My CMS

محمد نوری زاد " سفرهای ” صلح و دوستی" اعدام، ضرب و شتم، فحش"هم اعدام کردند و هم ترسیدند!فیلم حرف های مادر و خواهر ستار بهشتی در مراسم تدفین پدر

خرد چشم جان است، چون بنگری
تو بی چشم، شادان جهان نسپری

"خوشا به روز وروزگار بشریت که کورش دارد"

آری، ديو، چه بخواهد چه نخواهد  به دست فرهنگ ما به  شيشه ی استوره ای اش بازخواهد گشت
و ديدن آن لحظه برای هر کس که به فرهنگ خردمدار و زيبای ايرانی مان باور دارد
سخت ساده و شکوهمند است.

یاد و راه همهی جانبخشانِ میهن، گرامی و جاودان باد


به ياد قيام
23 خرداد 1388،
آغاز جنبش سبز
جوانان ايران
عليه حکومت خون آشام اسلامی،
و به ياد
برجسته ترين
نماد سکولار آن:
ندا آقا سلطان

سوم بهمن روز تولد ندا آقا سلطان است. یادش را گرامی می داریم.

چراغ سیمین ایران هرگز خاموش نمی شود

برنامه اتمی تهران نبايد جلوی اقدام بين المللی عليه نقض حقوق بشر را بگيرد

***

آموزگاران ما را آزاد کنید! کارگران ما را آزاد کنید!
دانشجویان ما را آزاد کنید! فعالان جنبش زنان را آزاد کنید!
همه زندانیان سیاسی و عقیدتی را آزاد کنید!
چگونه با دشمنت به دوستی تا کنم؟
تو رخت زندان تن ات وُ من تماشا کنم؟
تو رخت زندان تن ات، و من بمانم خموش؟
قسم به زن، نازنم اگر محابا کنم
اگرچه تلخ است حق، نمی توانم نهفت
زبان از آن بایدم که آشکارا کنم
شادروان " سیمین بهبهانی

***
قلم چرخید و فرمان را گرفتند
ورق برگشت و ایران را گرفتند

به تیتر “شاه رفتِ ” اطلاعات
توجه کرده کیهان را گرفتند

چپ و مذهب گره خوردند و شیخان
شبانه جای شاه هان را گرفتند

همه از حجره‌ها بیرون خزیدند
به سرعت سقف و ایوان را گرفتند

گرفتند و گرفتن کارشان شد
هر آنچه خواستند آن‌ را گرفتند

به هر انگیزه و با هر بهانه
مسلمان، نا مسلمان را گرفتند

به جرم بد حجابی، بد لباسی
زنان را نیز مردان را گرفتند

سراغ سفره ها، نفتی‌ نیامد
ولیکن در عوض نان را گرفتند

یکی‌ نان خواست بردندش به زندان
از آن بیچاره دندان را گرفتند

یکی‌ آفتابه دزدی گشت افشا
به دست آفتابه داشت آنرا گرفتند

یکی‌ خان بود از حیث چپاول
دو تا مستخدم خان را گرفتند

فلان ملا مخالف داشت بسیار
مخالفهای ایشان را گرفتند

بده مژده به دزدن خزانه
که شاکی‌‌های آنان را گرفتند

چو شد در آستان قدس دزدی
گداهای خراسان را گرفتند

به جرم اختلاس شرکت نفت
برادرهای دربان را گرفتند

نمیخواهند چون خر را بگیرند
محبّت کرده پالان را گرفتند

غذا را آشپز چون شور میکرد
سر سفره نمکدان را گرفتند

من اعلام خطر می کنم

محمد نوری زاد": چرا نقد می کنم؟

خبر گزاری مردانی نیوز" محمد نوری زاد" نویسنده وهنرمند

محمد نوری زاد " سفرهای ” صلح و دوستی" اعدام، ضرب و شتم، فحش"هم اعدام کردند و هم ترسیدند!فیلم حرف های مادر و خواهر ستار بهشتی در مراسم تدفین پدر

حرف های گوهر عشقی و سحر بهشتی مادر و خواهر ستار بهشتی در مراسم تدفین پدر ستار
پدرم در سومین روز درگذشت برادرم سکته کرده بود


فیلم
حرف های مادر و خواهر ستار بهشتی در مراسم تدفین پدر

https://www.youtube.com/watch?v=lgOeC15AsDI#t=39

اعدام، ضرب و شتم، فحش

امروز صبح بعد از اعدام جوانان کرد، و بعد از خداحافظی از خانواده های داغدار، دو خیابان آنسوتر از زندان رجایی شهر کرج، از دست مأموران اطلاعات کتک خوردم اساسی، و فحش خوردیم چه وقیحانه. هرچه داشتیم روبیدند و بردند. خواهم نوشت.

محمد نوری زاد
سیزده اسفند نود و سه – تهران

هم اعدام کردند و هم ترسیدند!

یک: درتاریک روشن صبح امروز( چهارشنبه سیزده اسفند 93)، من بودم و مشت و لگد و دهان فحاش مآموران اطلاعات. سه بانوی همراه من - که نرگس محمدی یکی از آنان بود - هم تماشا می کردند و هم معترضانه و شرمگنانه فحش های رکیکِ پایین تنه ایِ مأموران بی چاک و دهن را تحمل می فرمودند. مأموران لباس شخصی، چهار نفری دست و پایم را گرفتند و از جا بلندم کردند و با سر مرا به داخل اتومبیل شان فرو تپاندند. درهمانحال دو نفرشان با لگد به پشتم می کوفتند و یکی شان به سینه ام مشت می زد و دیگری دهانش را به ناسزا و فحش های لجنی می آلود. برادران با عصبیتی که ریشه اش از مصاحبه های شبِ قبل من و خانم محمدی آب می خورد، محکم به دست های من دستبند زدند و جیب هایم را خالی کردند و همه ی مدارکِ همراه من و تلفن های همه ی ما را برداشتند.

به توصیه ی یکی، مرا از داخل اتومبیل شان بیرون کشیدند و پخش زمین کردند و یکی شان با باسنش بر صورتم نشست. درهمین حال، سرتیم شان که مردی سی و سه چهار ساله بود و قدی متوسط و ته ریشی به صورت داشت، سراسیمه با همکارش سر رسید و بی معطلی مشتی به صورتم کوفت و لجنی ترین فحش های متداولش را از قد و قواره ی من آویخت. این مردِ سرتیم، از من که خیالش راحت شد، به سمت خانم محمدی خیز برداشت و دهانش را وا کرد و یک کمپرسی لجنِ کلامی بر این بانوی پاک نهاد خالی کرد.

دو: دیشب ساعت هشت و نیم بود که من و بانو نرگس محمدی خود را به مقابلِ زندان رجایی شهر کرج رساندیم و بی آنکه پلک بر هم نهیم، یکسره تا خود صبح در کنار خانواده هایی ماندیم که شتابزده خود را از سنندج و جوانرود و روستاهای کردستان به آنجا رسانده بودند و جز بی پناهی و بی کسی، یاوری نداشتند. آنها را با یک تلفن به آخرین ملاقات و آخرین دیدار فرا خوانده بودند. ساعت چهار صبح، شش عزیز جوانشان به دار آویخته می شد. شش عزیزی که هریک، دوسال از شش سال زندانشان را در سلول های انفرادی شکنجه شده بودند و سرآخر، بازجویان از آنان با چشمان بسته اقرار و اعتراف و امضاء گرفته بودند. آنها با چشمان بسته، پای برگه هایی را امضاء کرده بودند که هیچ از نوشته های آن برگه ها خبر نداشتند.

این شش نفر، سنی بودند. این شش نفر، کرد بودند. این شش نفر، جوان بودند. چهارنفر از این شش نفر، طی نوشته هایی طولانی، جزء بجزء شکنجه ها و آسیب ها را نوشته و بیرون داده بودند. دو تن از این شش تن، برادر بودند. و مادرشان بانویی بود ریز نقش که این بانو از سر شب تا خود صبح دعا کرد و با دست های افراشته خدای آسمان و زمین را به یاوری طلبید. چه نفسی داشت این بانوی ریز نقش. وچه سوزی در کلمات کردی اش نهفته بود. امروز صبح که مأموران اطلاعات به جان من افتادند و دِ بزن و دِ فحش بده، با تبسم به یکی شان گفتم: با من که این می کنید، معلوم است در پستوهای خود با متهمینِ بی پناه چه کرده اید در این سالها.

سه: من و بانو نرگس محمدی از سر شب تا خود صبح، تا توانستیم با شبکه های رادیویی و تلویزیونی و با سایت های خارجی صحبت کردیم و از غیرقانونی بودن اعدام این شش جوان سخن گفتیم. من حتی با انتشار صدای خود، ملتمسانه از رهبر و از هر مسئول با نفوذی که صدای مرا می شنود خواهش کردم که در آن تنگنای وقت، همتی به کار اندازد و این شش جوان را از کام مرگ برهاند. کاش یک دوربین از صدا و سیمای رهبری در آنجا بود و ما هر چه در دل داشتیم رو به او می گفتیم.

چهار: ساعت به دو و سه و چهارصبح که رسید، سرما به تن ها دوید. مردها کپه ای از آتش برآورده بودند و مرتب بر آن تکه های چوب می نهادند. به دو نفری که می شناختیم و کرجی بودند، رو زدیم که چند پتو بیاورند. پتوها را به بانوان کرد دادیم که بر خود بپیچند. ساعت شد پنج. و کمی بعد: پنج و نیم. چهار اتومبیل پلیس با چراغ های گردان، پشت به درِ اصلی زندان به یک ردیف جا گرفتند. سربازان آمدند و با سپرها و باتوم هایشان صف بستند.

اینجا بود که درِ بزرگ زندان وا شد و آمبولانسی از محوطه ی زندان بیرون زد. با جلو آمدن آمبولانس، شیون و فریاد پدران و مادران بالا گرفت. یک زن جوان در آن میان سخت می گداخت. او شش ماه با مردش بیش نبوده و در همان شش ماه از شویش بار برداشته بود. مرد جوان در زندان بود و دخترش از یک روز و یک سال، تا شش سال بالا آمده بود. بی آنکه پدر را بر سر خویش دیده باشد. آمبولانس صف مردم را شکافت تا به راه خود برود. مشت بود که بر شیشه ها و بدنه ی آمبولانس کوفته می شد. یک سرگرد و یک سرهنگ نیروی انتظامی آمدند و با چهره هایی نشسته به اندوه، اعدام شش جوانِ این زنها و مردها را تأیید کردند.

خشم ها به هم پیوست، وضجه ها و نفرین های آتشین، بجای نجواها و نیایش ها و التماس های دیشب نشست. این زن ها و مردها، سی دقیقه ی تمام ضجه زدند و بر سر و روی خود کوفتند. خبرآمد که: جنازه ها را می برند به امامزاده بی بی سکینه. کاروانِ خنجر به دل، باید به سمت بی بی سکینه به راه می افتاد. در آن دمدمای صبح، مردهای کرد را یک به یک در آغوش گرفتم و سخت گریستم و به تک تک شان گفتم: شرمنده ام که هموطنان خوبی برای شماها نبوده ایم. و به بانو نرگس محمدی گفتم: این جمعیت، از دیشب تا به صبح، در التماس و خواهش و تمنا بود و اینک یک سره در خشم و نفرت و لعنت.

پنج: کاروانِ خنجر به دل، به سمت بی بی سکینه به راه افتاد و ما به سمت تهران. دو خیابان پایین تر، دو اتومبیل شخصی راه را بر ما بستند. مأموران با شتاب از اتومبیل ها بیرون زدند و با رد و بدل شدنِ یکی دو جمله، با همان شتاب به معرکه ی ضرب و شتم و فحش های ناموسی و پایین تنه ای فروشدند. سرتیم مآموران که کمی با تـآخیر سر رسید، اشتهایش برای زدن و مشت کوفتن و رجز خواندن و بارشِ فحش های لجنی فراوان تر از همه بود. او ظاهراً از بالادستی هایش برای زدن من اجازه گرفته بود. فحش های لجنی اش اما مال خودش بود. و جزیی از شخصیت و تربیتش. در آن گرگ و میش صبح، بجای این که ما بترسیم، آنها بودند که با زدن من و باراندنِ فحش های ناموسی و وقیحانه و پایین تنه ای، ترس خود را مخفی می کردند.

سرتیم شان به من گفت: لیاقت تو همین است که با این عُمری ها باشی. و برایم خط و نشان کشید: فردا سرِ قبر مصدق نشانت می دهم ...... ( و ردیفی از فحش های مشمئز کننده که من هرچه کردم ابتدا و انتهای هر فحش را بنویسم و وسطش را خالی بگذارم، نتوانستم ).
این سرتیم اطلاعاتی، از من که خیالش راحت شد، خزید به سمتِ بانو نرگس محمدی و هرچه نوبرانه از فحش های لجنی در چنته داشت براین بانوی شریف افشاند. می گویم: چه رهبر و وزیر اطلاعات عمامه هایشان را بالاتر بگذارند و چه نگذارند، این بی تربیتیِ خیمه خوابانده بر کل دستگاه اطلاعات، مختصری از شاکله ی کلی آن است. وزارتخانه ای که در روز روشن آدم بکشد و سر به اندرون خصوصی ترین زوایای زندگی مردم فرو ببرد، چرا نباید زرورقِ صحبتِ متداولِ مآمورانش، فحش های لجنی و پایین تنه ای باشد؟

محمد نوری زاد
سیزده اسفند نود و سه - تهران
***


شیون مادر جمشید و جهانگیر دهقانی، پیش از اعدام جوانانش

پشت دیوار زندان رجایی شهرکرج، چهار صبح چهارشنبه

ساعت از یک نیمه شب گذشته بود. خانواده ها برای نجات عزیزان شان دعا می کردند

پیچیده لای پتو. ساعت چهار صبح چهارشنبه. جلوی زندان رجایی شهر کرج

مادران و پدران و برادران اعدامیان

حلقه ی دعا

شیون مادران. کاش دل بیت رهبری می لرزید

ساعت از یک نیمه شب گذشته بود. خانواده ها برای نجات عزیزان شان دعا می کردند

خانواده های شش اعدامی

هوا سرد بود. در اطراف آتش

ساعت دو چهل دقیقه ی صبح چهارشنبه مقابل زندان رجایی شهر کرج

رجایی-شهر۱

ساعت پنج و یازده دقیقه صبح چهارشنبه روبروی زندان. حضور چهاراتومبیل پلیس گواه خبری بود.

هشدار عفو بین الملل"

هشدار عفو بین الملل"

عفوبین الملل از ایران خواست که از اعدام شش مرد سنی خودداری کند

عفوبین الملل از ایران خواسته است که از اعدام شش مرد سنی خودداری کند. به گفته این نهاد مدافع حقوق بشر این شش مرد در اعتراض به حکم خود دست به اعتصاب غذا زده اند.

بر پایه گزارش ها شش زندانی کرد، روز دوشنبه به بخش قرنطینه زندان رجایی شهر کرج منتقل شده اند. مقامهای زندان به خانواده های این زندانیان گفته اند که می توانند برای دیدار آخر با آنها به زندان رجایی شهر بروند.

حامد احمدی، جهانگیر دهقانی، جمشید دهقانی و کمال مولایی متهم به قتل ماموستا ملا محمد شیخ السلام، نماینده سابق کردستان در مجلس خبرگان هستند، اما آنها میگویند که چندماه پیش از این قتل بازداشت و زندانی شده اند.

صدیق محمدی و هادی حسینی دو زندانی دیگر به اتهام محاربه و ارتباط با گروههای سلفی به اعدام محکوم شده اند.
عفو بین الملل شمار محکومان سُنی به اعدام در ایران را ۳۳ تن اعلام کرده و افزوده که همه آنها به خاطر اجرای رسوم مذهبی خود هدف مقامهای شیعه ایران قرارگرفته اند.
***

آخرین اجرا - طرحی از توکا نیستانی

نقض حقوق بشر”; در رژیم توتالیتر،”: جنایت علیه بشریت رژیم ننگین دیکتاتور ولی فقیه علی خامنه ای"ننگ تاریخ"
شش زندانی سنی روز چهارشنبه اعدام شدند


برخی منابع خبری از اجرای حکم اعدام شش زندانی کرد سنی‌مذهب در ایران خبر می‌دهند.
«کمپین بین‌المللی حقوق بشر در ایران» گزارش داده که حامد احمدی، کمال مولایی، جمشید دهقانی، جهانگیر دهقانی، صدیق محمدی و هادی حسینی صبح روز چهارشنبه، در زندان رجایی‌شهر کرج اعدام شده‌اند.

در همین حال محمد نوری‌زاد، روزنامه‌نگار منتقد حکومت ایران، که از شب گذشته به همراه خانواده‌های این زندانیان در مقابل زندان رجایی‌شهر حضور داشته نیز در وب‌سایت خود نوشته که آمبولانس‌ها، جنازه‌های شش زندانی کرد اعدام شده را از زندان خارج کرده‌اند. منابع خبری رسمی ایران گزارشی در این باره منتشر نکرده‌اند.
این شش زندانی در حالی اعدام شده‌اند که سازمان عفو بین‌الملل خواستار لغو حکم اعدام آنان شده بود.
***
نقض حقوق بشر”; در رژیم توتالیتر،”: جنایت علیه بشریت رژیم ننگین دیکتاتور ولی فقیه علی خامنه ای"ننگ تاریخ"حمله به محمد نوری زاد و نرگس محمدی در نزدیکی زندان رجایی‌شهر
پس از اجرای حکم شش زندانی کرد سنی در زندان رجایی‌شهر که سحرگاه امروز صورت گرفت، محمد نوری‌زاد و نرگس محمدی که به همراه عده‌ای دیگر از فعالان حقوق بشر از شب گذشته در مقابل این زندان تجمع کرده بودند از سوی ماموران مورد حمله واقع شدند.

محمد نوری‌زاد، هنرمند و فعال سیاسی در گفت‌وگو با بخش فارسی رادیو بین‌المللی فرانسه با اعلام این خبر می‌گوید
: «بعد از آرام کردن خانواده‌های زندانیان اعدامی امروز و فرستاندن آنها به سوی بی‌بی سکینه، جایی که شش زندانی قبلی اعدامی در آنجا دفن شده‌اند؛ من به همراه خانم محمدی و دو بانوی دیگر راهی تهران شدیم؛ اما دو خیابان پایین‌تر از زندان، ماموران اطلاعات به ما حمله‌ور شده وبه من دست‌بند زده و مرا به شدت زیر مشت و لگد گرفتند.»

نوری‌زاد به رادیو فرانسه می‌گوید که ماموران در حین کتک زدن او، «الفاظ بسیار لجنی و پایین تنه‌ای» را هم نثار خانم‌های همراه او کرده‌اند.

محمد نوری‌زاد، نرگس محمدی و چند تن دیگر از فعالان سیاسی شب گذشته تا سحر در اعتراض به حکم اعدام شش زندانی کرد سنی مذهب که صبح امروز اجرا شد؛ مقابل زندان رجایی شهر کرج تجمع کرده بودند.

وی همچنین در مورد دلیل این برخورد ماموران می‌گوید که چون پرونده این زندانیان زیر نظر وزارت اطلاعات بوده، برای این وزارت‌خانه پخش شدن مصاحبه‌های او و نرگس محمدی از رسانه‌های مختلف برای افشاگری در مورد این پرونده، قابل قبول نبوده است.
***

نقض حقوق بشر”; در رژیم توتالیتر،”: جنایت علیه بشریت رژیم ننگین دیکتاتور ولی فقیه علی خامنه ای"ننگ تاریخ"ماشین اعدام نیز چاره ساز رژیم نیست ( زندانیان سیاسی زندان گوهردشت کرج)

اسامی ۶ زندانی که به نقطه نامعلومی منتقل شده اند عبارتند از :حامد احمدی، جمشید دهقانی، جهانگیر دهقانی ، کمال ملایی ،هادی حسینی و صدیق محمدی  .

بیانیه جمع کثیری از زندانیان سیاسی زندان گوهردشت کرج  همراه با فراخوان آنها به مناسبت گرامیداشت روز جهانی زن در تهران و شهرستانها جهت اطلاع عمومی و انتشار در رسانه ها در اختیار « فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران» قرار داده شده است . متن بیانیه به قرار زیر است:
رژیم این روزها با وحشی گری هر چه تمام تر ماشین اعدام را به کار انداخته و فقط طی ۳ روز گذشته بیش از ۶۰ نفر را اعدام کرد که ۶ نفر، از زندانیان عقیدتی اهل سنت بودند.

دادرسی غیر عادلانه، شکنجه در حین بازجویی و صدور احکام در دادگاههای غیرعلنی و غیرمنصفانه و به ویژه نحوه اعزام زندانیان برای سلول انفرادی پیش از اعدام و حلق آویز کردن زندانیان در نیمه های شب، از وحشیانه ترین و ضدانسانی ترین رفتارهای این حکومت ارتجاعی است.
تردیدی نیست که شتاب بخشیدن به اعدام در شرایطی که رژیم محتاج ترحم غرب  برای توافق  در پرونده مشکوک و ماجراجویانه هسته ای است، فقط به دلیل ترس و وحشت از خیزش های مردمی ، اختلافات درون حکومتی ، بحرانهای اجتماعی و فروپاشی حکومت است. گمان باطل محافل امنیتی حکومت این است که اگر بر تعداد اعدامها بیفزاید حتما در گسترش اعتراضات مردمی تاثیری بازدارنده دارد.

در حالیکه فشارهای بسیار شدید ناشی از فقر عمومی و سرکوب اجتماعی به نقطه ای غیرقابل برگشت رسیده و در وضعیت کنونی ، هر نوع رفتار خشونت آمیز از ناحیه رژیم به مثابه ریختن بنزین بر آتش است . به همین دلیل از همان ساعات اولیه انتشار خبر احتمال اعدام ۶ زندانی عقیدتی ، خانواده و برخی فعالین مدنی مخالف اعدام و شکنجه روبروی زندان رجایی شهر ( قتلگاه زندانیان ) دست به اعتراض زده و ساعاتی پس از حلق آویز کردن گروهی از زندانیان ، همبندهای آنان در سالن ۱۰ زندان با شعارالله اکبر،  مرگ بر خامنه ای لرزه بر اندام زندانبانان و قاتلان انداخته و همگی آنان در پشت درب بند جمع شده و به فکر چاره جویی افتادند.

رژیم در بحران فروپاشی غلطیده و جنگ و نزاع جناح های مختلف آن از محافظه کار و اصلاح طلب به خوبی این واقعیت را آشکار ساخته است تا آنجا که رفسنجانی خواهان بستن تریبون مجلس شده ، وزیر بهداشت از فاجعه در زندان می گوید ، سخنگوی شورای نگهبان رژیم وضعیت حکومت را به جزایر سلطان نشین تعبیر می کند و فرمانده نیروی انتظامی از شرمساری رژیم به دلیل جنایت ارتکابی در کهریزک حرف می زند.

از دیگر سو سندیکاها، اتحادیه ها و انجمن ها ی مدنی ـ صنفی جایگاه تاریخی خود را با راه اندازی اعتراضات مردمی متشکل از کارگران، معلمان، پرستاران، دانشجویان، زنان و پشتیبانان محیط زیست بیش از پیش نشان می دهند.

سرعت گسترش این اعتراضان بویژه در آستانه برگزاری روز جهانی زن در روز ۱۷ اسفند، حکومت را با بهت و هراس روبرو ساخته است. این مسئله به خوبی نشان می دهد که نقش تشکل ها در سامان دهی اعتراضات صنفی و دمکراتیک تا چه اندازه بااهمیت است و این در حالیست که معلم ها و سایر طبقات اجتماعی، در تظاهرات صنفی خود آزادی زندانیان سیاسی و مخالفت با اعدام و شکنجه را خواستار شدند.

یعنی اینکه مسئله آزادی و مسائل معیشتی و اقتصادی در وضعیت کنونی دو روی یک سکه است. حکومت در برابر موج فزاینده اعتراضات از یکسو  و به دریوزگی افتادن در مذاکرات هسته ای  و ناتوانی در حل بحرانهای درونی از سوی دیگر ، راه اعدام را برگزیده و البته ناگفته آشکار است ، بخش های زیادی از نیروهای درون حکومت نیز با این رویکرد مخالفت جدی دارند. زیرا از عواقب ویرانگر آن برای تسریع در فروپاشی آگاه هستند.

گروههای مختلف اجتماعی که با هر نوع اعدام و شکنجه مخالف هستند و بر حقوق اساسی شهروندان به ویژه نفی هر نوع تبعیض و نابرابری جنسیتی تاکید می کنند ، روز ۱۷ اسفند با حضور در متینگ هایی که به همین منظور و در تهران با دعوت زنان ازادیخواه و عدالت طلب در برابر کانون وکلا برگزار می شود شرکت خواهند کرد تا عملا به حکومت گران نشان بدهند و سرکوب و اعدام راه حل پاسخگویی بحرانهای ناشی از اندیشه  و عمل خود آنها نیست و تمکین در برابر حقوق اساسی مردم امری الزامی است.
زندانیان سیاسی زندان رجایی شهر
اسفند ۱۳۹۳
خالد حردانی، افشین حیرتیان، اهرخ زمانی، حشمت الله طبرزدی، پیروز منصوری، اسد الله هادی، رضا اکبری منفرد، مجید اسدی، سهیل بایادی، سعید شیرزاد، صالح کهندل، ابوالقاسم فولادوند، سعید ماسوری، علیرضا فراهانی، ایرج حاتمی، فرید آزموده.
***


عدالت، طرح از توکا نیستانی

بار مردن؛ نامه «حامد احمدی» زندانی محکومی که صبح امروز اعدام شد!

چهارشنبه, ۱۳اسفند , ۱۳۹۳

طبق آخرین گزارش رسیده، صبح روز۱۲اسفندماه ۱۳۹۳، ۲۰۰ مأمور گارد ویژه به سالن ۱۰ زندان رجایی شهرکرج یورش بردند. این سالن مخصوص زندانیان اهل سنت است. پس از بازرسی بدنی زندانیان شش زندانی اهل سنت محکوم به اعدام به نام‌های: حامد احمدی، جهانگیر دهقانی، جمشید دهقانی، کمال ملائی، صدیق محمدی و هادی حسینی را برای اجرای حکم به قرنطینه منتقل کردند.


درچند سال اخیر جمهوری اسلامی ایران ده‌ها زندانی اهل سنت را به اعدام محکوم کرده و حکم بسیاری از آنان را اجرا کرده است.


این زندانیان درطول چند سال اخیر چندین بار دست به اعتصاب غذا زده و دررابطه با دادگاه‌های ناعادلانه و شکنجه و بی‌حرمتی نسبت به خود، به شیوه‌های گوناگون دست به اعتراض زده‌اند. در زیر وضعیت حامد احمدی زندانی عقیدتی محکوم به اعدام که فردا اعدام می‌شود را مشاهده می‌کند که در نامه‌ای منعکس کرده است.

نامه حامد احمدی:

« یک‌روز سرد پائیز، آبان‌ماه سال۹۱ ساعت ۹ صبح ازخواب بیدارم کردن. گفتن منتقل میشی به سنندج. طبق روال معمول کسی که حکم اعدامش قطعی باشه فقط برای اجرای حکم جابه جاش می‌کنن سایه اعدام رو بالای سرم احساس می‌کردم. تمام سالن جمع شده بودن. آن زمان ۱۰ نفراعدامی داشتیم. یک‌سری گریه می‌کردن یک دسته‌ای تو فکر بودن. بعد ازخداحافظی ازسالن برای این‌که روحیهٔ خودمون را نبازیم احتمال ضعیف می‌دادیم که شاید راست بگن و بخوان ما را منتقل کنن به سنندج؛ اما نگاه‌های تحقیرآمیز ماموران چیز دیگری می‌گفت. ما ده نفر رو دست‌بند، پابند و چشم بند زدن و با توهین و هل دادن داخل اتوبوس کردن.

بهنام پرسید ما را کجا می‌برید؟ جواب دادن که فردا حکم شما را اجرا می‌کنن. مطمئن شدم که به این‌ها هیچ اعتمادی نیست. سعی می‌کردم به خاطرات خوب فکر کنم که روحیه‌ام را از دست ندم اما سخت است وقتی دریک قدمی مرگ هستی به شادی‌ها فکر کنی. بچه‌های دیگه هم شروع کرده بودن به دعا خوندن تا این‌که از قزل‌حصار سر درآوردیم! پیاده مون کردن و وسایل‌مون رو ریختن روی زمین درحالی‌که بارون می‌اومد و زمین گل ولای بود. دست‌بند‌های فلزی را با دست‌بندهای پلاستیکی عوض کردن و به‌قدری محکم بستن که از دست بعضی از بچه‌ها خون می‌اومد. چشم بندهامون رو برداشتن. اطراف مون پر از لباس شخصی بود که با بغض و کینه بهمون نگاه می‌کردن. ما را بردن داخل یه اتاق که روی دیوارش خاطرات اعدامی‌ها بود که قبلا برای اجرای حکم آورده بودن‌شون آن‌جا. وضوگرفتیم و شروع به خواندن نمازکردیم که به آرامش برسیم. چندتا از بچه‌ها قرآن خواستن اما برامون نیاوردن، بعد از هم دیگه حلالیت طلبیدیم و نشستیم و دست به دعا شدیم.

تو فکر رفتم یعنی دیگه من نمی‌تونم دخترم رو ببینم؟
دختری که وقتی به‌دنیا آمد بالا سرش نبودم. گفتم خدایا به خانواده‌ام صبر بده با خودم گفتم کاش حداقل می‌ذاشتن باهاشون خداحافظی می‌کردم. منتظر رسیدن مرگ بودیم. در بازشد. تپش قلب‌ها بیشترشد. کابوس اعدام داشت به حقیقت می‌پیوست. ما را از هم جدا کردن. روحیه‌مون تخریب شد و دلهره‌ها بیشتر و بیشتر. لحظه به لحظه ای که می‌گذشت منتظر دیدن طناب دار بودیم. زمان کند‌تر ازتمام عمرمان می‌گذشت. شب قبل تلویزیون مستندی پخش کرده بود از بچه‌ها. همهٔ بچه‌ها نظرشون این بود که این نشانهٔ اجرای حکم هست.

هوشیار دیگه آن شب نخوابید تا صبح مشغول خواندن نماز بود و دعا می‌کرد خیلی عجیب بود اخلاقش خیلی عوض شده بود صبحانه نخورد گفت حال عجیب دارم می‌رم یه دوش می‌گیرم. آن روز نتونست با مادرش هم حرف بزنه. من که رفتم پیش رئیس واحد برای ملاقات رفتارش خیلی مشکوک شده بود. گفت: می‌خوام برای هفدهم بهتون ملاقات بدم. ۴۵ روز به همین شکل گذشت؛ یعنی هر روز فکر می‌کردیم فردا اعدام می‌شویم؛ اما کسی سراغ ما نمی‌آمد. ۴۵ بار سراغ مرگ رفتیم. ۴۵ بار با زندگی خداحافظی کردیم. کی حال یک اعدامی را درک می‌کنه؟ کی می‌تونه بفهمه ۴۵ بار مردن یعنی چی؟

کی می‌تونه بفهمه ۴۵ شب سر به بالش گذاشتن با این خیال که شب آخراست یعنی چی؟ تازه داشتیم امیدوار می‌شدیم که اعدامی درکار نیست و می‌توانیم به زندگی هم فکر کنیم که باز اسامی ما رو خوندن برای انتقال به رجایی شهر. دوباره کابوس مرگ. دوباره رد شدن تصویر یک طناب با انسانی از آن آویزان در ذهن. یکی فریاد زد: هوشیارمحمدی بیات بیاد این‌ور. حتی نگذاشتن که باهاش خداحافظی کنم. من رو بردن به قرنطینه واحد ۳ دیدم جمشید و جهانگیر هم آن‌جا هستن. لخت‌مان کردن و لباس‌های نازک آبی بهمون دادن که برای اعدام بود. صدای کمال هم به گوشم رسید. تصویرسازی صحنه و لحظهٔ اعدام یک ثانیه‌‌‌ رهایم نمی‌کرد. سه روزگذشت. باز سه بار اعدام شدم. باز سه بار مردم. دیگه بهم ریخته بودم. مغزم درست کار نمی‌کرد. پرش افکار و توهم این‌که مرده‌ام یا زنده‌‌‌ رهایم نمی‌کرد.

محکم و بی‌وقفه به درکوبیدم فریاد زدم: یکی بیاد جواب منو بده. چرا ما این‌جاییم؟ خانواده‌ام نگران هستن. حداقل بذارید یک تماس با آن‌ها بگیرم. هیچ‌کس جواب نمی‌داد. به فریادهایم با قدرت تمام ادامه دادم. تا این‌که رئیس واحد اومد. گفت چیه؟ گفتم تلفن می‌خوام. گفت ممنوعه. تا جمله‌اش تموم شد دوباره محکم به در کوبیدم. بالاخره موفق شدم اجازه تماس بگیرم. خواهرم به محض شنیدن صدایم با گریه گفت: تو زنده‌ای؟ نماینده مجلس سنندج سالارمحمدی زنگ زده گفته ده نفرتون رو اعدام کردن. مجلس ختم گرفته بودن. به داداشم زنگ زدم جلوی در زندان بود. گفتم چه خبر ازآن شش نفر؟

گریه کرد و گفت اعدامشون کردن جنازه‌ها شونم نمی‌دن. دست و پای خودم رو گم کردم، گریه می‌کردم، فریاد می‌زدم، هرچی از دهنم بیرون اومد آن‌جا بهشون گفتم. بچه‌هایی که سه سال و نیم تو یه سلول باهاشون زندگی کرده بودم دیگه تو این دنیا نبودن. نیستن. باور نمی‌کردم. کاملا روحیه‌ام رو از دست داده بودم. نگذاشته بودن هیچ کدوم‌شون با خانواده هاشون خداحافظی کنند. حتی ازتحویل دادن جنازه شون سر باز می‌زدن. مادراصغر که با یتیمی بزرگش کرده بود و حالا بچه‌های اصغر هم یتیم شدن. مادربهنام که فراموشی گرفته بود. مادرکیوان که یه پسرش رو تازه کشته بودن و حالا دومی هم اعدام کردن، بهرام که زیر۱۸ سال داشت و بچه کوچک مادرش بود با بی‌رحمی آن رو از مادرش گرفته بودن، محمد ظاهر که مادر پیر و بیمارش چشم به درهنوز منتظرآمدن پسرش بود…

اعدام لحظه به لحظه دنبال من و خانواده‌ام بود. خانواده‌ام با من بار‌ها اعدام شدند. اگر یک‌روز زنگ نمی‌زدیم خانواده هامون فورا می‌اومدن جلو زندان، فکر می‌کردن تموم شد. وقتی وسایل بچه‌ها رو می‌دیدم خاطرات‌شون دوباره برایم زنده می‌شد. یه سری از وسایل‌شون رو بخشیدم بعضی از وسایل هم ماموران زندان دزدیده بودن بخشی از وسایل رو هم به خانواده هاشون رسوندم. آره به این می‌گن ظلم. حتی نگذاشتن با دوستامون خداحافظی کنیم شرایط به قدری سخت شده بود که بعضی وقت‌ها با حسرت می‌گفتم خوش به حال بچه‌هایی که اعدام شدن. ما موندیم با این وضعیت که هر دقیقه ش برامون یه طناب شده دورگردن‌مون و اثرات منفی این شرایط تمام وجود خودمون و خانواده مون رو گرفته.

بعد ازاعدام‌ها تصمیم گرفتیم که یک نوع مبارزه برای زندگی کردن را شروع کنیم و صدای مظلومیتمان را به تمام دنیا برسانیم
که اولین حرکت را با اعتصاب غذای ۲۶ روزه شروع کردیم و تا حدی به بعضی از اهدافمون رسیدیم و دراین مبارزه پیمان دادیم که از مال و جان‌مان مایه بگذاریم تا به نتیجه برسیم یا حداقل صدای‌مان را به دنیا برسانیم. حالا حدود یک‌سال از اعدام آن‌ها می‌گذره و خیلی وقت‌ها خواب‌شون رو می‌بینیم و اضطراب و دلهرهٔ اعدام، تو خواب و بیداری، برامون کابوس شده که داره خانواده هامون رو به طور فرسایشی از بین می‌بره و هیچ‌کس نیست بگه به چه جرمی؟ آیا عقیده جرمه؟ گاهی با بعضی از بچه‌هایی که حکم اعدام‌شون شکسته حرف می‌زنم. نظرات مختلفی داشتن بعضی‌هاشون می‌گفتن. زندگی دوباره است ولی ضربه‌ای که قبلا خورده‌ای هیچ‌وقت برای خودت و خانواده‌ات قابل جبران نیست. حدود ۵ ساله با کابوس اعدام زندگی می‌کنم به قول یکی از بچه‌های اعدامی طنابی که صدای مظلومیت‌ها رو می‌رسونه باید بوسید ایا لازم نیست آن‌هایی که ازانسانیت حرف می‌زنند فریاد مظلومین بشن؟»

مصاحبه روز با خانواده هادی حسینی و صدیق محمدی

درسکوت اعدام و بعد هم دفن کردند
فرشته قاضی

شش زندانی سیاسی کرد سنی مذهب که بامداد روز گذشته اعدام شده بودند در بهشت سکینه به خاک سپرده شدند. به گفته خانواده ها آنها می خواستند جنازه ها را تحویل بگیرند و در شهرهای محل سکونت خود در کردستان دفن کنند اما ماموران از تحویل جنازه ها خودداری کرده اند. خانواده هادی حسینی در مصاحبه با "روز" می گویند که او مشکل شدید روحی و روانی داشته و از بیمارستان فارابی به او کارت قرمز داده بودند اما با این حال او هم دیروز صبح به اتفاق ۵ نفر دیگر اعدام شد. خانواده صدیق محمدی هم به "روز" می‌گویند او دانشجوی دانشگاه پاکدشت بوده و هیچ یک از اتهاماتی که منجر به اعدام او شد واقعیت ندارد.


حامد احمدی، کمال ملایی، جهانگیر دهقانی، جمشید دهقانی، هادی حسینی و صدیق محمدی، ۶ زندانی سیاسی کرد هستند که بامداد روز گذشته اعدام شدند.

پدر حامد احمدی در مصاحبه با "روز" در مورد تحویل جنازه فرزندش می گوید: دروغ می گفتند، می خواستند بدون اطلاع ما خودشان دفن کنند. گفتند بروید شهرهایتان جنازه ها را می فرستیم. اما بردند بهشت سکینه. رفتیم آنجا ولی خودشان دفن کردند. بچه های ما را اعدام کردند و جنازه های شان را هم از ما دریغ کردند.

او درباره اتهام محاربه که به فرزندش منتسب شده، توضیح می دهد: ابتدا گفتنداینها ماموستا شیخ الاسلام را به قتل رسانده اند و اتهام ترور و محاربه زدند. در حالیکه بچه های ما موقعی که آن قتل انجام شد در زندان بودند. بعد حرف شان عوض شد، گفتند محارب هستند چون با گروههای مخالف نظام ارتباط داشته اند. این هم واقعیت نداشت بچه های ما هیچ کاری نکرده بودند. بی گناه اعدام شدند.دیگر حرف زدن چه فایده ای دارد؟

"روز" دیروز مصاحبه های خانواده های حامد احمدی، کمال ملایی، جمشید و جهانگیر دهقانی را منتشر کرده بود که از روند محاکمه و بازداشت و اتهامات و چگونگی برگزاری دادگاه این چهار زندانی سیاسی سخن گفته بودند. آنها گفته بودند که در آخرین ملاقات ، این زندانیان سیاسی را در قفسی آهنی با دست و پاهایی زنجیر شده دیده اند. اکنون و در این گزارش مصاحبه های خانواده های هادی حسینی و صدیق محمدی، دو زندانی دیگری که دیروز صبح اعدام شدند منتشر می شود. دو زندانی سیاسی کرد سنی مذهب که اطلاعاتی درباره آنها به جز اینکه به اتهام همکاری با گروههای سلفی محکوم به اعدام شدند وجود ندارد.

پسرعموی هادی حسینی که شب گذشته به اتفاق اعضای خانواده او مقابل زندان رجایی شهر بوده ساعتی پیش از اعدام این زندانی سیاسی در مصاحبه با "روز" گفته بود: هادی حسینی مشکل روانی و صرع دارد. نمی دانیم مشکل چی بوده که او را گرفته اند، می گویند امنیتی است سیاسی است. یک نفر روانی چطور می تواند سیاسی باشد؟

به گفته او، هادی حسینی "شغل اش کاسبی بود. توی بازار موز می فروخت. همه او را می شناسند. اتهام سیاسی امنیتی به او زده اند. این بیچاره هم از هیچی خبر ندارد. نمی دانیم چطور حکم اعدام داده اند".

او اجازه ملاقات با پسرعموی اش برای آخرین بار را هم نیافته اما برادر هادی حسینی که با او ملاقات کرده در مصاحبه با "روز" می گوید: آیا کسی که ماهیانه ۱۰۰ تا قرص می‌خورد، قرص‌هایش هم هست، ۵- ۶ دکتر می‌رود، در بیمارستان‌های کرمانشاه و تهران پرونده دارد، حکم اعدام دارد؟ باید اعدامش کنند؟ برادر من توی بیمارستان فارابی کارت قرمز دارد و هیچ فعالیت سیاسی که منجر به گرفتن او و آزار و اذیت‌اش شود نداشت. این را می‌توانید از تمام کسانی که توی شهر و دیار ما زندگی می‌کنند بپرسید.

او می‌گوید که هادی حسینی هیچ یک از اتهامات را نپذیرفته بود: اتهام بر هم زدن امنیت و همکاری با گروههای وهابی و سلفی، اخلال در نظم عمومی و این چیز‌ها را زده بودند. اما او هیچ کدام را نپذیرفته بود. برادر من فقط از روی سادگی، از روی نادانی و بچگی مورد این ظلم قرار گرفته.

برادر هادی حسینی از آخرین ملاقاتشان سخن می‌گوید: ما به سختی او را توی یک قفس ملاقات کردیم. باور کنید توی قفس. فقط گفت توکل کنید به خدا من جرمم هیچی نبوده و انشالله کاری به من ندارند. این را گفت و خداحافظی کرد و به زور ما را کشیدند بیرون. برادر من ۳۲ سال دارد و تیر ۸۸ بازداشت شده بود. او هیچ فعالیتی نداشت..

برادر صدیق محمدی، دیگر زندانی سیاسی کرد که بامداد روز گذشته اعدام شد هم در مصاحبه با "روز" می‌گوید که او دانشجو بوده:
برادر من یکی از دانشجویان خوب دانشگاه پاکدشت کرج بود. متاسفانه به دلیل عقایدی که داشت سال ۸۸ گرفتار شد. اتهاماتی به او زدند که هیچ یک از اتهامات را نپذیرفت. من مطمئنم هیچ کدام از اتهاماتی که به او زده‌اند صحت ندارد.

او می‌افزاید: برادر من هیچ ارتباطی با گروههای سلفی نداشت. در شهرستان ما یک عده‌ای هستند که دارای تفکر خاصی هستند، می‌گویند ما اسلام ناب هستیم. برادر من ارتباطی با آن‌ها نداشت. عضو گروهی و دسته‌ای نبود. در حین تحصیل بازداشت شد. زمانی که او را گرفتند، قرار بود بیاید تهران کار تسویه حساب دانشگاه‌اش را انجام بدهد و برود سربازی. حدود دو ماهی هیچ خبری از او نبود تا از زندان سنندج به ما زنگ زدند که اینجاست و رفتیم. قاضی گفت اتهامات‌اش این‌ها است. من خندیدم حقیقت‌اش. قاضی می‌گفت، من می‌خندیدم. گفت چرا می‌خندی؟ آقای حسینی بود اسم‌اش. گفتم اینهایی که شما می‌گویید از برادر من برنمی آید. او مطمئنا اهل این کار‌ها نیست. اصلا نمی‌تواند این کار‌ها را انجام دهد.

حکم اعدام هادی حسینی و صدیق محمدی هم توسط مقیسه، قاضی شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب صادر شده است.
برادر صدیق محمدی می‌گوید: اتهام ارتباط با عوامل خارجی، و محاربه زده بودند. قتل. گفته بودند که شما یک نفر را کشته‌اید. برادرم می‌گفت من خبر دارم از قتل اما من دخالتی نداشته‌ام بعد‌ها به من گفتند که چنین اتفاقی افتاده. گفتند یک نفر راننده آژانس را کشته‌اند. گفت من اصلا در جریان نبودم. خبر نداشتم اصلا از این مساله.

او درباره آخرین ملاقات با برادرش هم می‌گوید
: ده دقیقه‌ای توانستیم او را ببینیم. از کرمانشاه حرکت کردیم آمدیم که با غل و زنجیر به دست و پایشان پشت نرده‌ها، آن‌ها را ببینیم، دیدیم. هیچی نگفت فقط شکر خدا و اینکه عمر دست خدا است و هیچ کسی نمی‌تواند عمر آدمی را بگیرد و.. نصیحت می‌کرد، ما را دلداری می‌داد و ما نمی‌توانستیم چیزی بگوییم.

آقای محمدی یک ساعت قبل از اعدام برادرش می‌گفت: تنها صحبتی که دارم این است که عوامل و دست اندرکاران نظام با دید خاصی به این موضوع نگاه کنند. شرایط خانوادگی و تربیتی این بچه‌ها، وضعیتی که بر منطقه حاکم است. این بچه‌ها شرایط اقتصادیشان. یک فرد ۱۸ ساله و ۲۰ ساله چه می‌داند؟ چکار می‌تواند بکند؟ با دیده رافت و گذشت نگاه کنند والا این‌ها به اندازه کافی زجر کشیده‌اند. عذاب کشیده‌اند. از ۸۸ تا به حال زندان هستند. چندین بار هم خانواده شان اعدام شده اند، هم خودشان. این لطمه می زند به چهره نظام جمهوری اسلامی، لطمه می زند به سیستم، اینکه بگیرید بدون اینکه اتهامات پذیرفته شده باشد اعدام کنند..

صدیق محمدی هم اما اعدام شد. جنازه او و ۵ زندانی سیاسی دیگر کرد کیلومترها دورتر از محل سکونت خانواده های شان به خاک سپرده شد.

مقام معظم دژخیم " رهبر حقوق بشر"ننگ تاریخ"
تفو تفو بر تو علی خامنه ای" ودستیاران جنایت کار او باید در دادگاههای بین المللی محاکمه شو ند.
کاریکاتورازعلی اقبالی

تفو تفو بر تو صادق لاریجانی" "ننگ تاریخ" میرغضب جمهوری اسلامی" آخوند مزدور حکومتی و دستیار جنایت کار علی گدای تزریقی”
کاریکاتور ار نیک آهنگ کوثر


تفو تفو بر تو سلفی،"ننگ تاریخ"  طرح از نیک آهنگ کوثر

این گزارشها در حال تکمیل شدن است
خبر گزاری مردانی نیوز
بیشتر بخوانید مطالب مرتبط در این ضمیمه از

محمد نوری زاد " سفرهای ” صلح و دوستی" آتنـا فرقدانی پیـروز شـد!

http://www.mardaninews.de/the-news/59-1389-01-09-22-28-57/22555--q-q-.html

نقض حقوق بشر”: جنایت علیه بشریت رژیم ننگین ولی فقیه علی خامنه ای"ننگ تاریخ" » یورش گارد زندان به سالن زندانیان عقیدتی اهل سنت و حداقل ۶ زندانی و انتقال۲۰ الی ۳۰نفر از زندانیان تهران بزرگ، قزل حصار و گوهردشت برای اجرای حکم اعدام ضر ب وشتم فعالان مدنی

http://www.mardaninews.de/the-news/59-1389-01-09-22-28-57/22553--q-q-.html


شما اینجا هستید: خانه مطالب سایت حقوق بشر ( حقوق بشر ) محمد نوری زاد " سفرهای ” صلح و دوستی" اعدام، ضرب و شتم، فحش"هم اعدام کردند و هم ترسیدند!فیلم حرف های مادر و خواهر ستار بهشتی در مراسم تدفین پدر