My CMS

   اخبار کوتاه

اخبار کوتاه": "فشرده وقایع روز ایـــران وجهان ۰چهار شنبه - هفتم تير ۱۳۹۶ برابر با بيست و هشتم ژوئن ۲۰۱۷

   طرح از هنرمند ما بابک ( ایران کشور کورش بزرگ است و  نه کشور صاحب الزمان)به ایران و سربلندی...

 اتحادیه اروپا

اتحادیه اروپا " ناتو " کشورهای عضو ناتو بودجه دفاعی خود را بالا بردند

 Belgien Gebäude des Hauptquartiers der NATO (Imago/S. Simon)  ناتو در بروکسل، پایتخت...

  •    اخبار کوتاه

    اخبار کوتاه": "فشرده وقایع روز ایـــران وجهان ۰چهار شنبه - هفتم تير ۱۳۹۶ برابر با بيست و هشتم...

    چهارشنبه, 07 تیر 1396 23:56

    Published in اخبار کوتاه

  •  اتحادیه اروپا

    اتحادیه اروپا " ناتو " کشورهای عضو ناتو بودجه دفاعی خود را بالا بردند

    چهارشنبه, 07 تیر 1396 22:23

    Published in سیاست

  •   آمریکا

    آمریکا" قطر" : رکس تیلرسون، در دیدار با وزیر خارجه قطر" واکنش ، دولت قطر"خواسته‌های عربستان و...

    چهارشنبه, 07 تیر 1396 21:37

    Published in سیاست

  •  اتحادیه اروپا

    اتحادیه اروپا"آلمان": پارلمان آلمان درباره امکان ازدواج دگرباشان جنسی تصمیم می‌گیرد

    چهارشنبه, 07 تیر 1396 21:15

    Published in اخبار جهان

  •  اتحادیه اروپا

    اتحادیه اروپا" بریتانیا و اسپانیا و آلمان" بازداشت ‌‌شش "تروریست جهادی" در سه کشور اروپایی

    چهارشنبه, 07 تیر 1396 20:24

    Published in اخبار جهان

  •   دنیای وب

    دنیای وب": حمله سایبری گسترده به شرکت‌های بین‌المللی از حفره‌ای شناخته‌شده

    چهارشنبه, 07 تیر 1396 19:52

    Published in فناوری

  •  ونزوئلا

    ونزوئلا ": « حمله تروریستی » مرموز به دیوان عالی ونزوئلا با هلی‌کوپتر؛ معترضان: کار دولت است

    چهارشنبه, 07 تیر 1396 19:19

    Published in اخبار جهان

حقوق بشر

محمد نوری زاد " نقض حقوق بشر": سفرهای ” صلح و دوستی" همه با هم: آشغال ها را بروبیم! همه با هم: آشغال ها را بروبیم! پف کردن به ابرها. بازداشت محمد نوریزاد و محمد ملکی و رها کردن آنان در جاده قم" بادیگارد"

خرد چشم جان است، چون بنگری
تو بی چشم، شادان جهان نسپری

"خوشا به روز وروزگار بشریت که کورش دارد"

آری، ديو، چه بخواهد چه نخواهد  به دست فرهنگ ما به  شيشه ی استوره ای اش بازخواهد گشت
و ديدن آن لحظه برای هر کس که به فرهنگ خردمدار و زيبای ايرانی مان باور دارد
سخت ساده و شکوهمند است.

چراغ سیمین ایران هرگز خاموش نمی شود

آموزگاران ما را آزاد کنید! کارگران ما را آزاد کنید!

دانشجویان ما را آزاد کنید! فعالان جنبش زنان را آزاد کنید!

همه زندانیان سیاسی و عقیدتی را آزاد کنید!

چگونه با دشمنت به دوستی تا کنم؟

تو رخت زندان تن ات وُ من تماشا کنم؟

تو رخت زندان تن ات، و من بمانم خموش؟

قسم به زن، نازنم اگر محابا کنم

اگرچه تلخ است حق، نمی توانم نهفت

زبان از آن بایدم که آشکارا کنم

شادروان " سیمین بهبهانی

محمد نوری زاد": چرا نقد می کنم؟من اعلام خطر می کنم

تابلوی عشق

طرح از محمد نوری زاد  

محمد نوری زاد " نقض حقوق بشر": سفرهای ” صلح و دوستی"  

محمد نوری‌زاد" پدیده‌ای بی‌نظیر'

 پنجشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۴ - ۴ فوریه ۲۰۱۶

    محمد نوری زاد " نقض حقوق بشر": سفرهای ” صلح و دوستی" همه با هم: آشغال ها را بروبیم! همه با هم: آشغال ها را بروبیم! پف کردن به ابرها. بازداشت محمد نوریزاد و محمد ملکی و رها کردن آنان در جاده قم"  بادیگارد"


یک: روز جمعه شانزده بهمن، ساعت ده صبح، ضلع شمالی چهار راه پارک وی، مقابل آتش نشانی، چشم به راه شماییم. دوستی برای من نوشته بود: از دزفول می آیم و با شما همراهی خواهم کرد. می گویم: نگران “برادران” نباشید. ما مگر قرار است چه بکنیم که بخواهند مزاحم ما باشند؟ ما محیط زیست خود را – برخلاف آنان – دوست داریم. می خواهیم اطراف خود را از وجود آشغال ها پاکسازی کنیم. اگر قرار باشد عده ای ” آشغال روب ” که دستکش بدست و کیسه بدست مشغول آشغال جمع کردن اند، برای حاکمیتِ به این گندگی نگران کننده باشد، خب چه فرقی است میان آشغال ها و این گنده ی نگران؟

 اطمینان دارم همه با هم روز قشنگ و شاد و بیاد ماندنی ای را رقم خواهیم زد. آخر تا کی آشغال ها را در هر کجا بچشم ببینیم و بی تفاوت از کنارشان رد شویم. ما و شما باید تکلیف مان را با آشغال ها روشن کنیم. آشغال ها را یکی یکی برمی داریم و در زباله دان ها می اندازیم. کاری هم به زباله دانی تاریخ نداریم. آهای ای همه ی کسانی که به زندگی در کنار آشغال ها “عادت” کرده اید، این حرکت را قدر بدانید و با ما همراهی کنید.


دو: فرستادن آقای دکتر ولایتی – مشاور بین المللی رهبر – به مسکو برای آراستنِ “بعضی کارهای خاص” نشان از این دارد که: خود آقای روحانی و وزارت خارجه و جناب ظریف و کل دستگاه دیپلماسی اشان یعنی هیچ! وگرنه شخص ظریف نیز در این سفر همراه بود تا سخنِ درِ گوشیِ نانوشته ای در میان نباشد. من به اهداف اعلام شده ی سفرِ ولایتی به مسکو که نگاه کردم، دیدم همه ی این اهداف از وظایفِ ابتدایی و حتمیِ وزارت خارجه است. نه این که یک بابایی که در نظامِ قانونیِ کشور جایگاهی ندارد، دور از چشم دستگاه رسمی و قانونیِ وزارت خارجه گفتگوهایی انجام بدهد که در هیچ کجا ثبت نمی شود و در فردای وازدگی، مسئولیتی نیز پذیرفته نخواهد شد.

 می گویم: اگر آخوندها و روشنفکران و مبارزینِ سال های دور، شاه را بخاطر وابستگی اش به آمریکا می نواختند و تقبیح و مسخره می کردند، اکنون چرا در وابستگی که نه، در خمیرگونگیِ هست و نیست کشور در دست روسها سکوت کرده اند؟ 

این سر و سرّی که جناب رهبری با روس ها دارند و کل مملکت را فرش زیرپایشان فرموده اند، نباید صدایی و اعتراضی و تقبیحی بر بیانگیزد؟ 

راستی ما را با اینجور مباحث چه کار؟ بده ببینم آن کیسه های زباله را!

محمد نوری زاد

پانزدهم بهمن نود و چهار – تهران

پف کردن به ابرها. بازداشت محمد نوریزاد و محمد ملکی و رها کردن آنان در جاده قم

 

فیسبوک محمد نوری زاد: امروز پیش از ما، برادران {ماموران } آمده بودند سرِ قرار. و تا ما را دیدند به تکاپو در افتادند. دیدم دکتر ملکی را سوار اتومبیل شان کرده اند. رفتم جلو و در اتومبیل را باز کردم و دکتر را به بیرون آمدن فرا خواندم. بیرون آمد.

اما ریختند و خود مرا به داخل اتومبیل تپاندند. بعدش دکتر را با بد اخلاقی. جوری که سرِ دکتر خورد به تیغه ی درِ اتومبیل و زخمی شد. ما دو تا را بردند و بردند و بردند و در جاده ی قم رهایمان کردند. داستانش را می نویسم.


شاید منظور برادران این بود که: آشغال روبی را باید از قم شروع کنید! وشاید هم من و دکتر ملکی رفتیم اطراف بیت رهبری و به ابرهای بالای سرمان پف کردیم.

محمد نوری زاد
شانزدهم بهمن نود و چهار - تهران


بادیگارد"

یک: بیست متر پارچه ی نارنجی خریدم و از آن هشت “تن پوشِ رفتگری” بیرون کشیدم و با خط خوشِ نستعلیق روی تک تک شان نوشتم: آشغال ها را جارو کنیم! یا نوشتم: آشغال ها زندگی ما را آلوده می کنند. یا نوشتم: ما آشغال ها را دوست نداریم. با این که دیده بودیم مأموران پلیس و مأموران لباس شخصی چشم به راه مایند، با دوستان همراهم تن پوش ها را به تن کردیم و با کیسه های زباله دست بکار شدیم. کمی از زباله های اطراف را در کیسه ام ریختم و مستقیم رفتم سراغ برادران و چهار اتومبیل با نشان و بی نشان شان. دیدم دکتر ملکی را بازداشت کرده و داخل اتومبیل سمندِ بی آرم شان نشانده اند. جلوی چشم همه درِ اتومبیل را باز کردم و به دکتر گفتم: بیایید بیرون ما کلی کار داریم با آشغال ها. دکتر با کمی تردید بیرون آمد. اما به دستور سرتیمِ لاغر و چرمی پوش و با یورش مأموران به داخل همان اتومبیل تپانده شدم. عکاس جوانی مرتب از این صحنه عکس می گرفت. حالا نوبت دکتر بود که با هجوم مأموران به داخل اتومبیل تپانده شود. چنان وحشیانه پیرمرد را به داخل فشردند که کله ی دکتر به تیزی قابِ در خورد و فغانِ وی را برکشید.

دو: از همان داخل اتومبیل به دوستانِ نارنجی پوش و کیسه بدستِ خود اشاره کردم که بروند و آنجا نمانند. دو مأمور جوان و ریش به صورت، داخل اتومبیل بودند و از این وضعیتِ پیش آمده: شرمنده. این دو مأمور که یکی شان پشت فرمان بود و دیگری جلو نشسته بود، هیچ سخن بی ادبانه و هیچ رفتار ناجوری با ما نداشتند. اما یک مأمور هیکلی که با عصبانیت ما را به داخل تپانده بود آمد و با خشم به من گفت: گوشی ات را بده. گفتم: نمی دهم. گفت: می دهی یا بگیرم. گفتم: اگر می توانی بگیر. کمی خیره به من نگریست و دستش را مشت کرد که یعنی بزنم به صورتت. لبخندی زدم و گفتم: زورت را برای جای دیگر ذخیره کن.

مرد هیکلی رفت و به رییس لاغرش که کاپشن نیم تنه ی چرمی و قهوه ای رنگی به تن داشت و چهره اش به گرسنگی کشیدگان می مانست گفت: گوشی اش را نمی دهد. رییس چرمی پوش با شتاب آمد طرفِ من که: مگه می تونه؟ شیشه ی اتومبیل پایین بود. سرش را داخل آورد و گفت: گوشی ات را بده. گفتم: شما نه لباس به تن تان است و نه اتومبیل تان آرم و نشانی دارد. من از کجا بدانم شماها آدم ربا نیستید؟ اگر شما پلیس و مأموری، مگر نه این که مرتب به مردم آموزش می دهید که از مأموران بی لباس و بی نشان کارت شناسایی بخواهید؟ و گفتم: تا کارت شناسایی ات را نبینم نمی دهم. سراسیمه دست به جیب برد و انگشت بر اسمش گذارد و کارتش را نشانم داد. حالا شد. بفرمایید این هم گوشی!

سه: دکتر از ضربه ای که به سرش خورده بود، جوری ناله می کرد که جگرِ مرا می گداخت. من در این چهار پنج سال همراهی با دکتر ملکی، بقدر چهل پنجاه سال با وی ” رفیق” شده ام. دردی که او می کشید، مستقیماً به تک تک سلول های من خراش می انداخت. دکتر با همان صدای آمیخته به درد، به دوجوان داخل اتومبیل گفت: ببرید ما را اعدام کنید اما نه اینجور وحشیانه!

چهار: کیسه ی زباله و تن پوش نارنجی هنوز با من بود و من کیسه ی زباله را مثل گوهری قیمتی در آغوش گرفته بودم. ظاهراً فرمان حرکت صادر شد. مرد هیکلی آمد و در کنار من نشست. با هیکلی که او داشت، جا برای من و دکتر تنگ شد. جوان لاغر و شرموکِ جلویی که احتمالاً به تازگی استخدام شده بود، پیاده شد تا مرد هیکلی جلو بنشیند. این جابجایی انجام شد و اتومبیل به راه افتاد. مرد هیکلی به کیسه ی زباله ی آغوش من اشاره کرد و گفت: بده ش به من. گفتم: این سندِ جرمِ من است و نمی دهم. با تمامِ استعدادِ خشمی که می توانست به صورتش بنشاند، گفت: می دهی یا …. و مشتش را بالا برد.

با فریادی که انتظارش را نداشت داد زدم: ببین، من و دکتر ملکی از اعماق پستوهای اطلاعات و سپاه آمده ایم. با گنده هایی در افتاده ایم که تو فکرش را هم نمی توانی بکنی. اگر مردی بزن تا نشانت بدهم با کی طرفی؟ مرد هیکلی ترجیح داد از کیسه ی زباله در گذرد اما کمی جلوتر به تن پوش نارنجی ام بند کرد و به جوانِ کناری ام فرمان داد: اینو از تنش درآر. جوانِ شرموک، مأمور بود و معذور. هر دو دست بکار شدند و تن پوش مرا پاره کردند اما همان تن پوش پاره را نتوانستند از دستم بدر ببرند. آن را داخل کیسه ی زباله نهادم و گفتم: اینها سندِ جرم من اند و پیش من می مانند.

پنج: از خیابانی به خیابانی در افتادند و رفتند به سمت بزرگراه امام علی و همان بزرگراه را به سمت جنوب در نوردیدند. به دکتر گفتم: اینها ما را می برند بیرون شهر و رهایمان می کنند. و به مرد هیکلی گفتم: ببین جوان، دکتر هیچ، اما مرا مگر غرق خون بکنید و از ماشین تان بیرون بیندازید. و تأکید کردم: گفته باشم! مرد هیکلی که روز جمعه اش خراب شده بود گفت: حرف نزن سرمو درد میاری. اما من تا توانستم حرف زدم. گفتم: یا ما را پیش رییس تان می برید تا ما با یکی که آدم حسابی است صحبت کنیم یا من از ماشین شما بیرون بیا نیستم.

شش: شهرداری بریکی از پل های بزرگراه با خطی درشت نوشته بود: وقتی زیر چتر خداوندی، بگذار از ابر سرنوشت هر چه می خواهد ببارد. این شعار را برای دکتر خواندم. دکتر لبخندی زد و گفت: پس بگذار هر چه می خواهد ببارد. و ادامه داد: امروز چه روز خوبی است. هر سه مأمور ساکت بودند و من و دکتر صحبت می کردیم. به دکتر گفتم: اینها از آشغال جمع کردنِ ما ترسیدند. و به مرد هیکلی گفتم: مملکتی که برای آمریکا و اسراییل عربده می کشد و موشک های شهابش را به رخ می کشد و همزمان از چند نفر آشغال جمع کن می ترسد، درش را باید گِل گرفت. وبه دکتر گفتم: اینها همین که به صورت ما چشم بند نزده اند، معلوم است که کارِ چندانی با ما ندارند. ما را می برند بیرون شهر و تلفن هایمان را پس می دهند و رهایمان می کنند. و باز تأکید کردم: باز عکس من با صورتی خونین در همه جا پخش می شود.

هفت: در انتهای بزرگراه امام علی، دکتر ملکی به مأموران گفت: من سرطان پروستات دارم و باید بروم دستشویی. مأموران لابد این یکی را پیش بینی نمی کردند. مرد هیکلی در آمد که: مگر نمی خواستید با رییس ما صحبت کنید؟ ما الآن می رویم اداره. منتها یکی تان می تواند با رییس ما صحبت کند. خودتان یکی را انتخاب کنید. من به دکتر گفتم: با اجازه ی شما من با رییس شان صحبت می کنم. شاید نقشه شان این بود که یکی یکی ما را پیاده کنند و به راه خود بروند. به مرد هیکلی گفتم: دکترملکی در فشار است و اینجور که معلوم است اداره ی شما خیلی پرت افتاده. اینجا کجا و چهار راه پارک وی کجا؟ مرد هیکلی که حالا کمی مهربان شده بود گفت: ما از اینجا به آنجا اعزام شده بودیم. دروغ می گفت.

به دکتر گفتم: از بس در این سالها ما از این ها دروغ شنیده ایم که به هیچ حرف شان اعتمادی نیست اگر چه به هست و نیستِ عالم قسم بخورند. و گفتم: من که بعید می دانم نه اداره ای در کار باشد و نه رییسی. صحبت های بی پرده ی من باعث شد که مرد هیکلی بداند روز سختی در پیش دارد. هر چه را که می خواست به راننده بگوید، روی گوشی اش می نوشت و نشان راننده می داد. دو سه باری نوشت و گوشی اش را داد بدست راننده. آرام و بی صدا به مأمور جوانی که در کنارم نشسته بود گفتم: من از شما بخاطر ادب تان تشکر می کنم. کمی جا خورد اما او نیز آرام و بی صدا تشکر کرد.

هشت: در کناره ی بزرگراه توقف کردند تا دکتر ملکی در همان جا خودش را برهاند. مرد هیکلی پیاده شد و دکتر نیز. مرد هیکلی به من گفت: بیا پایین دکتر را ببریم آنطرف نرده. گفتم: من از جایم تکان نمی خورم. دکتر در همین طرفِ نرده هم کارش را می کند. دانست که عمقِ نقشه ی خامش را خوانده ام. تا گوشی های ما را پس دادند، به دکتر گفتم: اینها همینجا ما را می گذارند و می روند. دکتر بیرون بود و من داخل. مرد هیکلی گفت: بیا پایین. گفتم: در راه چه گفتم؟ مگر غر خونم بکنید. مرد هیکلی در یک سمت قرار گرفت و دو جوان در سمت دیگر.

مرد هیکلی گفت: با زبان خوش بیا بیرون. گفتم: زبان تلخت را رو کن. من آماده ام برای غرق خون شدن. مرد هیکلی درمانده بود که دکتر ملکی به کمکش آمد. دکتر التماسی به صورتش دواند و رو به من گفت: اینها مأمورند. ما که با اینها طرف نیستم. من از شما خواهش می کنم بیایید پایین. دکتر با التماس صورتش، صورتِ خونین مرا به حاشیه راند. من بودم و خواهشِ دکتر. به احترام وی پذیرفتم و به مرد هیکلی گفتم: اینجا جای خوبی برای پیاده کردن ما نیست. لااقل ما را ببرید بجایی که ایستگاهی باشد و مترویی و توقفگاهی. مرد هیکلی قسم گونه گفت: باور کنید فرمانده ی ما به ما گفته همینجاها پیاده تان بکنیم.

نه: پیاده شدم. مرد هیکلی سوار شد و دکتر رفت برای نصحیت کردنشان و من با گوشی ام جلوی چشمشان از این صحنه عکس گرفتم. ریختند پایین که: گوشی ات را بده. دادم. جوان راننده تلاش کرد عکس گرفته شده را پیدا کند. نشست پشت فرمان. مرد هیکلی نیز نشست و با گوشی اش با رییس صحبت کرد. اتومبیل نرم نرم به راه افتاده بود که دست بردم به گوشیِ مرد هیکلی. او کشید و من کشیدم. گفتم: تا گوشی ام را ندهید گوشی ات را نمی دهم. مرد هیکلی به راننده گفت: گوشی اش را بده. دادند و رفتند و ما ماندیم در بزرگراهی که جایی برای توقف نداشت.

ده: در همانجا تابلوی بزرگی بود از تصویر ورود امام و احمد خمینی در بهمن پنجاه و هفت. به دکتر گفتم: همینجا به نرده ی بزرگراه تکیه بدهید تا از شما و این تابلو عکس بگیرم. کیسه ی زباله را دادم بدست دکتر و تن پوش پاره ای را که بر آن نوشته بودم: آشغال ها را جارو کنیم، روی بدنش نشاندم و عکس گرفتم یک چند تایی. کمی معطل شدیم تا یک پراید آمد و پرسید کجا؟ گفتم: دربست چهار راه پارک وی. در راه دکتر ملکی با همسرش تماس گرفت و با وی صحبت کرد و به من گفت: می دانی خانم چه می گوید؟ و خودش ادامه داد: می گوید این که شما را برده اند و در ابتدای جاده ی قم رها کرده اند، به این معنی است که شما باید آشغال روبی را از قم شروع کنید. راننده ی سی و هفت هشت ساله که کم کم با ما آشنا می شد زیر لب گفت: خانم آقای دکتر که این باشد وای به خودش!

یازده: دکتر را جلوی درِ خانه اش پیاده کردیم و راه افتادیم به سمت چهار راه پارک وی. در راه دکتر زنگ زد که سرم شکسته و خون بیرون زده. عکسش را برایتان می فرستم. گفتم: خودم می آیم عکس می گیرم. اتومبیل من در حوالی پارک وی بود و من باید به آن سو می رفتم. در ترافیک پارک وی از اتومبیل پیاده شدم و رفتم به سمت محل قرار. دیدم پلیس ها و اتومبیل ها و مأموران لباس شخصی و همان عکاس و همان سرتیمِ چرمی پوش آنجا هستند بی کم و کاست. رفتم جلو و در میان جمع شان به سر تیم چرمی پوش گفتم: اگر مأموری باش، پلیسی باش، اما مرد باش! با تعجب گفت: اِ تو که برگشتی!

گفتم: در کنار هرچه که به مآمورانت یاد می دهی، مردانگی را هم به آنها بیاموز. و گفتم: دکتر ملکی سرطان دارد. من هرچه به مآمورانت گفتم ما را کنار یک ایستگاه مترو یا یک جایی که مناسب باشد پیاده کنید، قبول نکردند و گفتند فرمانده ی ما گفته همینجا پیاده تان بکنیم. سرتیمِ چرمی پوش که بر سکویی نشسته بود با تلخی گفت: درست حرف بزن وگرنه می فرستم باز ببرنت واسه چی عکس گرفتی ازشون؟ بر سرش داد زدم: تو اگر می توانستی مرا بار دیگر بفرستی به یک جای دور، می فرستادی و به “اگر” متوسل نمی شدی. و به عکاس جوان اشاره کردم: عکس گرفتم بخاطر این که مأمور شما هم از ما عکس می گیرد. سرتیم چرمی پوش از سکویی که نشسته بود پایین آمد و رخ به رخ من ایستاد و گفت: صدایت را بیار پایین. گفتم: با این همه اِهِنّ و تلپ از یک عده آشغال جمع کن ترسیدید. گفت: تو خودت آشغالی برو تا نفرستادمت جایی که عرب نی بیندازه. محکم تر از پیش بر سرش داد زدم: در اندازه ی تو نیست که مرا به جایی بفرستی که عرب نی بیندازد. جوان عکاس دستم را گرفت و کشید. آنچنان برسرش فریاد کشیدم “دستم را ول کن” که خودش جا خورد و پس کشید.

دوازده: برگشتم به طرفِ سرتیمِ چرمی پوش و گفتم: گنده های شما بخاطر همین آشغال جمع کردن باید به ما مدال می دادند نه این که آشغال جمع کردنِ ما را امنیتی ببینند. سرتیم چرمی پوش گفت: جمع کن ببینم، تو خودت آشغالی. توهینش را ناشنیده گرفتم و گفتم: از این به بعد به هر بهانه جمعه های شما را خراب می کنیم. خسته تان می کنیم. می رویم جلوی بیت رهبری و به ابرهای آسمان پُف می کنیم تا شما بیایید و دستگیر کنید. پلیس های یونیفرم پوش و یکی دو تا از مآموران وساطت کردند و از من خواستند که بروم. یکی از مآموران لباس شخصی با من همراه شد و گفت: اگر اجازه بدهی با اتومبیل مان شما را برسانیم تا منزل یا هرجایی که می خواهید بروید. تشکر کردم و گفتم: اتومبیل خودم همین اطراف است. گفت: آقای نوری زاد، هرکس شما را نشناسد ما شما را می شناسیم. من وقتی هنوز به دنیا نیامده بودم شما پای این انقلاب بوده اید و فداکاری کرده اید. نخواستم بگویم: غلط کردیم اگر انقلاب کردیم تا عده ای آخوند گرسنه و بی لیاقت بر سرمان آوار شوند. از وی بخاطر ادبش تشکر کردم.


سیزده: سرشب با دوستان رفتیم منزل دکتر ملکی. سرش زخمی شده بود و کبودی در اطراف محل زخم پخش شده بود. به همسر دکتر ملکی گفتم: من همیشه دکتر را صحیح و سالم از شما تحویل می گرفتم و صحیح و سالم نیز تحویل تان می دادم. این بار شرمنده ی شمایم که با سری شکسته تحویل تان دادم. خندید و گفت: اشتباه شما این بود که خواستید از تهران شروع کنید. شما باید می رفتید قم. وقتی از جمع خداحافظی کردم، دکتر ملکی مرا کناری کشاند و گفت: پس برای حرکت بعدی با هم در تماس خواهیم بود. به وی گفتم: اینها حرکت های جمعیِ ما را تحمل نمی کنند. باید بفکر طرح دیگری باشیم.

چهارده: جناب رهبردر دیدار با سردار شمخانی و کارشناسان دبیرخانه ی شورای عالی امنیت ملی فرموده اند: ” باید در مقابلِ جریانِ مخالفِ تفکرِ انقلابی ایستاد”. و فرموده اند: ” در این سی و هفت سال، همواره مبارزه وجود داشته است و امروز بواسطه ی شیوه های جدید و پیچیده ی دشمن، همچون فضای سایبری و ضد امنیتی، این مبارزه سخت تر و حساس تر شده است”. و فرموده اند: ” دشمن، آرام و بی سروصدا و با شیوه های جدید، به نفوذ در امنیتِ زیر پوستیِ جامعه چشم دارد”. می گویم: شما را بخدا ببیند مردم دنیا به کدامین افق ها می نگرند و برای آرامش جوّ جامعه از چه تمهیداتی سود می برند و این جنابان به کجا!؟

و می گویم: نخست این که هر که از انقلاب بگوید و به خصلت های انقلابی دلخوش باشد و بر انقلاب و رفتار انقلابی دخیل بندد، اطمینان داشته باشیم که مرادش اداره ی کشور به شیوه ی هردمبیل و هیآتی است. و دیگر این که: اگر بقول شما دشمنی هست و این دشمن در تمامی ارکان شما نفوذ کرده و بنا بر سرنگونیِ شما و انقلاب و تغییر ذائقه ی مردم دارد، این دریافت های موشکافانه را در همان پس و پشت مذاکراتِ خود بر زبان آورید و اگر هم باورتان شده که شما را عرضه ای و لیاقتی و توانمندی ای هست برای مقابله، هر چه درتوان دارید بکار بندید و با سرازیر کردنِ اینجور حرفهای پسِ پرده ای و کاملاً امنیتی، روانِ مردم را مخراشید. چرا این را می گویم؟ بخاطر این که باور دارم: هر جماعتی که بنیان برقراری شان بر باد باشد، برای ماندن، مدام مردم را باید از یک چیزِ پس پرده ای بترسانند.

پانزده: از فیلم های جشنواره ی فجر چهار فیلم را دیده ام که یکی اش ” بادیگارد” ساخته ی آقای ابراهیم حاتمی کیا است. این فیلم با سرمایه ی وزارت اطلاعات ساخته شده و گرچه بلحاظ ساختاری فیلمی چفت و بست دار است اما بلحاظ محتوایی سرشار از دروغ و فریب و پاکسازیِ دستگاههای امنیتی از دزدی ها و آدمکشی هاست. در این فیلم، پرویز پرستویی که انگار تکرار همان شخصیت نقش اول فیلم های آژانس شیشه ای و موج مرده و به نام پدر است و در فیلم به رنگ ارغوان نیز به نوعی دیگر و با هنرمندی دیگر سر برآورده، یک اطلاعاتیِ کهنه کار است که تخصصش محافظت از شخصت های انقلابی است. با همان اعتقادات و باورهای شعاری و زیرخاکیِ سالهای جنگ.

این بادیگارد، افتخارش این است که قاب عکسی در خانه دارد از جوانی اش مربوط به آن زمانی که محافظِ شخص آقای خامنه ای بوده. حالا که پیر شده، تصمیم می گیرد که دیگر محافظ اشخاص سیاسی نباشد. رؤسای بالا سرش او را این بار به محافظت از یک دانشمند هسته ای وا می دارند که جوانی است زبر و زرنگ و با سواد و استاد هسته ای و البته فرزند شهید. این بادیگارد، توسط همان رؤسای بالاسری، از کار برکنار می شود اما جانش را فدای این دانشمند هسته ای می کند که با پدرش همرزم بوده در سالهای جنگ.

می گویم: جناب حاتمی کیا ایکاش پیش از ساخت این فیلمِ بشدت نشاندار و سفارشی، سری به بیمارستان طالقانی می زد و به چشم خود می دید یک نابغه ی جوان هسته ای به اسم امید کوکبی را که توسط برادران اطلاعاتی و سپاهی با توهین و ارعاب و پرونده سازی های ناجوانمردانه به ده سال زندان محکومش کرده اند و اکنون پس از پنج سال و اندی زندان برای عمل جراحی به این بیمارستان آورده اندش تحت الحفظ.

 

من قبول دارم که هم در میان اطلاعاتی ها و هم در میان سپاهی ها هستند انسان های درستکار و مبرا از هیولاگونگی، اما ایکاش حاتمی کیا با ساختِ این فیلم بشدت شعاری و یکسویه و آشکار، به پاکسازیِ چهره های مخوفِ امنیتی نمی پرداخت. هیولاهایی که در پس دخمه های خود چه بلاها که بر سر مردان و زنان ما نیاورده اند و همانان در یک مراسم خود زنیِ ابلهانه و آدمکشانه، خودشان زدند و عده ای را به اسم دانشمند هسته ای کشتند تا برای آدمِ لام تا کام و بی بنیه ای مثل جلیلی فرصتِ مظلوم نمایی مهیا کنند تا گفتگوهای به بن بست رسیده ی هسته ای را به راهی دیگر در اندازند و خود را از خفگی برهانند.

 

هیولاهایی که این بار نیز با استخدام حاتمی کیا برای ساخت فیلمی دیگر، تلاش کرده اند با نشان دادن یک اطلاعاتیِ پاک و منزه و آسمانی و فرشته گون، این داغ ننگ هیولاگونگی را از پیشانیِ پیشینه یِ خونین شان بزداید. عجبا که حاتمی کیا متعمدانه چهره ی پرستویی یا این بادیگارد اطلاعاتی و سپاهی را کاملا شبیه “سردار سلیمانی” کپی کرده تا دامنه ی سفارش یا باورِ خود را به پاکسازیِ سرداری پیوند زند که ردّ خون های جاری کرده اش در عراق و سوریه، تا هرکجای تاریخ امتداد دارد.

محمد نوری زاد 

 

هفدهم بهمن نود و چهار – تهران

بازداشت آقای دکترمحمدملکی و آقای محمدنوریزاد توسط نیروهای سرکوبگر امنیتی

بازداشت و سرکوب استادمحمدملکی هشتادوهفت ساله سرطانی به دست تکفیریهای ضد امنیتی در چهارراه پارک وی تهران , اقتدار قلابی و قدرت پوشالیِ ماموران ضدامنیتی تکفیری در سطح تهران


ماموران فحاش و بی ادب امنیتی با وحشیگری تمام اقدام به حمله و یورش به آقایان محمدملکی و محمد نوریزاد و خیل و سیل هموطنانی کردند که با کیسه های زباله در سطح شهر تهران میکوشیدند اقدام به زباله روبی و اشغال زدایی بکنند!

ناظران و تحلیلگران اجتماعی از برافروخته شدن ناگهانی آتش خشم و کینه دستگاه عریض و طویل اطلاعاتِ ضد امنیت کشور در قبال یک حرکت اجتماعی " آشغال جمع کنی" دچار حیرت شده اند! این درحالی است که زباله زدایی هیچ منع قانونی بر اساس مواد و مفاد قوانین جاری در کشور و کنوانسیونهای بین المللی ندارد، و از نظر شرعی نیز بر پایه حدیث صحیح "النظافة من الایمان" عملی مستحب تلقی میشود که اجر و ثواب اخروی دارد! این مطلبی است که تکفیریها را به خشم می آورد!

 

ماموران ضدامنیتی که کلاسهای متعددی برای آموختن فنون رزم تن به تن را پشت سر گذاشته اند وسط خیابانهای تهران به عده ای پیرمرد و پیرزن بیدفاع که با نیت خیر فقط سرگرم زباله زدایی بوده اند یورش برده و پیرمرد بیمار و از پا افتاده و بسیار محترمی مانند آقای دکترمحمدملکی را در سن هشتاد و هفت سالگی و با ابتلاء به بیماری سرطان آماج فنون رزم تن به تن و جودو ک و شتی کچ نموده اند. حتما خواسته اند شجاعت و شهامت خود را نشان بدهند یا از مردم زهرچشم بگیرند! در حالی بهره ای جز انزجار و نفرت مردمی نصیبشان نمیشود!

 منبع نمایه در داخل ایران

این گزارشها در حال تکمیل شدن است

خبر گزاری مردانی نیوز

بیشتر بخوانید مطالب مرتبط در این ضمیمه از   

محمد نوری زاد " نقض حقوق بشر": سفرهای ” صلح و دوستی" کیسه های بنفش زباله

خبرنامه خبرگزاری مردانی نیوز

به زبانهای دیگر

English French German Italian Portuguese Russian Spanish
شما اینجا هستید: خانه مردانی نیوز حقوق بشر محمد نوری زاد " نقض حقوق بشر": سفرهای ” صلح و دوستی" همه با هم: آشغال ها را بروبیم! همه با هم: آشغال ها را بروبیم! پف کردن به ابرها. بازداشت محمد نوریزاد و محمد ملکی و رها کردن آنان در جاده قم" بادیگارد"