنار صاحبش می نشیند و می گذارد كه از او هم عكس بگیرند.

 ناگهان سگ از پله ها بالا می دود و فرح پهلوی به دنبال او. بیسكویت ها! بِلی عاشق بیسكویت است.

***
- علیاحضرت. شما ۷۰ ساله شده اید و زیبا به نظر می رسید. مثل اینكه این سگ شما را سر حال نگهداشته است.


بسیار متشكرم. خوب است كه این را می گویید. ببینیم چه می شود.

- آیا از پیری می ترسید؟

خیر. اما حقیقتاً چیزی كه مرا نگران می كند، این است كه نیروی خود را كم كم از دست می دهم.

 این نشانه طبیعی پیری است. اما من پیری را قبول می كنم. من زندگی بسیار خوبی داشتم. خوشبخت بودم و خانواده بسیار خوبی داشتم.

- علیرغم اینها زندگی شما پرفراز و نشیب بود. ازدواج با شاه، خروج از ایران و مرگ همسرتان.

واقعاً همینطور است. ۲۰ سال تمام ملكه ایران بودم.

 رؤیایی كه به حقیقت پیوسته بود. احساس می كنم كه صدسال زندگی كرده باشم.

- حقیقتاً چرا دیگر ازدواج نكردید؟

شاه عشق زندگی من بود. هیچ جایگزینی برای همسرم وجود ندارد. هرگز به این فكر نیفتاده ام كه دوباره عاشق شوم.

- ولی شما در سن ۴۲ سالگی بیوه شدید.

 برای بیوه شدن خیلی زود بود. آیا احساس تنهایی نمی كنید؟

خدا را شكر، هرگز ۳۰ سال گذشته، سالهای دشوار و غم انگیزی بودند اما نمی خواهم همیشه به گذشته فكركنم. حتی وقتی كه می بینم دو تن از عزیزترین كسانم را از دست داده ام.

- منظور شما دخترتان لیلا است كه هفت سال پیش درگذشت؟

هر مادری كه فرزندش را از دست می دهد، داغدیده می شود.

 داغی كه هرگز التیام نمی یابد. من هر روز به او فكر می كنم.

 او را در عكسها می بینم و چیزهایی را می شنوم كه مربوط به اوست. هر وقت قهوه می خورم به او فكر می كنم چون می دانم چقدر قهوه دوست داشت. مشكل است.

- آیا خودتان را سرزنش می كنید؟

گاهی این احساس را دارم كه كاش این یا آن كار را می كردم. نمی دانم ....

 انسان از خود پرسش هایی میكند:

 اگر این كار را می كردم ... یا اینكه چی می شد اگر ... آن كار نمی شد.

این طبیعی است كه انسان چنین پرسش هایی از خود بكند. ولی بعد دوباره به خودم می گویم:

 فكر كردن به آن بی فایده است. چرا كه اودیگر اینجا نیست. من باید نیرویم را برای دیگر فرزندانم و نوه هایم حفظ كنم.-

چرا دختر شما هیچ راه نجاتی برای خود پیدا نكرد؟

برای فرزندانم بسیار دشوار بود كه اول وطن و بعد پدرشان را از دست بدهند.

 بعلاوه مقاله های منفی ای كه درباره ما منتشر می شدند و آنها آن مقاله ها را می خواندند، ناگهان در یک فرهنگ جدیدی زندگی مان آغاز شد.

در یک جهانی دیگر. لیلا دختر باهوشی بود.

 او عاشق زندگی بود و دوستان زیادی داشت. او همیشه از معاشرت لذت می برد. بعد زمانی فرا رسید كه از خستگی مزمن رنج می برد.

 او تحصیلاتش را ناتمام گذاشت. فكر می كردیم شاید پس از چندی كه به دانشگاه نرود، دوباره جان بگیرد.

بعد بی اشتهایی به سراغش آمد و شروع به مصرف داروهای خواب آور نمود. یک شب چندین قرص متفاوت را خورد و بعد فوت كرد.

- آیا گاهی اوقات اشک هم می ریزید؟


بستگی دارد ما ایرانی ها ملت احساساتی هستیم و زود اشكمان در می آید. گاهی اشک می ریزم برای اینكه خوشبخت هستم. این برایم بهترین چیز است.

*****

دو ساعت گفتگو به پایان می رسد.
 فرح پهلوی از جای خود بر می خیزد و به طرف پنجره می رود. او به بام خانه هایی كه در زیر نور خورشید می درخشند و به درختان چنار كه برگ ایشان به روی زمین ریخته اند و اتوموبیل های متعددی كه از روی آنها می گذرند، نگاهی می افكند.

 صدای خفیفی از بیرون به گوش می رسد. او غالباً برای هواخوری به گردش می رود و سری هم به رستوران ها و كافه ها سر می زند. برخلاف خواست قلبی، پاریس مركز زندگی او گشته است.

*****
- علیاحضرت. آخرین پرسش ملكه ثریا، اولین همسر شوهرتان هم در پاریس زندگی می كرد.

 آیا هیچوقت بااو برخورد كرده اید؟

متأسفانه خیر او را اتفاقی در خیابان دیدم ولی از دور، اما جرأت نكردم به او نزدیک شوم. نمی دانستم چه عكس العملی از خود نشان خواهد داد ولی بعد پشیمان شدم.

 امروز خیلی احساس تأسف می كنم.

خوشحالم از اینكه دخترم فرحناز در رستورانی او را دیده و با او صحبت كرده بود. دخترم به او سلام كرده و گفته بود كه دختر من است.

ثریا خوشحال شده و او را در آغوش گرفته بود.

 همچنین پسر دومم علیرضا او را دیده وثریا رفتار دوستانه ای نسبت به او داشته بود.

هنگامی كه ثریا فوت كرد، من خیلی اشک ریختم. 

*****

باز دیدم اشک شهبانو  بچشم
آتشی زد بر دلم زآنرو   بخشم
گفتم ای خالق که نامت هرچه هست
باید   آن قانون  بیمارت شکست 
مظهر لطف و صفا نالان؟
  چرا ؟
از چه شهبانو بود گریان  ؟
 خدا؟
او که  مهرش بر سر خلق تو بود
این چنین روزی سزاوارش نبود
هر که دردی داشت او آن همدمش.
مجد وعزت بر همه از مقدمش
آن  نکویان برده اند  غم از جهان
شادمانی  و خوشی  بر نا کسان
از ازل بر لوح تو باید  نوشت   
هر کسی آنرا بدست آرد که کشت .

تقدیم به: شهبانو فرح پهلوی سمبل زنان ایران زمین اکنون بنا بر تصمیم شورای نویسندگان روزنامه الکترونیکی مردانی نیوز 

  از دیوان حافظ تفعلی برای شهبانوی عزیزمان انتخاب کرده ایم که به پیشگاه مبارکشان تقدیم میکنیم ..

جوزا سحر نهاد حمایل برابرم
یعنی غلام شاهم  وسوگند میخورم
ساقی بیا که از مدد بخت کار ساز
کامی که خواستم از خدا شد میسرم
جامی بده که باز بشادی روی شاه
پیرانه سر هوای جوانی است در سرم
راهم مزن بوصف زلال خضر که من
از جام شاه جرعه کش حوض کوثرم
عهد الست من همه با عشق شاه بود
وز شاهراه عمر بدین عهد بگذرم
گردن چو کرد نظم ثریا بنام شاه
من نظم در چرا نکنم از که کمترم
بر من فتاد سایه خورشید سلطنت
واکنون فراغت است ز خورشید خاورم
مقصود از این معامله بازار تیزیست
نی جلوه میفروشم و نی عشوه میخرم.
***
نگینی پر گهر بر تارک تاریخ  ایرانی
به آن غیرت شهامت قهرمان  قهرمانانی
که تا گردون  بگردد  مام میهن را
کجا دیگر چو شهبانو فرح زاید به آسانی؟

   شهبانوي بزرگوارمان همچنين با  تلويزيون دولتي آلمان  بطور زنده مصاحبه اي انجام  داده اند که  با زبانهاي مختلف  و آلماني  وفرانسه  مي توانيد در لينگ اورگينال وب سايت رسمي  فرح پهلوي به روي لينگهاي ذيل کليد نمائيد/ با مهر

http://mardaninews.de/Deutsch/?p=519

 http://www.3sat.de/gerovonboehm.html

http://www.3sat.de/webtv/?090122_farah_diba_gero.rm

http://translate.google.com/translate?hl=de&sl=de&tl=fr&u=http://www.mardaninews.de/Deutsch/

http://www.3sat.de/gerovonboehm.html

http://www.farahpahlavi.org/

2009-02-01

شما اینجا هستید: خانه مطالب سایت مصاحبه ها مصاحبه شهبانو فرح پهلوی با مجله- بونته- آلمان