اخبار کوتاه

اخبار کوتاه": "فشرده وقایع روز ایـــران وجهان ۰ پنجشنبه - بيست و هفتم تير ۱۳۹۸ برابر با هجدهم ژوئيه ۲۰۱۹

  "خوشا به روز وروزگار بشریت که کورش دارد" به نام ایران و به نام ندای آزادی ایران *** طرح...

 آمریکا

آمریکا ": دیپلمات ارشد آمریکا در زمان گروگانگیری کارکنان سفارت ایالات متحده در تهران در ۹۶ سالگی درگذشت

 آمریکا ": دیپلمات ارشد آمریکا در زمان گروگانگیری کارکنان سفارت ایالات متحده در تهران در ۹۶...

  •  اخبار کوتاه

    اخبار کوتاه": "فشرده وقایع روز ایـــران وجهان ۰ پنجشنبه - بيست و هفتم تير ۱۳۹۸ برابر با هجدهم...

    جمعه, 28 تیر 1398 01:52

    Published in اخبار کوتاه

  •  آمریکا

    آمریکا" ایران " خلیج فارس-" برجام تحریم‌ها : دونالد ترامپ، : ناو جنگی آمریکا پهپاد ایران را در...

    پنج شنبه, 27 تیر 1398 22:09

    Published in سیاست

  •  آمریکا

    آمریکا ": دیپلمات ارشد آمریکا در زمان گروگانگیری کارکنان سفارت ایالات متحده در تهران در ۹۶ سالگی...

    پنج شنبه, 27 تیر 1398 21:18

    Published in سیاست

  •  آرژانتین

    آرژانتین" ۲۵ مین سالگرد انفجار آمیا"اعلام عزای عمومی " سفر مایک پمپئو وزیر خارجه آمریکا به...

    پنج شنبه, 27 تیر 1398 20:55

    Published in اخبار جهان

  • فرهنگ و هنر

    فرهنگ و هنر": گزارشهائی ازخبر های""هنر هفتم سینما و تئاتر"آمازون از فیلم ماجراهای «جک ریچر» با...

    پنج شنبه, 27 تیر 1398 20:28

    Published in فرهنگ و هنر

  •   فرهنگ و هنر

    فرهنگ و هنر": درگذشت آندرآ کامیلری نویسنده نامدار ایتالیایی در سن ۹۳ سالگی "طرفداران رمان‌های...

    پنج شنبه, 27 تیر 1398 19:31

    Published in فرهنگ و هنر

  • تقویم روز

    تقویم روز" - فرهنگ و هنر" : ۶۵ سالگی آنگلا مرکل (صدراعظم آلمان)؛ قدرتمندترین زنان جهان" همچنان...

    پنج شنبه, 27 تیر 1398 18:13

    Published in فرهنگ و هنر

حقوق بشر

محمد نوری زاد " نقض حقوق بشر": سفرهای ” صلح و دوستی" سخن روز"چاقوکش ها و قمه کش های آسدعلی"می ترسند پس هستند! آوای شاهنامه"فرهنگ مفتخواری "بیست و دو دلیل برای سرنگونی جمهوری اسلامی" پسران پیغمبر + مصاحبه بهرام مشیری با نوری زاد

خرد چشم جان است، چون بنگری
تو بی چشم، شادان جهان نسپری

"خوشا به روز وروزگار بشریت که کورش دارد"

آری، ديو، چه بخواهد چه نخواهد  به دست فرهنگ ما به  شيشه ی استوره ای اش بازخواهد گشت
و ديدن آن لحظه برای هر کس که به فرهنگ خردمدار و زيبای ايرانی مان باور دارد
سخت ساده و شکوهمند است.

به یاد کشته شدگان عاشورای 88 یادشان گرامی باد.

یاد و راه همه ی جان بخشانِ میهن، گرامی و جاودان باد

به ياد قيام
23 خرداد 1388،
آغاز جنبش سبز
جوانان ايران
عليه حکومت خون آشام اسلامی،
و به ياد
برجسته ترين
نماد سکولار آن:
ندا آقا سلطان

سرکوبِ یادمان 

یاد و راه همه ی جان بخشانِ میهن، گرامی و جاودان باد

چراغ سیمین ایران هرگز خاموش نمی شود

آموزگاران ما را آزاد کنید! کارگران ما را آزاد کنید!

دانشجویان ما را آزاد کنید! فعالان جنبش زنان را آزاد کنید!

همه زندانیان سیاسی و عقیدتی را آزاد کنید!

چگونه با دشمنت به دوستی تا کنم؟

تو رخت زندان تن ات وُ من تماشا کنم؟

تو رخت زندان تن ات، و من بمانم خموش؟

قسم به زن، نازنم اگر محابا کنم

اگرچه تلخ است حق، نمی توانم نهفت

زبان از آن بایدم که آشکارا کنم

شادروان " سیمین بهبهانی

محمد نوری زاد": چرا نقد می کنم؟من اعلام خطر می کنم

تابلوی عشق

طرح از محمد نوری زاد  

محمد نوری زاد " نقض حقوق بشر": سفرهای ” صلح و دوستی" سخن روز"چاقوکش ها و قمه کش های آسدعلی"می ترسند پس هستند! آوای شاهنامه"فرهنگ مفتخواری "بیست و دو دلیل برای سرنگونی جمهوری اسلامی" پسران پیغمبر + مصاحبه بهرام مشیری با نوری زاد  

محمد نوری‌زاد" پدیده‌ای بی‌نظیر'

 ***

جمعه - پنجم بهمن ۱۳۹۷ برابر با بيست و پنجم ژانويه ۲۰۱۹

 نقض حقوق بشر": سفرهای ” صلح و دوستی" سخن روز"چاقوکش ها و قمه کش های آسدعلی"می ترسند پس هستند! آوای شاهنامه"خامنه ای کجایی که….؟

چاقوکش ها و قمه کش های آسدعلی + (فیلم) + فایل صوتی همین نوشته با صدای محمد نوری زاد

یک: شاید آنچه که سید علی خامنه ای را، به یکجور “دشمن سُراییِ دل آشوب” فرا برده، این باشد که: وی از هنر “دوست داشتن” بی بهره یا کم بهره است. هنر دوست داشتن، یکی از کمیاب ترین غوغاهای درونیِ بشر است. برای دوست داشتن، باید به روی حضرت عقل آغوش گشود، و کینه ها را کنار نهاد، و از شرّ وسوسه ی “دیگر آزاری” خلاص شد، و روحِ زندگی را در دوستی معنا کرد. رسیدن به این مرتبه، از هر کسی بر نمی آید. بویژه از فردی چون سیدعلی خامنه ای. که مدام، کیسه های کینه و کج خلقی و نفرت و اوهام را به دوش می کشد. چنین فردی، نه این که نخواهد دیگران را دوست داشته باشد، نخیر، وی ” نمی تواند” از قله ی صعب دوست داشتن بالا برود. و نیز نمی تواند با غواصی در اعماق اقیانوسِ دوستی، گوهرهای شاهوار ادب و مهر را یکی یکی بر بچیند و به کیسه اندازد. البته او ولعِ شگرفی در”بلامنازع بودن” دارد که سخن دیگری ست.

دو: در جوار قله ی بلند و صعب العبورِ دوست داشتن، دره ی پُرسوراخی ست به اسمِ “دوست داشته شدن”. که در هر سوراخش یک جور بیماری و شیدایی خانه کرده. آنانی که به بدخیمِ این بیماری مبتلایند، زندگیِ دیگران را می روبند تا به تک تکِ همان دیگران بفهمانند: تو باید مرا دوست داشته باشی! جناب سید علی، بیش از آنکه بتواند دوست داشته باشد، گرسنه ی “دوست داشته شدن” است. اینجور آدمها، از ناتوان ترین هایند. بله، سیدعلی ناتوان است. و نیز تهی دست است. او به همان گرسنگی ای مبتلاست که در آن، سیرشدن معنا ندارد. آدمهایی که گرسنه ی دوست داشته شدن باشند، بضرب پول و رسانه، جماعتی را به خویش فرا می خوانند تا هم غلیظ دوستشان بدارند، و هم بوقت ضرورت، با قمه هایشان، شکمِ مردمی را بدرند که: نمی توانند دشمن سرایان و کهنه اندیشان و گرسنگانِ دوست داشته شدن را دوست بدارند!

سه: به همدان که می روید، در همان ورودیِ شهر، و بر بدنه ی یک ساختمان نیمه بلند، چهره ی سردار حسین همدانی را نقاشی کرده اند. این سردار، از دور و وری های سیدعلی ست. نورچشمی ست. از خواص است. خودش در یک مصاحبه می گوید فتنه ی هشتاد و هشت که پا گرفت، وی برای خواباندنِ آن فتنه، چاقو کش ها و قمه کش های سابقه دار را شناسایی کرده و با یک فراخوان، همه را در حسینه ها و مساجد سازماندهی می کند. برای چه؟ برای این که تا مردم – بله مردم – به اعتراض، راهیِ خیابانها می شوند، سردار همدانی، چاقوکش ها و قمه کش های سازماندهی شده را بجان مردم بیندازد. خودش می گوید: این چاقوکش ها و قمه کش ها نقش محوری در خواباندن فتنه ی هشتاد و هشت داشتند. این سردار، برای بسیج چاقوکش ها و قمه کش ها و انداختن اینان به جان مردم، مستقیماً از سیدعلی خامنه ای فرمان گرفته بود.

چهار: گرچه سردار همدانی، بعدها در سوریه، بهر دلیل کشته شد، اما آنچه که مرا بر این داشته تا داستانش را برای شما وابگویم، الفتی ست که سیدعلی با چاقو کش ها و قمه کش ها دارد. ولع شگرفِ وی به بلامنازع بودن، او را به این ریخت در آورده. اما چرا نگویم: آدمهای بلامنازع، با همه ی پولها و زورها و آدمهایی که با خویش دارند، افرادی تهی دست اند. اگر گفتید چرا؟ چون دستشان خونی ست. آدمهای خونین دست، همیشه گرسنه اند. حتی گرسنه ی خون. این گرسنگیِ مفرط، جزیی از آیینِ بلامنازع بودن است. آدمهای بی انصاف، بلامنازع طلب اند.

پنج: شاید بپرسید: سردارهمدانی چرا چاقوکش ها و قمه کش ها را سازماندهی کرد و بجان مردم انداخت؟ و چرا بسیجیانِ دم دستش را برای دریدن شکم معترضان بسیج نکرد؟ دلیلش یک چیز است و بس. و آن این که: بسیجیان، گرچه معترضان را کتک می زدند و به آنان فحش و ناسزا می گفتند و با آنان ترشرویی می کردند، اما آدمکش نبودند. و حال آنکه، سیدعلی نیاز به خون داشت. درست مثل قتل های زنجیره ای. که چاقوکشان سیدعلی، بیخ تا بیخ گلوی نویسندگان و معترضان را بریدند و آب از آبِ ولایت تکان نخورد. سیدعلی معتقد است: باید خون مردمان معترض به زمین ریخته شود تا وحشت به نهایت برسد. سیدعلی در سال 88 به وحشتِ ناشی از خون های ریخته شده نیاز داشت. او گرسنه ای بلامنازع بود. گرچه سیدعلی توانست با چاقوکش ها و قمه کش هایش، وحشت ایجاد کند و فتنه ی 88 را بخواباند، اما هرگز نتوانست گرسنگی اش را چاره کند. او تهی دست است. چرا؟ چون دست هایش خونی ست. خونین دستان، دنیا را هم که داشته باشند، تهی دست اند.

شش: چرا سیدعلی بلامنازع بودن و بی رقیب بودن را دوست دارد؟ و چرا برای بلامنازع ماندن، به چاقوکش ها و قمه کش ها متوسل می شود؟ و چرا برای کشتن و دریدنِ شکم مردمِ معترض، بسیجیان را از معرکه های خونین دور می دارد؟ برای این که: آدمهایی که دوست دارند بلامنازع و بی رقیب بمانند، گرسنه ی دوست داشته شدن اند. بسیجیان، این گرسنگیِ سیدعلی را التیام می بخشند. جوری که سید علی حرف که می زند، بسیجیان اشک می ریزند. چفیه که به گردن می اندازد، بسیجیان، آرایش جنگی می گیرند. مقداری از غذایش را که در بشقابش جا می گذارد، بسیجیان برای بلعیدنِ همان ته مانده ی غذایش خیز بر می دارند.

هفت: سیدعلی، بسیجیان را برای روزهای مبادا ذخیره کرده. که چه بکنند؟ که در تنگنای عنقریبی که بلامنازع بودنش ترک بر می دارد، همین بسیجیان، بحکمِ آسمانیِ سید علی، و به برکت نان و نمکِ این سالهای چاکری، و با چاقوها و قمه هایی که همو بدستشان می دهد، کارسازی کنند. سید علی بسیجیان را برای آن روزهای عنقریب ذخیره کرده. نمی خواهد آنان را در این روزهای کم مسئله، مسئله دار کند. نمی خواهد بر صف شیفتگیِ شان شکاف اندازد.

هشت: اشتباه استراتژیکِ سیدعلی این است که بسیجیان را تخته های از هم گسسته ای می داند که با بهم پیوستنشان، کشتیِ ولایتش بر اقیانوسِ موانع می لغزد و پیش می رود. سیدعلی نمی داند که: بسیجیان، کارگزاران سرداران سپاه اند. و سرداران سپاه، کارگزاران روسیه و اسراییل! مثلاً آنجا که سرداران سپاه، با عربده ی چند طلبه ی بسیجی، می توانند یک مرجع و آیت الله صاحب نام را که چند میلیون طرفدار و مقلد دارد، سکه ی یک پول کنند، چرا نتوانند در بزنگاهی دیگر، کشتی ولایت سیدعلی را از هم بدرند و خود سیدعلی را در میان اقیانوس مردم تنها بگذارند؟ سیدعلی نباید فراموش کند که: چاقوکش ها و قمه کش ها را سردار همدانی بسیج کرد و بجان مردم انداخت. در فردا روزی، چرا نباید سردار همدانیِ دیگری مأمور بسیجِ چاقوکش ها و قمه کش ها شود و همانان را به سمت بیت رهبری گسیل کند؟

نه: آنچه که از این نوشته بر می کشم این است: حادثه های خونینی که یک سمتش مردم اند و سمت دیگرش رهبر و سپاه و ملایان حکومتی، بیش از آنکه به یکپارچگیِ سرداران و بسیجیان بینجامد و اعتراض مردم را به وسوسه های آمریکا و اسراییل و عربستان بند کند، به افکندنِ شکاف در میان سپاهیان و بسیجیان روی می برد. تسویه های فراوان و حتی خونین در دل سپاه و بسیج و اطلاعات بلافاصله پس از حادثه ی خونبار سال 88، حتماً و مطلقاً ریشه در غلط بودن صف بندیِ بیت رهبری در مقابل مردم دارد.

ده: ما، سرداران و سپاهیانِ انسان و ایرانی، و اطلاعاتی های انسان و ایرانی، و بسیجیان انسان و ایرانی، و روحانیان انسان و ایرانی، کم نداریم. در فردای عنقریب، همینان، از دل سپاه و بسیج و اطلاعات و روحانیت، به صف مردم خواهند پیوست و سیدعلی و سردارانِ ایرانخوارش را تنها خواهند گذارد. بگذار یکی در این میان، گمان بر این ببرد که هنوز بلامنازع و بی رقیب است و جماعتی همچنان دوستش می دارند.

یازده: اگر گفتید بزرگترین رقیب سیدعلی کیست؟ راهنمایی تان می کنم: نه سید محمد خاتمی ست نه سرداران سپاه نه آمریکا نه اسراییل و نه عربستان سعودی! هیچیک از اینان رقیب سیدعلی خامنه ای نیستند. گرچه خود وی نمی خواهد باور کند، اما من می گویم تان: بزرگ ترین و کاری ترین و نافذ ترین و سرنگونسازترین رقیب سیدعلی، مردم اند. بله، خود مردم ایران. شاید بهمین خاطر است که سیدعلی و همسُفرگانش، تلاش دارند هر چه بیشتر، خلق و خوی و خِرَدِ مردم را از مطالبه گریِ قاطعانه، به خواهشگریِ مفلوکانه سوق دهند.

دوازده: سرنوشت ناجوری که من – محمد نوری زاد – فرا روی سید علی می بینم، خروجیِ حتمیِ بی بهره گیِ وی در دوست داشتنِ مردم است. آنانی که نمی توانند دیگران را دوست داشته باشند، حتماً دوست دارند که دوست داشته شوند. اینجور آدمها، کمی بعد با بلامنازع بودن خو می گیرند. و کمی بعد، با اعتراضِ مردم، نگران می شوند. و برای این که بر نگرانیِ خویش چیره شوند، به چاقو کش ها و قمه کش ها متوسل می شوند. بعدش؟ بعدش درست از جایی فرو می شکنند که: تصورش را نیز نمی کرده اند. از کجا؟ برگردید چند خط بالاتر، نوشته ام برایتان.

محمد نوری زاد

سی ام آذر نود و هفت – تهران

«چاقوکش ها و قمه کش های آسدعلی» بقلم و با صدای محمد نوری زاد - چهارم دیماه نود و هفت

سخنان جناب جعفر پناهی، محمد نوری زاد، حشمت طبرزدی در خانه نسرین ستوده و رضا خندان- ۲۸ آذر ۹۷

می ترسند پس هستند! + (فیلم گزارش سفر به لرستان) 

یک: ترسیدن، همه اش عیب نیست. از روزنی دیگر اگر به ترس بنگریم، می بینیم چه شایستگی ها با ترس است. و اگر ریزتر بنگریم، می بینیم همه ی ما به ترسیدن نیازمندیم. مثل گرسنگی، که ما را از یک نیاز بایسته ی جسمی خبر می کند. مثل عصب های حسی که همه جا با مایند و تا دست و پایمان به سوز و سرما و آتش و تیزی بر می خورند، ما را به پس کشیدن و مراقبت مجبور می کنند. دست و پاهایی که از آتش نترسند، بی حسّ و بی عصب اند. می سوزند و ذغال می شوند و هیچ ما را خبر نمی کنند. حسّ ترسیدن اگر در بشر نبود، نسلش ور افتاده بود زود. ترس است که ما را از قدم زدن بر آتش و آب باز می دارد. و از راه رفتن بر آنسوی لبه ی بام. و از فریاد کشیدن (درجایی که باید فریاد بکشیم). و از زیستن با گرگ ها و کفتارها. اگر ترس نبود، همه همدیگر را می دریدیم و چیزی از ما بجای نمی ماند. ترس است که نوع بشر را به بقا و ماندگاریِ هر چه بیشتر حریص می کند.

دو: بشر از تنهایی می هراسد. که اگر نترسیده بود، شهری و ملتی و مردمی شکل نمی گرفت. بنای همه ی پستوها و سیلوها و انبارهای غله، همه بر ترسِ از گرسنگی بوده است. ما به ترس بسیار مدیونیم. پادشاهانی که دوست می داشته اند فرزندانشان تا همیشه ی تاریخ پادشاه باشند، از انقراض و تنهایی و فراموشی می هراسیده اند. اینها، ترس های مشترکِ بشر است. آنسوتر از ترس های مشترک، ترس های ویژه ای سر بر می کشند که اجداد ما را به درون غارها و قلعه ها و طایفه ها و ساختنِ چاقوها و شمشیرها و سپرها و کلاهخودها و زره ها فرو بردند. اکنون نیز ما را بجوری دیگر به داشتنِ حفاظ خانه ها و به ساختنِ گاوصندوق ها و اتومبیل های محکم و ضد گلوله، و به گماردنِ نگهبان و قاضی و دادگاه، و به خرید و ذخیره کردنِ انواع غذا و دارو و اسلحه های دفاعی مجبور می کند.

سه: این روزها، مردم یک سرزمین، هزینه ی یک عمر زندگی و آموزش و اسلحه ی نظامیان و ارتشیان را می پردازند تا همین نظامیان، در یک بزنگاه و پیشامد و خطر، به دفاع از مردم و کشورشان بر خیزند. یعنی مردمی که از هجوم دیگران می هراسند، نگاهبانانی به اسم ارتشیان استخدام می کنند تا خود آسوده زندگی کنند. و همین ارتشیان، از ترسِ روزهای مبادا، و در زاغه های نفوذ ناپذیر، اسلحه و مهمات انبار می کنند. بعضی ها می گویند: حتی اختراعِ جور بجور خدا و دین و امامزاده و جایی چون جهنم و بهشت، همه از ترسِ بشر بوده. بشرِ ترسو، باید به یکجا پناه ببرد. و در پس کسی که شکست ناپذیر است پناه بگیرد. در میان خدایان یونانی، به هرکول فرزند زئوس بر می خوریم که گرچه عقل و شعور چندانی ندارد اما پهلوانی شکست ناپذیراست. در کودکی دو مار را می کشد و در جوانی شیری را و در دوره ی پهلوانی اش شهر به شهر می رود و با بدان و زشتکاران می جنگد و همه را از پای در می آورد. مردمانِ آسیب پذیر یونان، به زور بازوی هرکول نیاز داشتند نه به شعورش. پس او نباید می مرد. روزی که هرکول می میرد، مردمان ترسو، او را به آسمان می برند و بر جایگاه خداوندی اش می نشانند تا ماندگاری اش همیشگی شود و نیاز نترسیدنِ مردمان را بر آورد.

چهار: مردمی که دروغ می گویند نیز می ترسند. و عجبا که ریشه ی احساسِ مردمی که ورزش می کنند و درس می خوانند و به حوزه و دانشگاه می روند و آخوند و مهندس و پزشک و فضا نورد می شوند و بهنگام بیماری دارو می خورند و مست می شوند و آواز می خوانند و می رقصند و غش غش می خندند و بچه دار می شوند و آشغال هایشان را در زباله دانی می اندازند و پولهایشان را به بانک ها می سپرند، همه از ترس آب می خورد. جماعتی که دیگران را می ترسانند، و در این راه، حتی دیگران را می زنند و می کشند نیز می ترسند. ساختن سیم خاردار و زندان نیز از ترس است. بس است نوری زاد، برو و سر بکوب به آنچه که در سر داری. چه می خواهی بگویی؟

پنج: می خواهم بگویم: اگر چه ترس، با خمیره ی شخصیتی و هویتیِ ما آمیخته و از ما جدا شدنی نیست، و اگرچه این ترس، برای ما زنگ خطری ست که ما را به هزار آسیبِ در کمین هشدار می دهد، اما همین ترس، سوژه ی مناسبی ست برای جماعتی که با فضا پردازی های تخصصی شان، دیگران را بترسانند و ازشان پول بگیرند. عجیب و خنده دار نیست که مردمی بترسند و پول نیز بپردازند؟ مثل چی؟ مثلِ تونل های وحشت. که شما پول می پردازید و بلیط می خرید و بر صندلیِ یک ترن می نشینید و ترن به راه می افتد و در داخل دخمه ای تاریک، شما ناگهان از هر طرف به هجوم و نعره ی اسکلت ها و هیولاها و حیوانات وحشی برمی خورید. جوری که هم می ترسید و جیغ می کشید، و هم پشت بندش غش غش می خندید و با تپش قلب از آن دخمه بیرون می زنید و عجبا که راضی نیز هستید از این که پولی داده اید و ترسیده اید.

شش: اگر برای لمس و تماشای ترس های ریشه دار، به هر تونل وحشتی سر بزنیم و به همه ی وحشت سراها و دخمه های هولناک سر فرو ببریم، شاید هرگز نتوانیم جایی دهشتناک تر و مخوف تر از دخمه ی مذهب های متعصب پیدا کنیم. شگرد بلندگوهای این مذاهب، جوری مردم را در انواع گناه غسل می دهند و گناهکاران را از آتش جهنم و عذاب های الهی می هراسانند که گویا کلید جهنم و فهرستِ عذاب های جور بجورِ پروردگار در دست اینان است و لاغیر. عجبا که این عذاب های جوربجور، جوری طراحی شده اند که مردم را به سمتِ کیسه ی کلید دارانِ اینجور مذاهب هدایت می کنند تا از کلید داران بشنوند: پول که بدهید، ما خودمان ( با فوت و فنی که بلدیم) کوه گناه شما را رفع و رجوع می کنیم.

هفت: اگر یکی بتواند ترسش را با دروغ پس براند، ای بسا بخاطر همان دروغ به عذاب وجدان نیز دچار شود. با این که دروغگویان حرفه ای، کمترین گزشی در وجدانِ مرده ی خویش احساس نمی کنند، مذهب های عبوس اما این عذاب وجدانِ دروغگویانِ خرده پا را نیز چاره کرده اند و به وی دلداری داده اند که تو لابد می ترسیده ای که دروغ گفته ای. و یعنی: این حق تو بوده که دروغ بگویی. چرا؟ چون جان و آبرو و عقیده ات در خطر بوده.

هشت: اگر دیگران بخاطر ترس هایشان دست بدامان دروغ می شوند، کلید داران مذهب های عبوس، هم دروغ های بیشتری می سرایند و هم برای دروغ های فراوانشان بهانه های مذهبی جور می کنند. مثل “تقیه”. که به معنای خودداری کردن از سخنِ راست و اظهار عقیده و مذهب است در مواردی که ضرر مالی یا جانی یا آبرو در میان باشد. و یعنی دروغی که نه تنها ناپسند نیست بل به شما این فرصت را می دهد که بهنگام خطر، هم دروغ بگویید و هم واهمه و عذاب وجدانی نیزاز دورغگویی تان نداشته باشید. پرسش این که: میزانِ ترس و خطرِ ناشی از آن را چه کسی تعیین می کند؟ و اندازه ی دروغ را چه کسی؟

نه: بنیانِ تقیه، بر ناراستیِ برآمده از ترس است. و به باورمندانش این امکان را می دهد که با سلیقه و اجتهاد خویش دروغ بگویند و واهمه ای نیز از کثرتِ دروغ هایشان نداشته باشند. مثل چی؟ مثل جمهوری اسلامی که بنیانش بر دروغ است. مثل سخنان پاریسی امام خمینی که هیچکدامش عملی نشد. مثل بسیار بسیار بسیار متعصبین مذهبی، که در بزنگاه گرفتاری، دست بدامان دروغ می شوند.

ده: سیدعلی خامنه ای که میخ هسته ای اش به سنگ نشست، مثل شاخِ شمشاد آمد و پشت تریبون نماز جمعه ایستاد و اسلحه بدست گفت: ما از اولش هم در پی ساخت بمب اتم نبودیم. و پشت بندش نرخِ دروغش را بالاتر برد که: اساساً سلاح کشتار جمعی در قاموس دینیِ ما مطرود و منفور است. آسدعلی که به خانه رفت، در آینه به ریخت خود نگریست. خودش هم می دانست که چه دروغ وقیحانه ای سروده. اما، این تقیه ی ناقلا را برای چه خلق کرده اند مگر؟ که در راه خدا دروغ که هیچ، خودِ خدا را نیز می شود انکار کرد. شاید مهوع ترین دروغ آسد علی این سخن نوروزی اش باشد که: “امروز در کشور ما آزادی بیان، آزادی فکر و آزادی انتخاب هست! هیچکس به خاطر اینکه فکر و نظرش مخالف نظر حکومت است، مورد فشار وتهدید و تعقیب قرار نمی‌گیرد!”.

یازده: سیاست خارجه ی هرکشوری بر دکترینِ ” تأمین و تعمیقِ منافع ملی” و یا بهتر بگویم: یک جور دیپلماسیِ منتهی به: بُرد – بُرد استوار است. سیاست خارجه ی نظامِ جمهوری اسلامی اما بر شگردِ ” تکذیب” می درخشد. سخنانِ وزرای خارجه ی نظام، از جمله جناب ظریف، چیزهایی ست در متنِ عمیقِ دروغ. مثل: ما در سوریه پایگاه نظامی نداریم. ما چیزی به اسم اعدام محکومان سیاسی نداریم. ما به صراحت اعلام کرده ایم که تسلیحاتی در اختیار یمن قرار نداده ایم. بهاییت در ایران جرم نیست. همه ی این دروغها، برآمده از ترس است. بله، گنده نامان جمهوری اسلامی سخت می ترسند. و چون می ترسند، دروغ می گویند. عذاب وجدان چه؟ هرگز! چرا؟ چون تقیه مجوزش را صادر کرده!

دوازده: برای توصیفِ دروغگویی های سرداران سپاه، چیزی جز “تهوع” پیدا نکردم. از: “ما قاچاقچی نیستیم” گرفته تا: “سپاه فعالیت اقتصادی نمی کند”. بروم سراغِ سردار سلیمانی که از ملاتِ دروغ، راست انگاری هایش را بَزَک می کند: ” در تمامی حوزه های ایران اسلامی اعم از نیروهای مسلح، اقتصاد و… در تمامیِ تصمیم گیری ها، استقلال کامل وجود دارد. یا: ایران اسلامی هیچ گاه دنبال ماجراجویی نبوده است. یا: ایران اسلامی صلح طلب بوده و همواره با مدارا و صبورانه رفتار کرده و تاکنون هیچ گزندی از سوی ایران به کشورهای همسایه وارد نشده است. یا: ما در هیچ کشوری دنبال این نبوده ایم که برادران سنی را شیعه کنیم. یا: امروز با وجود موج های متلاطمی که وجود دارد، شاهد امنیت و آرامش در کشور هستیم. یا جناب محسن رضایی، که به تازگی فرموده: عملیات (خونین) کربلای چهار برای فریب دشمن بود!

سیزده: حیفم می آید این نوشته را به نشرِ نمونه های دروغِ جانورانی آلوده کنم که زل می زنند به چشم مردم و دروغ می گویند و هیچ نیز گزشی در وجدان خویش احساس نمی کنند. چرب و شیرینِ حرام، چشم وجدانشان را کور کرده. راستی را می بینند اما به کج اش تفسیر می کنند. و این یعنی: کوری. راستی را می شنوند اما به کج اش تعبیر می کنند. و این یعنی: کری. سخن من در این مقال، به یک وجهِ بنیادین اشاره دارد نه مصداق های دمِ دست. من می گویم: مذهب های عبوس، مخاطبان عبوس می پرورند و آنان را به کری و کوری مذهبی دچار می کنند. این مذهب ها، گرچه سخن از راستی می رانند اما خود در هر بزنگاهی، دست بدامان دروغ می شوند. و آنقدر دروغ می گویند که کیفیتِ و حساسیتِ آن بزنگاه نیز رنگ می بازد.

چهارده: من آن مرام و مذهبی را دوست دارم که به مردم بگوید: راست بگویید اگر چه به زیان خودتان و به زیان پدر و مادرتان و به زیان خویشانتان تمام شود. من آن مذهبی را دوست ندارم که بگوید: راست بگویید اگر چه به زیان خودتان و پدر و مادر و خویشانتان تمام شود، و پشت بندش داستان تقیه را پیش آورد که یعنی: راست بگویید اما اگر احساس خطر کردید یا در جایی گیر افتادید، می توانید به هر تعدادی که خودتان لازم می دانید دروغ بگویید و عذاب وجدان نیز نداشته باشید!

پانزده: مذهب های عبوس، چون از تنهاییِ خویش می هراسند، به دروغگویی جواز می دهند. در یک قلم: فورانِ این همه امامزاده در ایران، نشان از چه دارد؟ جز ترس؟ بله، مذهب های عبوس از تنهایی وحشت دارند. امامزاده ها و نماز جمعه ها و منبرهای دروغ، قرار است به هر قیمتی که شده این تنهایی را پس برانند و شلوغکاری کنند. وگرنه اگر راستی ای در کار بود، به ذات راستی بها داده می شد. دروغ در میان مردمان متعصب، آب شیرینِ تعامل را می مکد و شوره زاری بی حاصل بجای می نهد. در این شوره زار، هیچ بذر بایسته و شایسته ای ثمر نمی دهد. رازِ این که شما در هیچ کجای تاریخ، در میانِ مردمان متعصب، به جمعی بر نمی خورید که: با ادب بوده باشند و انصافی برکشیده باشند و شادمان بوده باشند و رشد کرده باشند و همدیگر را محترم داشته باشند و از دیوار همدیگر بالا نرفته باشند و اهل مدارا و لبخند بوده باشند، پیدا نمی کنید که نمی کنید.

شانزده: چرا در میان مردمان متعصب، شادمانی راه ندارد؟ و چرا گریه و اشک و بر سر زدن و احساس گناه کردن بیشتر رواج دارد؟ رازش در همان ترسی ست که مردمان عبوس، ستون های بقای خود را بر آن چفت بسته اند. با گریه و احساس گناه، می توان مردمان را در اطراف کلید داران بر زمین نشاند و اشک شان را سرازیر کرد و همزمان دست به جیب شان برد. اما مردمان شاد، می روند و دور می شوند و جیب های پر از پول شان را نیز با خود می برند!

محمد نوری زاد 

پانزدهم دیماه نود و هفت – تهران

گزارش تصویری محمد نوری زاد به لرستان نهم تا سیزدهم دیماه نود و هفت

منطقه ی چشم نواز “شیرز”

 '

صخره یا پناهگاه “میر ملاس”

آوای شاهنامه + فایل صوتیِ همین نوشته با صدای محمد نوری زاد 

بخش چهارم

پادشاهیِ جمشید

به نام خداوند جان و خرد

درود آوای گلم، درود یارای خوبم

یک روز مادر نازنین تان به من گفت: بابا محمد، آوا و یارا و بچه های همسن آنها، چیزی از تاریخ و گذشته های ایران نمی دانند. و از من خواست داستان های شاهنامه را برای تو و یارا تعریف کنم. مادرت هشت یا ده ساله بود که من چند تا از داستان های شاهنامه را برایش گفته بودم و او خیلی خوشش آمده بود.

آوای گلم،

راستش را بخواهی، گفتن از شاهنامه برای تو که به تازگی پای به هفت سالگی ات نهاده ای، و برای برادر کوچکت یارا که چهار ساله است، کمی ناشدنی و دشوار است. من اما تلاش می کنم داستان گوی خوبی برای تو و یارا، و بچه های همسن و سال شما باشم. شاید قصه هایی که از زبان مرغ و مار و جوجه تیغی و خر و خرگوش و خرس نوشته می شوند، کمی ساده باشند.

این ها که چیزی نیست، من می توانم برای شما داستانی بنویسم از پادشاهی که در زمان های دور زندگی می کرده و پنج پسر و پنج دختر داشته. می توانم بنویسم این پادشاه، و این پنج پسر و پنج دخترش، هر کدامشان چه چیزهایی را دوست می داشتند و چه چیزهایی را دوست نمی داشتند؟ دانا بودند یا نادان؟ زیبا بودند یا زشت؟ مهربان بودند یا نامهربان؟ خوشبخت بودند یا بدبخت؟ چرا می رقصیدند و شاد بودند؟ یا چرا ناشاد بودند و نمی رقصیدند؟ می توانم بنویسم چه شد که باهم جنگیدند؟ چه شد که پیروز شدند یا چه شد که شکست خوردند؟

بله آوای خوبم، بله یارای گلم،

شاید نوشتنِ داستان از مار و مورچه و خرگوش ساده باشد. یا نوشتنِ داستان از گذشته های دور، از شاهان و زنان و مردان و دختران و پسرانی که در شهرها و قلعه ها و روستاها زندگی می کرده اند. اما اگر بخواهم داستان های شاهنامه را برای تویی که هفت سال بیشتر نداری، و برای برادرت یارا که چهار سال بیشتر ندارد بگویم، زبانم بند می آید. می دانی چرا؟ چون کتاب شاهنامه، همه اش به شعر است. شاهنامه پنجاه هزار بیت شعر دارد. در این پنجاه هزار بیت شعر، نام ها و کلمه هایی است که تو و برادرت معنای آنها را نمی دانید و من نمی توانم این کلمه ها را برای شما معنا کنم. باید خودتان بزرگ شوید و کم کم با معنای این کلمه ها آشنا شوید. اما من می توانم برای شما بگویم: کتاب شاهنامه پر است از داستان های پادشاهان و پهلوانان و زنان و مردانی که همگی ایرانی بوده اند و در چندین هزار سال پیش زندگی می کرده اند. می توانم برای شما بگویم: کتاب شاهنامه پر است از داستان زندگی مردمانی که همگی ایران را دوست می داشتند. آنان، هم جان و مال خودشان را و هم فرزندانشان را فدای سربلندی و رهایی ایران کردند.

اگر بخواهم داستان های شاهنامه را یکی یکی برای شما بگویم، باید بروم به هزار سال پیش. بروم به خانه ی استاد ابوالقاسم فردوسی که بیش از هزار سال پیش در گوشه ای از ایران، در خراسان، در طوس، و در روستایی به نام باژ زندگی می کرده است. استاد فردوسی، هم ایران و تاریخ ایران را خوب می شناخته، و هم شاعری بوده دانشمند و دانا و بسیار با ادب. استاد فردوسی سی سال می نشیند و داستان های شاهان و پهلوانان ایرانی را در کتاب با شکوه خودش ” شاهنامه ” برای ما به یادگار می گذارد. بله دخترم، من باید بروم به هزار سال پیش. بروم به خراسان. بروم به روستای باژ. از مردم روستای باژ نشانیِ خانه ی استاد فردوسی را بپرسم؟ خانه ی استاد را که پیدا کردم، بروم پیش او. دو زانو در برابرش بنشینم و سلام مردمِ ایران را به او برسانم و بگویم: درود استاد بزرگ. من از راه دوری به دیدار شما آمده ام. آمده ام از شما اجازه بگیرم داستان های شاهنامه ی شما را برای فرزندانم – آوا و یارا – که هفت سال و چهار سال بیشتر ندارند، و برای کودکان ایرانی، ساده گویی کنم؟ آیا به من این اجازه را می دهید؟

فرزندانم، 

برای شما گفتم که استاد ابوالقاسم فردوسی، یک ایرانیِ بسیار بسیار با ادب و دانا و خردمند بوده. آدمهای با ادب و دانا، در هر قصه و نوشته ای که از خودشان به یادگار می نهند، ما را به با ادب بودن، و به دانا بودن، و به دوست داشتنِ همدیگر، و به دوست داشتنِ کشورمان فرا می خوانند. آن ها به ما می گویند: برای این که ایران و فرهنگِ ایرانی به ما برسد، مردان و زنان و بزرگان بسیاری رنج ها برده اند و در این راه سختی ها کشیده اند و از پا در آمده اند. پس، از این پس، هرگاه در آینه به خود نگریستی، و یا هرگاه با مادر و پدر و یارا و دوستان و همسایگان به فارسی سخن گفتی، به این نیز بیندیش که برای ایرانی بودنِ تو، و برای این که تو بتوانی بفارسی سخن بگویی، چه ایرانیانِ بلند آوازه و شیرین سخنی، رنج ها برده اند و سختی ها کشیده اند.

نوه های نازنینم، آوای گلم – یارای خوبم،

پیش از این سه داستان از شاهنامه را برای شما بازگفتم. داستان کیومرث، نخستین شاه ایران را. و داستان پادشاهیِ نوه اش هوشنگ را. و داستان پادشاهیِ فرزند هوشنگ: طهمورث را. اکنون برای شما داستان پادشاهیِ جمشید را می نویسم و می گویم.

پادشاهی جمشید

جمشید پسر طهمورث، جوانی است بسیار دانا و مهربان و دوست داشتنی و بسیار دلیر. پس از پدرش، در یک روز با شکوه، و پیش چشم مردم ایران، تاجی از طلا بر سرش می نهد و می شود پادشاه ایران. در دوران پادشاهی جمشید، کشورمان ایران بسیار آباد شد. مردم در کنار همدیگر با خوشی و آرامش زندگی می کردند. دخترم، این را بگویم که در شاهنامه ی فردوسی از ” داد” بسیار گفته شده. داد یعنی داوری بین دو نفر یا چند نفر به درستی و به راستی. داوری و دادگری یعنی چه؟ می گویم. در میان مردم، از گذشته های دور تا همین اکنون، درگیری و بگو مگو و زد و خورد زیاد بوده. این یکی می گفته: من راست می گویم و این پول یا این کتاب یا این توپ مال من است، دیگری می گفته: نه، مال من است. با هم درگیر می شدند. نه این کوتاه می آمده نه آن. این زیرگوشِ آن می زده و آن با مشت به چشم این می زده. این موی آن را می کشیده و آن به این لگد می زده. کار بالا می گرفته. این آن را می زده و آن این را. در این میان، یک انسان دانا پیدا می شده که می رفته جلو و به این دو نفر می گفته: اگر با هم بگو مگو نکنید و همدیگر را نزنید، من به شما می گویم که این پول یا این کتاب یا این توپ مال کدامیک از شما دو نفر است. به این انسان دانا می گویند: داور. و اگر این انسان دانا، به درستی و به راستی بگوید که پول و کتاب و توپ مال کدامیک از آن دو نفر است، به او می گویند: دادگر. پس یک انسان دادگر، به کسی گفته می شود که کارش داد است. کارش داوریِ درست در میان مردم است. مردم همیشه انسان های دادگر را دوست دارند.

جمشید هم پادشاهی دادگر بود. به درگیری ها و بگومگوها و زد و خوردهای مردم ایران پایان داد. مردم سالهای سال بدون نگرانی، با هم زندگی می کردند و در آرامش بودند. این کار جمشید، کار بسیار بسیار بزرگی بود. چرا؟ چون مردمی که با هم جنگ می کنند و بدخواه همدیگرند و با هم بگو مگو و زد و خورد می کنند، مردمی نادان اند. مردم نادان هم نمی توانند کشورشان را آباد کنند. نمی توانند همدیگر را دوست داشته باشند. پس کشورشان کم کم ویران و نابود می شود. اما مردمی که با هم دوست هستند و همدیگر را دوست دارند، مردمی دانا هستند. مردم دانا کشورشان را آباد می کنند. استاد فردوسی، یکی از آرزوهای بزرگِ جمشید را اینگونه به شعر در آورده:

بدان را زبد دست کوته کنم

روان را سویِ روشنی ره کنم

آوای خوبم، یارای نازنینم،

اگر به کشوری نگاه کردید که شهرها و روستاهایش ویران است و مردمش بدبخت اند و خوشحال نیستند، بدانید که در این کشور، مردم دانا بر سرِ کارها نیستند. مردم دانا، از آبادانی کشورشان و از خوشحالی مردم شاد می شوند. اما مردم نادان، به آبادانی و شادی مردم کاری ندارند. جمشید، پادشاه ایران، در همان چند سال نخستِ پادشاهی اش کاری کرد که شهرها و روستاهای ایران آباد شدند. مردم با هم دوست بودند. کار می کردند و گندم می کاشتند و درو می کردند و خواندن و نوشتن می آموختند و با هم می رقصیدند و شاد بودند. هرگز یکی به دیگر زور نمی گفت. مردم همدیگر را نمی آزردند. ایران در زمان جمشید، خوشحال بود. شاد بود. می خندید و می رقصید و آباد و با آبرو بود. با آبرو، یعنی کشورهای دیگر، به کشورمان ایران که نگاه می کردند، آن را آباد و خوشحال می دیدند. آبرو یعنی در چشم دیگران، خوب و دانا و خوشحال و آباد بودن. بله فرزندانم، ایران در زمان جمشید بسیار با آبرو بود.

زمانه بر آسود از داوری

به فرمان او دیو و مرغ و پری

جهان را فزوده بدو آبرو

فروزان شده تختِ شاهی بدو

کارِ نخستی که جمشید کرد این بود که دست به ساختنِ جنگ افزار بُرد. جنگ افزار یعنی چیزهایی مثل شمشیر و نیزه و سپر و کلاهخود. مردم تا زمان جمشید، با سنگ و چوب می جنگیدند. دشمن که به ایران یورش می آورد، مردم با چوب دستی و پرتابِ سنگ به جنگ او می رفتند. جمشید با نرم کردنِ آهن، شمشیر ساخت. نیزه ساخت. چاقو ساخت. خنجر ساخت. با اینها، بهتر می شد دشمن را از شهرها و روستاها بیرون کرد.

نُخست آلتِ جنگ را دست بُرد

درِ نام جُستن به گردان سپرد

کار دیگرش چه بود؟ این بود که شمشیرها و نیزه ها و جنگ افزارها را به مردان و جوانانِ جنگاور سپرد. تا چه کنند؟ تا هر زمان که دشمن برای تاراج و دزدیدنِ دارایی های مردم به کشور یورش آورد، این جنگاوران با او بجنگند و دشمن را از کشورمان بیرون کنند. درست همین کاری که سربازان درهر کشور می کنند. سربازان، کارشان همین است. چه؟ آموزشِ جنگاوری، و پس راندن دشمن. جمشید، این چهارمین پادشاه ایران، نخستین ارتش را، یا همان جنگاورانِ آموزش دیده را برای نگه داری از مرزهای کشور سامان داد.

کارِ دیگرِ جمشید چه بود؟ این بود که بافتنِ نخ و دوختنِ جامه و لباس را به مردم آموخت. به مردم آموخت که از پنبه و پشم گوسفندان و از پوست جانوران برای خودشان لباس بدوزند. تا زمان جمشید، مردم نمی دانستند که می شود از ابریشم پارچه بافت. ابریشم، تارهای سفیدی است که از دهان یک کِرم کوچک بیرون می آید. جمشید به مردم آموخت که از تارهای سفیدِ کرم ابریشم و پنبه و پشمِ گوسفندان، نخ بتابند و از نخِ ابریشم و نخِ پنبه و پشم، پارچه ببافند. و از پارچه های ابریشمین و پشمین و پنبه ای، برای خودشان جامه بدوزند. تا پیش از جمشید، لباس و جامه ی مردم از چه بود؟ از برگِ درختان و پوست جانوران. در زمان جمشید، مردم از این که می توانستند نخ بتابند و برای خودشان پارچه ببافند و جامه بدوزند، بسیار خوشحال بودند. هم جمشید شاد و خوشحال بود، هم مردم.

دگرپنجه اندیشه ی جامه کرد

که پوشند هنگام ننگ و نبرد

زکتّان و ابریشم و مویِ قَز

قصب کرد پُرمایه دیبا و خز

بیاموختشان رِشتن و دوختن

گرفتند از او یکس آموختن

کار دیگری که جمشید کرد این بود که به کارِ پیشه وران سامان داد. پیشه وران کسانی اند که هم بهتر از مردم کارهایی را بلدند، و هم مردم به دستاوردها و دست سازهایشان نیازمندند. یکی آهنگر است و یکی پارچه باف و یکی پارچه فروش و یکی خانه ساز و یکی ماهیگیر. به اینان می گویند: پیشه ور. پس، پیشه وران کسانی اند که توانمندی و ساخته های خودشان را به مردم می فروشند. یکی آهنگر است و میخ و چکش و بیل و کلنگ می سازد. دیگری پارچه می بافد و پارچه هایش را به مردم می فروشد. دیگری برای مردم خانه می سازد و از مردم پول می گیرد. دیگری نجار است و از چوب درختان، میز و صندلی می سازد و به مردم می فروشد. یکی دیگر ماهیگیر است و از رودخانه و دریا ماهی می گیرد و به مردم می فروشد. پیشه وران، همین آهنگران و پارچه بافان و خانه سازان و نجاران و ماهیگیران اند. کار خوبی که جمشید کرد این بود که پیشه وران را به همه جای کشورمان فرستاد تا مردم هرچه نیاز دارند از آنان بخرند. این کارهای خوبِ جمشید، پنجاه سال به درازا انجامید.

چو این کرده شد، سازِ دیگر نهاد

زمانه بدو شاد و او نیز شاد

زهر انجمن پیشه ور گِرد کرد

بدین اندرون نیز پنجاه خَورد

آوای خوب و یارای نازنینم، 

در زمان جمشید، همه ی مردم که خدا پرست و یکتا پرست نبودند. مردمی هم بودند که خورشید و ماه و درخت و سنگ و آب و آتش می پرستیدند. پرستشِ خدا یا سنگ و چوب و خورشید و ماه و ستاره و آب و آتش، از هزاران سالِ پیش، با مردم بوده. مردم از گذشته های دور تا همین اکنون، خدای یگانه، یا چیزهای دیگر را می پرستیده اند. اما آنچه که دوست دارم با شما در میان بگذارم این است که: همین اکنون، در میان مردم، و در هر شهر و روستا، چند تا ملا و روحانی و آخوند و کشیش و موبد هم پیدا می شوند که کارشان، نیایش و فراخواندنِ مردم به پرستش خدا یا پرستشِ خدایانِ دیگر است. اینان در زمان جمشید، مردم را به پرستشِ خدا و خورشید و ماه و سنگ و چوب و آب و آتش فرا می خواندند و مردم هم به آنان، نان و خوردنی می دادند. کاری که جمشید کرد، این بود که این ملایان و روحانیان و آخوندها و موبدان و کشیشان را از شهرها و روستاها، و از میان مردم بیرون کشید و همه ی آنان را فرستاد بالای کوه ها تا در لابلای کوه ها خانه کنند و در همانجاها نیز نیایش کنند و تا می توانند به پرستش خدای خود سرگرم باشند.

گروهی که کاتوزیان خوانی اش

به رسم پرستندگان دانی اش

جدا کردشان از میان گروه

پرستنده را جایگه کرد کوه

بدان تا پرستش بود کارشان

نوان پیشِ روشن جهاندارشان

پس از آن که جمشید، ملاها و آخوندها و کشیشان و روحانیان را از میان مردم بیرون کشید و به کوه فرستاد، رفت و از جنگل ها و دشت ها، دانه ها و میوه های خوردنی را شناسایی کرد. دانه هایی چون گندم و جو و لوبیا و لپه، و خوردنی هایی چون خیار و هندوانه و سیب و هلو. دانه ها و نهال های درخت را به کشاورزان داد تا زمین هایشان را شخم بزنند و دانه ها و نهال ها در زمین هایشان بکارند و به دانه ها و نهال ها آب بدهند و چند ماه و چند سال که گذشت، گندم ها و لوبیاها و لپه های بالا آمده را درو کنند و خیارها و هندوانه ها و سیب ها و هلوهای رسیده را بچینند. تا هم خودشان بخورند و هم به دیگران بفروشند. پس جمشید به کشاورزان آموخت:

بکارند و وَرزَند و خود بِدروند

به گاهِ خورش سرزنش نشنوند

فرزندانم،

اگر روی خاک آب بریزیم، گِل می شود. مردم در زمان جمشید، نمی دانستند که از آب و خاک و گِل، می شود خشت ساخت و با خشت می شود دیوار و خانه ساخت. خشت، تکه ای کوچک از گِلِ خشک شده است. خانه هایی که با خشت ساخته می شوند، چندان سفت و سخت و با دوام نیستند. جمشید برای گرمابه ها و کاخ های بادوام، دیوها را بکار گرفت. دیوها همان کسانی بودند که خواندن و نوشتن را به مردم ایران آموختند و کارهای خوب دیگری نیز می دانستند که مردم ایران آن کارها را بلد نبودند. دیوها، دست بکار شدند و از کوه ها و تپه ها، سنگ، و خاک سفیدی به نام گچ بیرون کشیدند. گچ را با آب آمیختند. و با تکه های سنگ، گرمابه ها و کاخ ها و خانه های بادوام ساختند. جمشید دانسته بود که در دل کوه ها وسنگ ها، طلا و نقره و سنگ های گرانبها پیدا می شود. فرمان داد این سنگ ها را از کوه ها بیرون کشیدند و به آتش انداختند و طلا و نقره ی آنها را جدا کردند و از آنها دستبند و گردن بند و گوشواره و آب پاش و پیاله و لیوان و تُنگِ آب ساختند.

کار دیگرِ جمشید این بود که بوهای خوش را شناسایی کرد. بوهای خوشی که از گل ها و گیاهان، و از بدنِ جانوران بدست می آیند. جمشید به مردم آموخت که می شود این بوهای خوش را به تن و بدن و جامه ی خود مالید، و به فرش و پرده و رختخواب زد تا خوشبو شوند.

بفرمود پس دیوِ ناپاک را

به آب اندر آمیختن خاک را

هرآنچ از گِل آمد چو بشناختند

سبک خشت را کالبد ساختند

به سنگ و به گچ دیو دیوار کرد

نخست از بَرَش هندسی کار کرد

چو گرمابه و کاخ های بلند

چو ایوان که باشد پناه از گزند

زخارا گُهر جُست یک روزگار

همی کرد از او روشنی خواستار

به چنگ آمدش چند گونه گُهر

چو یاقوت و بیجاده و سیم و زر

دگر بوی های خوش آورد باز

که دارند مردم به بویش نیاز

چو بان و چو کافور و چون مُشکِ ناب

چو عود و چو عنبر، چو روشن گلاب

پزشکی و درمانِ هر دردمند

درِ تندرستی و راهِ گزند

همان رازها کرد نیز آشکار

جهان را نیامد چون او خواستار

در آن زمان، مردم که سرما می خوردند و دل درد می گرفتند و زخمی می شدند و بیمار می شدند، کسی نبود که بیماری شان را بشناسد و به آنها دارو بدهد. جمشید، پادشاه ایران، با شناختِ داروها و بیماری ها، کاری کرد که مردم همیشه تندرست بودند و کمتر بیمار می شدند. پس، کارِ پزشکی و درمان بیماران نیز از کارهای خوب جمشید است. جمشید این کارها را که کرد، به کشتی نشست و از این کشور به کشوری دیگر رفت. تا دنیا را بهتر بشناسد و با مردم دیگر کشورها و فرهنگشان آشناتر شود.

پزشکی و درمانِ هر دردمند

درِ تندرستی و راهِ گزند

همان رازها کرد نیز آشکار

جهان را نیامد چو او خواستار

گذر کرد از آن پس به کشتی برآب

زکشور به کشور گرفتی شتاب

آوای گلم، یارای خوبم،

خوشبختی ها اگر با خردمندی همراه نباشند، سرانجام به بدبختی می انجامند. استاد فردوسی، تا اینجا، هر چه که از پادشاهی جمشید برای ما سروده، همه اش از خردمندی و دادگری وی، و خوبی و خوشی و دانایی و خوشبختیِ مردم است. کارهایی که جمشید می کند، مردم ایران را به آرامش و نیکبختی و دانایی می رساند. اما از اینجا که بگذریم، جمشید، چهره ی دیگری از خود آشکار می کند. چه چهره ای؟ چهره ای که دیگر دانا و دادگر نیست. چهره ای که از او یک پادشاه خودخواه می پردازد. این خودخواهی، سرنوشتِ او و سرنوشتِ ایران و مردمِ ایران را دگرگون و تلخ می کند. جوری که خوشبختی و آرامش و داناییِ مردم ایران نابود می شود. در نوشته ی دیگر، برایتان می گویم چه شد که پادشاهیِ جمشید، و آرامش و خوشبختیِ مردمِ ایران فرو شکست و مردم ایران به روزهای تلخ و ناگواری فرو می شوند.

دوستتان دارم

بابا محمد

دوشنبه بیست و چهارم دیماه سال یکهزار و سیصد و نود و هفت – تهران

فایل صوتیِ آوای شاهنامه با صدای محمد نوری زاد

با رهبر سخن گفته ام:

 

خامنه ای کجایی که….؟

عکس از آرشیو

یک: همه ی ما دوست داریم که دوست داشته شویم، محبوب باشیم، و: در چشم! محبوبیت، متاعی ست دو جوره. یا نرم به نرم بر قامت شعور و هنر و دارایی های انسانیِ ما برمی افرازد، یا ناگهان به جرقه ای و تپشی و موجی و هیجانی بلندا می گیرد و کمی بعد به خاموشی می گراید. مستقیم می روم سرِ اصل مطلب. که چه؟ این که: بیش از همه ی ایرانیان، این حضرت سید علی خامنه ای ست که به محبوبیت و دوست داشته شدن محتاج است. محبوبیت امام خمینی و خامنه ای از نوع دوم است. که ناگهان با تپشی و هیجانی و موجی بلندا گرفت و کم کم کم فروغ شد. این روزها طرفداران که هیچ، حتی خانواده های خمینی و خامنه ای شهامتِ این را ندارند که در میان مردم بایستند و از خمینی و خامنه ای و کارهای کرده و نکرده اشان دفاع کنند. همان خمینی ای که یک روز، مردم، از خودِ خدا بیشتر دوستش می داشتند و کفش هایش را می لیسیدند، و با تماشای چهره ی سرد و منجمدش های های می گریستند.

دو: سید علی برای این که تنهاترین محبوب ایران باشد، و در چشم، همه ی محبوب های در چشم را به حاشیه راند یا فراری داد یا به خاک مذلت افکند یا از هستی ساقطشان کرد یا درختِ محبوبیت شان را بیخ بُر کرد یا به لجن فضاحتشان آلود. سید علی برای این که تنها محبوبِ بی رقیب کشور باشد، بسیاری را از بلندای شهرت و وجاهت به زیر کشید و نابودشان کرد تا تنها خودش بر تارکِ تاریخ و جغرافیای این مرز و بوم بدرخشد و نه دیگری. رازِ این که بسیاری از شخصیت های محبوب کشور، چه هنرمند چه دانشمند چه پزشک چه ادیب چه نویسنده چه سرمایه دار و چه کارآفرین از ایران رانده شدند و در غربت فرسودند و آنانی که مانده اند، اجازه ی آمدن به کشور را ندارند، در همین است. که چه؟ که در این کشور، تنها و تنها این سید علی است که باید محبوبِ برتر باشد.

سه: در یک مثال دمِ دست، شما اندازه ی محبوبیتِ هنرمندانی چون گوگوش و داریوش و ابی را مقایسه کنید با اندازه ی محبوبیت سیدعلی خامنه ای. که اگر خامنه ای پنج در صد محبوبیت داشته باشد، اینان حتما بیش از شصت درصد در ایران محبوبیت دارند. در هرکجای دنیا، این دو جور محبوبیت، هیچ مزاحمتی برای همدیگر ندارند. حتی سیاستمداران نام آور، با خانواده های خویش در کنسرت های چند صد هزار نفری شرکت می کنند و لذت می برند. در اینجا، یک کنسرت اینجوری از یک خواننده ی محبوب مثل ابی، تیرهایی زهر آگینی به سمت بیت رهبری پرتاب می کند و چشم حضرت رهبر را می آزارد. نخیر، در این کشور، مردم در اطراف یک نفر باید مجتمع شوند و تنها یک نفر باید محبوب باشد و آن یک نفر سیدعلی ست.

چهار: سیدعلی در این چهل سال، تا توانست از کیسه ی مردم ایران پول برداشت و به این و آن بخشید تا ساختمان محبوبیتش بالاتر و بالاتر برود. وی به آسمانخراشی از محبوبیت می اندیشید که چون خورشید بدرخشد و چشم سنیان و نابکاران وهابی را کور کند و برای جهان تشیع، غرور بیافریند. به همین خاطر است که – همینجوری – اسم خودش را نهاد: رهبر مسلمین جهان. و به همین خاطر است که – همینجوری – غصه ی مسلمین جهان را می خورَد و مرتب دست به جیب مردم ایران می بَرَد و پول های مردم ایران را بر سر هر بنی بشری می افشاند که زیر بارانِ محبوبیت سید علی بد مستی کند.

پنج: چرا نگویم: ذاتِ الم شنگه ها و شلتاق های شیعیِ سید علی، جز برای محبوبیت در چشم مردم ایران و مردم جهان نبوده و نیست. سیدعلی، آنچنان محبوبیت را دوست دارد که با گام های برون مرزی اش، به سمتِ جهانی شدن نیز خیز برداشت. تا نامش در سینه ی تاریخ به شهرت و شجاعت و قاطعیت و رهبریت جهان اسلام ثبت شود، و اعجاب همگان را برانگیزد، و سیخ گداخته ای به چشم وهابی ها فرو کند، و داغ سوزان سینه های سوخته و منبرها و حوزه ها و شخصیت های تحقیر شده از سنیانِ درازنای تاریخ را، التیام بخشد.

شش: شوربختا که سید علی در معرکه ی جهانی شدنش چندان موفق نبود و با همه ی پولی که از جیب مردم ایران برداشت و در این راه خرج کرد، و با همه ی بلندای دروغینی که بر آن ایستاده بود، ناگهان با ریختنِ بتن بر قلب رآکتورهای هسته ای اش، با سر بر زمین نشست. امروز، سید علی خامنه ای، طبق آمارهای جهانی، نامحبوب ترین، یا به گویشی دیگر: منفور ترین شخص نخست در میان شخصیت های برترِ جهان است. سید علی برای محبوب شدن خودش، بسیار هزینه کرد. وقیحانه البته از کیسه ی مردم. تنها جایی که پولِ کیسه ی مردم به محبوبیت سیدعلی انجامیده، استخدام بسیجیان و طلاب و حواریونِ مفتخوار وی است. که با اطمینان می گویم: اگر پول کیسه ی مردم ایران نبود، بسیاری بسیاری بسیاری از همین بسیجیان و طلاب و حواریونِ سینه چاک سیدعلی، از طواف وی خروج می کردند و او را با آرزوهای خاکمالی شده ی شیعی اش تنها می نهادند.

هفت: یکی که پول ندارد، اگر شعوری و معرفتی و دانشی و ادبی و هنری نداشته باشد، نابود است. سید علی در این چهل سال، بضرب پول مردم ایران، هم همه ی شعورش را و هم همه ی معرفتش را و هم همه ی دانشش را و هم همه ی ادبش را و هم همه ی هنرش را بکار انداخته و تلاش کرده نامی از خود بدرخشاند اما بجایی نیز نرسیده. سیدعلی، بدون پول مردم ایران نابود است. من – محمد نوری زاد – روزهای افولِ دم و دستگاه پوشالین سیدعلی را بسیار دمِ دست می بینم.

هشت: یک روز، مرد کهن سال زباله گردی را دیدم که پیراهن ژنده ای به تن داشت و گاری لق لقویی را هل می داد و داد می زد: خامنه ای کجایی که مجتباتو کشتن! این مرد زباله گرد، اشاره به فریاد چاقو خورده ی فرمان – ناصر ملک مطیعی – در فیلم ” قیصر” داشت که برادرش – بهروز وثوقی را صدا می زد: قیصر کجایی که فرمانتو کشتند. راستی خامنه ای در کجای کشور ایران ایستاده است؟ در کجای تاریخ؟ در کجای زندگی مردم؟ در کجای بهروزی ایرانیان؟ در کجای آینده؟ همه ی این “کجا”ها ما را به سمتِ یک “نکبتِ” بزرگِ آماری اشارت می دهند. راستی چرا در آمارهای داخلی و جهانی، سید علی خامنه ای، نا محبوب ترین، یا بهتر بگویم: منفور ترین است؟ رازش در این است که مردم، دزدان و آدمکشان و مفتخواران و دروغگویان و بی هنران و ریا کاران و در یک قلم: ایرانخواران را دوست ندارند.

محمد نوری زاد

یکم بهمن نود و هفت – تهران

خامنه ای کجایی که….؟

یک: همه ی ما دوست داریم که دوست داشته شویم، محبوب باشیم، و: در چشم! محبوبیت، متاعی ست دو جوره. یا نرم به نرم بر قامت شعور و هنر و دارایی های انسانیِ ما برمی افرازد، یا ناگهان به جرقه ای و تپشی و موجی و هیجانی بلندا می گیرد و کمی بعد به خاموشی می گراید. مستقیم می روم سرِ اصل مطلب. که چه؟ این که: بیش از همه ی ایرانیان، این حضرت سید علی خامنه ای ست که به محبوبیت و دوست داشته شدن محتاج است. محبوبیت امام خمینی و خامنه ای از نوع دوم است. که ناگهان با تپشی و هیجانی و موجی بلندا گرفت و کم کم کم فروغ شد. این روزها طرفداران که هیچ، حتی خانواده های خمینی و خامنه ای شهامتِ این را ندارند که در میان مردم بایستند و از خمینی و خامنه ای و کارهای کرده و نکرده اشان دفاع کنند. همان خمینی ای که یک روز، مردم، از خودِ خدا بیشتر دوستش می داشتند و کفش هایش را می لیسیدند، و با تماشای چهره ی سرد و منجمدش های های می گریستند.

دو: سید علی برای این که تنهاترین محبوب ایران باشد، و در چشم، همه ی محبوب های در چشم را به حاشیه راند یا فراری داد یا به خاک مذلت افکند یا از هستی ساقطشان کرد یا درختِ محبوبیت شان را بیخ بُر کرد یا به لجن فضاحتشان آلود. سید علی برای این که تنها محبوبِ بی رقیب کشور باشد، بسیاری را از بلندای شهرت و وجاهت به زیر کشید و نابودشان کرد تا تنها خودش بر تارکِ تاریخ و جغرافیای این مرز و بوم بدرخشد و نه دیگری. رازِ این که بسیاری از شخصیت های محبوب کشور، چه هنرمند چه دانشمند چه پزشک چه ادیب چه نویسنده چه سرمایه دار و چه کارآفرین از ایران رانده شدند و در غربت فرسودند و آنانی که مانده اند، اجازه ی آمدن به کشور را ندارند، در همین است. که چه؟ که در این کشور، تنها و تنها این سید علی است که باید محبوبِ برتر باشد.

سه: در یک مثال دمِ دست، شما اندازه ی محبوبیتِ هنرمندانی چون گوگوش و داریوش و ابی را مقایسه کنید با اندازه ی محبوبیت سیدعلی خامنه ای. که اگر خامنه ای پنج در صد محبوبیت داشته باشد، اینان حتما بیش از شصت درصد در ایران محبوبیت دارند. در هرکجای دنیا، این دو جور محبوبیت، هیچ مزاحمتی برای همدیگر ندارند. حتی سیاستمداران نام آور، با خانواده های خویش در کنسرت های چند صد هزار نفری شرکت می کنند و لذت می برند. در اینجا، یک کنسرت اینجوری از یک خواننده ی محبوب مثل ابی، تیرهایی زهر آگینی به سمت بیت رهبری پرتاب می کند و چشم حضرت رهبر را می آزارد. نخیر، در این کشور، مردم در اطراف یک نفر باید مجتمع شوند و تنها یک نفر باید محبوب باشد و آن یک نفر سیدعلی ست.

چهار: سیدعلی در این چهل سال، تا توانست از کیسه ی مردم ایران پول برداشت و به این و آن بخشید تا ساختمان محبوبیتش بالاتر و بالاتر برود. وی به آسمانخراشی از محبوبیت می اندیشید که چون خورشید بدرخشد و چشم سنیان و نابکاران وهابی را کور کند و برای جهان تشیع، غرور بیافریند. به همین خاطر است که – همینجوری – اسم خودش را نهاد: رهبر مسلمین جهان. و به همین خاطر است که – همینجوری – غصه ی مسلمین جهان را می خورَد و مرتب دست به جیب مردم ایران می بَرَد و پول های مردم ایران را بر سر هر بنی بشری می افشاند که زیر بارانِ محبوبیت سید علی بد مستی کند.

پنج: چرا نگویم: ذاتِ الم شنگه ها و شلتاق های شیعیِ سید علی، جز برای محبوبیت در چشم مردم ایران و مردم جهان نبوده و نیست. سیدعلی، آنچنان محبوبیت را دوست دارد که با گام های برون مرزی اش، به سمتِ جهانی شدن نیز خیز برداشت. تا نامش در سینه ی تاریخ به شهرت و شجاعت و قاطعیت و رهبریت جهان اسلام ثبت شود، و اعجاب همگان را برانگیزد، و سیخ گداخته ای به چشم وهابی ها فرو کند، و داغ سوزان سینه های سوخته و منبرها و حوزه ها و شخصیت های تحقیر شده از سنیانِ درازنای تاریخ را، التیام بخشد.

شش: شوربختا که سید علی در معرکه ی جهانی شدنش چندان موفق نبود و با همه ی پولی که از جیب مردم ایران برداشت و در این راه خرج کرد، و با همه ی بلندای دروغینی که بر آن ایستاده بود، ناگهان با ریختنِ بتن بر قلب رآکتورهای هسته ای اش، با سر بر زمین نشست. امروز، سید علی خامنه ای، طبق آمارهای جهانی، نامحبوب ترین، یا به گویشی دیگر: منفور ترین شخص نخست در میان شخصیت های برترِ جهان است. سید علی برای محبوب شدن خودش، بسیار هزینه کرد. وقیحانه البته از کیسه ی مردم. تنها جایی که پولِ کیسه ی مردم به محبوبیت سیدعلی انجامیده، استخدام بسیجیان و طلاب و حواریونِ مفتخوار وی است. که با اطمینان می گویم: اگر پول کیسه ی مردم ایران نبود، بسیاری بسیاری بسیاری از همین بسیجیان و طلاب و حواریونِ سینه چاک سیدعلی، از طواف وی خروج می کردند و او را با آرزوهای خاکمالی شده ی شیعی اش تنها می نهادند.

هفت: یکی که پول ندارد، اگر شعوری و معرفتی و دانشی و ادبی و هنری نداشته باشد، نابود است. سید علی در این چهل سال، بضرب پول مردم ایران، هم همه ی شعورش را و هم همه ی معرفتش را و هم همه ی دانشش را و هم همه ی ادبش را و هم همه ی هنرش را بکار انداخته و تلاش کرده نامی از خود بدرخشاند اما بجایی نیز نرسیده. سیدعلی، بدون پول مردم ایران نابود است. من – محمد نوری زاد – روزهای افولِ دم و دستگاه پوشالین سیدعلی را بسیار دمِ دست می بینم.

هشت: یک روز، مرد کهن سال زباله گردی را دیدم که پیراهن ژنده ای به تن داشت و گاری لق لقویی را هل می داد و داد می زد: خامنه ای کجایی که مجتباتو کشتن! این مرد زباله گرد، اشاره به فریاد چاقو خورده ی فرمان – ناصر ملک مطیعی – در فیلم ” قیصر” داشت که برادرش – بهروز وثوقی را صدا می زد: قیصر کجایی که فرمانتو کشتند. راستی خامنه ای در کجای کشور ایران ایستاده است؟ در کجای تاریخ؟ در کجای زندگی مردم؟ در کجای بهروزی ایرانیان؟ در کجای آینده؟ همه ی این “کجا”ها ما را به سمتِ یک “نکبتِ” بزرگِ آماری اشارت می دهند. راستی چرا در آمارهای داخلی و جهانی، سید علی خامنه ای، نا محبوب ترین، یا بهتر بگویم: منفور ترین است؟ رازش در این است که مردم، دزدان و آدمکشان و مفتخواران و دروغگویان و بی هنران و ریا کاران و در یک قلم: ایرانخواران را دوست ندارند.

https://www.youtube.com/watch?time_continue=1&v=4SRvqMEHJ6Y

خامنه ای کجایی که….؟! بقلم و با صدای محمد نوری زاد ۹۷/۱۱/۱

فرهنگ مفتخواری + فایل صوتیِ همین نوشته 

فرهنگ چیست؟ شاید به معنای هر آن خمیره ای است که در ساحتِ اخلاق و باور و هنر و شیوه های زیستِ مردمان، نرم نرم ماندگاری یافته و چه بشود که یکی از تراشه هایش، بنا به اصرار مردمان، از جا برخیزد و جایش را به چیز دیگری و تازه تری بسپرد. در این میان، فرهنگ مفتخواری، به هر آن اندیشه و زیستی موکول است که بنای اخلاق و هنر و شعور و اساس تکاپویش بر خامخواری و مفتخواری ست.

در فرهنگ مفتخواری من این ها را یافته ام:

یک: فرد مفتخوار هیچ فایده ای جز ضرر برای مردمان یک جامعه ندارد. مفتخواران بنا به ذات ناجور زیست شان، بر دارایی های فردی و جمعی مردمان یک جامعه خیمه می زنند و ذره ذره یا به تمامی از همان دارایی ها ارتزاق می کنند. و چون هموزنِ هر آنچه که به مفت می خورند، فایده ای و تولیدی و ارزش افزوده ای ندارند، موجودیت شان جز به خسارت نیست. مفتخواران، می خورند بی آنکه چیزی بر دارایی های شعوری و ادب مندی و پسندیدگی های یک جامعه بیفزایند.

دو: فرد مفتخوار مطلقاً پاسخگو نیست. دلیلش در جنس و ذاتِ مفتخواری نهفته است. چرا؟ چون شأن و مرتبه و بایستگیِ پاسخگویی، از عرقریزان جسمی و شعوری و قامتِ قشنگِ مسئولیت پذیری بر می جوشد. و چون در فرهنگ مفتخواری، عرقریزانی جز برای فراخ کردنِ دایره ی مفتخواری نیست، قامتِ قشنگ مسئولیت پذیری و بعدش: پاسخگویی، زشت و ناجور و کهیری می نماید. مفتخواران، نه که نخواهند پاسخگو باشند، نخیر، نمی توانند. چرا؟ چون مفتخواری و پاسخگویی دو چیز متنافرند. همدیگر را تحمل نمی کنند. یکی که پاسخگوست، نمی تواند مفتخوار باشد. و کسی که مفتخوار است، نمی تواند پاسخگو باشد.

سه: مفتخواران، تنبل و تن پرور و فراری از کارهای شایسته و مفید اند. چرا که کارهای شایسته و مفید، حتماً به عرقریزان جسمی و روحی و روانی محتاج اند. و حال آن که مفتخواران، از هر عرقریزانی جز در دایره ی مفتخواریِ خویش گریزانند. مفتخواران ای بسا شب و روز تلاش کنند و زحمت ها بکشند و سوزها برکشند و قیل و قال ها کنند و کوهی را جابجا کنند، اما تنها و تنها در همان وادی و فرهنگ مفتخواری شان. از کوه کوه عرقریزان مفتخواران، حتی سنگ ریزه ای از پیش پای ملزومات زیستِ فهیمانه و درست و راستِ مردمان یک جامعه برداشته نمی شود. مفتخواران را هرگز مشغول کارهای متداول مردمان نمی بینید. چرا؟ چون فرهنگ مفتخواری می گوید: تو اگر می خواستی کار بکنی که نیازی به مفتخواری ات نبود.

چهار: در میان مفتخواران، کمتر به درستی و راستی و ایستادگی بر شهادت درست و پایداری در راه درست بر می خورید. چرا؟ چون مفتخواران، با بادِ “خورانندگان”شان، به چپ و راست خم می شوند. مفتخواران به شما که تأمین شان می کنید، می گویند: ما ریزه خوار سفره ی شماییم. بفرمایید تا دنیا و آخرت و کهکشان ها و امورات اجتماعی و انسانی و قوانین جاری را به همانجوری که شما بدان متمایلید، تعبیر کنیم. اینجور مفتخواران، هیولاهایی اند فرو شده به هیبت بشری.

پنج: فریبکاری و رواج خرافه و هیچ و پوچ، از دل مشغولی های مدامِ مفتخواران است. نود در صد ذهن مردمی را که باید زندگی کنند و از زندگی لذت ببرند و شاد باشند و زایندگی های شعوری خود را به معرکه آورند، از هیچ و پوچ پر می کنند و بخش وسیعی از استعداد یک جامعه را در محدوده ی هیچ متوقف و معطل می کنند. مفتخواران از واژه هایی چون رشد و قانون و لبخند و شادمانی و آرامش و تکاپو و تولید و همزیستی و اعتبار بین المللی سخت متنفرند.

شش: دروغگویی، خمیره ی بنیادین بسیاری از رفت و آمدها، و عجبا که از شیرین کاری های متداولِ مفتخواران است. اما نه که دروغ های این جماعت، با چربیِ سفره های مفت روغن مالی شده، تا سال های سال بر روانِ باورِ یک جامعه می نشیند و تأثیرات مخربش را به جان جامعه فرو می کند و از ریختش می اندازد. بهتر بگویم: ریختِ جامعه ای که به تغذیه ی دروغ های مفتخواران مشغول است، از رنجوری صورتش پیداست. یعنی اگر به مردمی برخوردیم که دروغ می گویند و فحش می دهند و از هم می دزدند و همدیگر را فریب می دهند و زیر پای همدیگر را خالی می کنند و نسبت بهم حسودند و زندگی راحتی ندارند و صورتی رنجور دارند، حتما بدانید که این مردم، در چنبره ی مفتخوارانِ دروغگو و دروغپرداز اسیرند. عجیب نیست؟ چه؟ مردمی که نان مفتِ مفتخواران را تأمین می کنند، خودشان همزمان و مرتب توسطِ دروغپردازی های مفتخواران آب می شوند و از ریخت می افتند و چهره هایشان رنجور می شود.

هفت: مفتخواران اگر به روزی در افتند که احساسی از خطر به روالِ مفتخواری اشان در افتد، حتماً به دیگر آزاری و دیگر کشی روی می برند. مفتخواران، نه که به مفت، تن به کار و تلاش و زحمت و عرق جبین برای نان در آوردن نمی دهند، برای بقای نانِ مفت خویش، حتماً خوی پنهانِ درندگی اشان را آشکار می کنند و مزاحمانِ مفتخواری اشان را می درند. در این معرکه، هر چه از سخنان خودِ مفتخواران سند بیاورید که: خودتان در باره ی مال مردم و حق مردم و راستی و درستی اینها را به ما گفته اید و آموخته اید، مطلقاً به گوششان نمی رود و بیش از پیش عصبی شان می کند. چرا؟ چون احساس خطرِ مفتخواریِ مفتخواران، رعد و برقی ست که برگه ی مرگشان را امضاء می کند. پس، از زن و بچه و آبرو و مردم و مملکت هم اگر گذر کنند، از جوی جاری یا تسمه نقاله ی نان مفت نمی گذرند.

می گویم: تنها راه خلاصی از شرّ مفتخواران، تنها و تنها در این است که مردمان، فرهنگِ درست کاری و همکاری را در نهاد جامعه ی خویش نهادینه کنند و به مفتخواران روی خوش نشان ندهند. همین که مردمی تصمیم بگیرند که نانِ دسترنج خویش را بر سفره نهند، و نان به مفت به کسی ندهند، نرم نرم فرهنگ مفتخواری رو به زوال می رود. بدا که مردمان هیچ کشوری هرگز نمی توانند از شرّ مفتخواران خلاصی یابند. مفتخواران تا قیام قیامت هستند. اما خوشا به حال مردمی که در میان خویش، کمترین مفتخوار را دارند. فرهنگ مفتخواری که از جامعه ای رخت بر بندد، راه تنفس آن جامعه فراخ می شود و راه های رشد و شکوفایی اش نور می گیرد و مردمانش از نردبان شادمانی و آرامش بالا می روند و آینده را با همه ی زیبایی اش در آغوش می کشند. فرهنگ مفتخواری، بلای جان نیک اندیشی و نیک زیستن است.

محمد نوری زاد

ششم بهمن نود و هفت – تهران

https://www.youtube.com/watch?time_continue=94&v=tFt9X6nauAc

 بقلم و با صدای محمد نوری زاد ۹۷/۱۱/۱

محمد نوری زاد

یکم بهمن نود و هفت – تهران

فتواهای بی شعوری! + (فایل صوتیِ همین نوشته + داستان آرمان) 

یک: ریشه ی تاریخیِ قضاوت ها و فتواهای مذهبی در میان کشورهایی شبیه ایران، اگر یک درصدش، بنا بر رواجِ صلح و راستی و درستی و کدورت زدایی و نیک آراییِ روانی و اجتماعیِ مردمان داشته است، نود و نه در صدش، بنا بر ریاستگرایی و مفسده پردازی و مفتخواری داشته است. نه این که من – محمد نوری زاد – خواسته باشم “همینجوری” بر این مهم انگشت نهاده باشم. نخیر، صورتِ درونی و بیرونیِ هر جامعه، این را نشان می دهد. که یعنی: اگر در حوالی قضاوت ها و فتاوای مذهبی، راستی و انصاف و پاکدستی و مدارا و انسانیت پیدا شده بود، هم صورتِ درونی و هم صورتِ بیرونیِ مردمان، به پاکیزگیِ رفتاری، و به نیک اندیشی گراییده بود. مگر می شود شمایی که خودتان درستکارید، در وسعتی به درازنای تاریخ، وقت و بی وقت به مردم بگویید: درست باشید، و این درستی منتشر نشود؟ اگر می بینیم این درستی منتشر نشده، باید برای یافتنِ چرایی اش، به سر چشمه ها سر بزنیم. که اگر به سر چشمه ها سر بزنیم، بچشم خود خواهیم دید که: آنی که از چشمِ چشمه می جوشد، ناجور و نادرست است. چشمِ چشمه به ما می گوید: آدمهایی که خودشان خلافکار و ناجور و نادرست بوده اند، بظاهر و در درانای تاریخ، مرتب به مردمان می گفته اند: درست باشید، و خودشان در پس پرده، با زد و بندها و نکبت های اخلاقی، پوست از تنِ جسم و جانِ جامعه دریده اند.

دو: پوست کنده اگر بخواهم بگویم، می شود این: اگر در فتاوای آیت الله های نجف و قم و اصفهان و مشهد و اراک و هرکجا، راستی و درستی و انصاف و ادب بود، حتماً به “تربیت” مردمان می انجامید. دلیلِ این که مردمان ما به یک بی تربیتی ملی و مذهبی دچار شده اند، که این بی تربیتی، خودش به یک جور تربیتِ جاری بدل شده، علتش، تسرّیِ همین خصلتی ست که در خانه ی آیت الله ها دست بدست می شود و سر ریزش به سمت مردم هجوم می برد.

سه: اگر پادشاهان و حاکمان و قلچماقان، با بیرونِ مردمان سر و کار داشته اند، شخصت های دینی، با درونِ مردمان می آمیخته اند. حاکمان سرضرب و بدون معطلی، مستقیم می رفته اند سراغ اموال و زن و دختر و بچه های مردم و سهمشان را بر می داشتند و خط و نشان شان را می کشیدند و می رفتند، دکانداران دینی اما برای این که به همان دستاوردهای حاکمان نائل آیند، سر به درون مردمان فرو بردند. شب که یک روستایی سر بر بالین می نهاد، از دوسوی می سوخت: یکی برای مالی که ازش برده بودند، و یکی جهنمی که مرتب شعله اش زبانه می کشید.

چهار: اگر بخواهم بی اعوجاج سخن بگویم می شود این: اگر در قضاوت ها و فتاوای تاریخیِ آیت الله ها، رطوبتی از تربیت بود، باید از کوچه پس کوچه های نجف و قم، نور به آسمان ساطع می شد، نه این که شهر قم، بنا به آمارهای کشوری، نخستین شهر فاسد کشور باشد. دلیلِ این که آیت الله های قم نشین، از آراستنِ روان و جسمِ قم در مانده اند، هیچ نیست الا این که: برآیندِ هر چه که در کله ی آیت الله های مذهبی می گذرد، نسبتی با تربیتِ انسانی ندارد و در مجموع به بی تربیتیِ مردمان می انجامد. نیز از آنسوی این که: هرچه یک جامعه، از تراوشات و دخالت های مذهبی و امرو نهی های شخصیت های مذهبی دور و دورتر باشد، بهتر و شایسته تر و حتمی تر می تواند راه به بهروزی ببرد.

پنج: من در اینجا به یک نمونه از قضاوت ها و فتواهای مخوف مذهبی می پردازم تا شما ببینید چه بی تربیتی عمیقی در اینجور فتواها موج می خورد. فتواهایی که در درازنای تاریخ، نسل ها را روفته اند و دودمان ها را به باد داده اند و آبروها را برده اند و مال مردم را به مفت بالا کشیده اند. فتواهایی که از بدو تولد تا بیخ مرگ، برای مردم تعیین تکلیف کرده اند و بنا نیز ندارند که دست از سر شعور مردمان بردارند.

شش: یکی از مقلدان، از همین ” آسدعلی خودمون” پرسیده: حضرت آیت الله، فرزندی از فرزندانِ یک خانواده ی زرتشتی، رفته و مسلمان شده. حالا تقسیم ارث در این خانواده ی زرتشتی به چه شکلی صورت می پذیرد؟ حضرتش پاسخ داده: تا مسلمان هست، چیزی به کافر نمی رسد! یعنی دار و ندار آن خانواده ی زرتشتی، می رسد به همان یک نفری که رفته و مسلمان شده. و یعنی بقیه ی اهل خانواده بروند غاز بچرانند.

هفت: آسدعلی در این فتوا، به یک فاجعه ی بزرگِ انسانی و به یک بی شعوری آشکار پای نهاده است. او در این فتوا، با زبانی به درازی جهل، دارد داد می زند: اگر همه ی دنیا به یک لقمه بدل شود، آن لقمه حتماً باید نصیبِ ولیِ مطلقه ی فقیهی بشود که اسمش هست آسدعلی خامنه ای! حالا اگر چیزی از این لقمه اضافه آمد، نصیب حواریون می شود. و اگر بازهم ریزه ای باقی ماند، نصیب مقلدان ناب و خالص می شود. و اگر چیزکی و دور ریزی بود، می ریزند جلوی جماعتی که اسمشان است: مردم!

Ariana/فتوای بی شعوری خامنه ای با صدای محمد نوری زاد / عجب جیگری داره این مرد بزرگ

محمد نوری زاد

پانزدهم بهمن نود و هفت – تهران

بیست و دو دلیل برای سرنگونی جمهوری اسلامی 

برای سرنگونیِ این نظام، هزار دلیل حتمی وجود دارد که من تنها به بیست و دو تایش بسنده می کنم:

یک: ملا بر سر این نظام است. بله، این یکی از حتمی ترین دلایلی است که نظام ملایان را با کله به دیوار سیمانیِ سقوط می کوبد. چرا؟ چون ملا نسبتی با مملکت داری نداشته و ندارد. و بموازات نسبتی که با مملکت داری ندارد، در عوض، استعداد و حرصِ بسیار فراوانی در مفتخواری و ایرانخواری دارد. در عجبم چه شد که مردمی در اندازه ی عموم، به این مهم دست نیافته بودند. و برای دانستنِ این مهم، به چهل سال مهلتِ آمیخته به خسارت و نکبت نیازمند بودند.

دو: دروغگویی. هر نظامی که با دروغ بیامیزد، حتماً به پایه های تخت و بختِ خود پتک می کوبد. در این چهل سال، همه ی گنده های نظام دروغ گفته اند. از جناب خمینی با آن وعده های پسندیده ی پاریسی اش، که تا به ایران آمد زد زیر همه ی آن وعده ها، و تا جناب خامنه ای، که زل زد به چشم مردم منگ ایران و گفت: اگر به رهبر شدنِ من چشم دارید، خون باید گریست. و پشت بندش، چنان با چنگ و دندان به رسم رهبری دل بست که برای بقا در رهبری آدم کشت. زل زد به چشم مردم دنیا و گفت: ما در پی ساخت بمبِ اتمی نبوده ایم. و از حق مردم گفت و حق مردم را بالا کشید.

سه: دزدی. برای آمار دزدی های این نظام، از شخص جناب خامنه ای گرفته تا بخشدار و دهدار فلان شهر دور، به اختراع ماشین حساب خاصی نیاز داریم تا بتواند شمارگان ارقام دزدی ها را در نمایشگرش جا بدهد.

چهار: آدمکشی. در این چهل سال، هم جناب خمینی فراوان آدم کشت و هم جناب خامنه ای. رسم آدمکشی چنان رسمیت یافته که اگر عمامه و قپه های این جماعت را پس برانیم، چشمه های خون از زیرشان جاری می شود. کشتار کردستان و کشتار سال های 67 و 88 و قتل های زنجیره ای و کشتن معترضان بجای خود، در یک قلم، این فیلم کوتاه را نگاه کنید:

پنج: اشغال سفارت آمریکا و آوار کردن خسارتش های این اشغال ناجوانمردانه و ابلهانه که تا همین اکنون و تا چندی دیگر در اجلاس ورشو ادامه دارد.

شش: روفتن رقبای سیاسیِ ملایان و کشتن و زندانی کردن و مصادره ی اموالشان تا تنها و تنها ملایان بر سر منصب ها بیارامند.

هفت: ورود به جنگ ابلهانه و هشت ساله

هشت: شعارهای ابلهانه ی جنگ جنگ و مرگ بر این و مرگ بر آن و رواج فرهنگ شعارخواری و شعارسرایی در میان مردم

نه: رواج جهل. این نظام در این چهل سال، آن اندازه که برای گسترانیدنِ جهل و رواج فرهنگِ فریبخواری تلاش کرده، یک هزارمش را نیز به خردمندی و به رواج آگاهی و به رواج فرهنگِ شفافیت در میان مردم و مسئولان بها نداده است.

ده: آیت الله های مداخله گر. این آیت الله ها که اغلبشان زیرخاکی و جا مانده در هزار سال پیش اند، ریخت شعوری و اجتماعی بسیاری از مردم را به سمت قهقرا متمایل کرده اند.

یازده: آمریکا ستیزی ابلهانه.

دوازده: روسیه گرایی ابلهانه تر

سیزده: ترساندنِ مردم در شکل ملی

چهارده: زدن و زندانی کردن و تباه کردن حقوق معترضان

پانزده: فشردنِ گلوی آزادی و گلوی مردم

شانزده: تاراج سرمایه های ملی و پولی. از نفت تا جنگل تا معدن تا طلا تا خاک. و تخریب محیط زیست. و ایرانخواری در شکل کلی اش

هفده: تباه کردن سرمایه های انسانی که من از آن به ” تحقیرعلم” یاد می کنم.

هجده: تحقیر ملی. این روزها نام ایران در جهان، به زیر پای هر کس و ناکس افتاده تا به هر بهانه بر آن لگد بکوبد.

نوزده: رواج فرهنگ مفتخواری. از ملا تا مکلا

بیست: برآمدن نوکیسه های حریصِ سپاهی. سرداران قپه دار با قاچاقچیگری و کانال کشیِ مواضع اقتصادی، به سرمایه های نجومی دست یافته اند تا کلکسیونِ ایرانخواری و ایرانی کشی و ویرانگری شان کامل شود.

بیست و یک: تحرک نظامی جمهوری اسلامی در منطقه برای گسترش هلال مسخره ی شیعی و برکشیدن هیولاهایی چون طالبان و القاعده و جیش العدل و داعش و النصره و جیش المختار و…

بیست و دو: رسمیت بخشیدن به پاسخگو نبودن. هیچ مسئولی در این نظام، از جناب خمینی تا خامنه ای تا فلان مسئول دور، به قامت قشنگ پاسخگویی نگاه که نکرد، از آن گریزان نیز بود.

به این فهرست، می شود صدها مفسده ی دیگر افزود. با خود گفتم: برای یادآوری طعم تلخِ تباهکاری های این چهل سال بختکی، و به بهانه ی بهمن بیشعوری، چیزکی قلمی کرده باشم. شما زحمت بکشید و بر شمارگان این فهرست بیفزایید.

 

سخن روز محمد نوری زاد - روزهای تاریک خامنه ای! ۹۷/۱۱/۲۹

 پسران پیغمبر + مصاحبه بهرام مشیری با نوری زاد  

یک: دوستی دارم که مادرش از سادات اصیل است. با شجره نامه ای مشخص و تأیید شده که اگر رگ و ریشه ی یک به یک پدرانش را بکاویم، به امام حسن مجتبی می رسیم. شجره نامه ی مهر و موم شده و امضا شده توسط علمای تراز اول دوره ی قاجار این را نشان می دهد. بقول حوزویان، سند سیادت مادر، متواتر است. بی خلل و بی تردید. پدرش نیز سید است. از آن سیدهای مطلقاً اصیل. با شجره نامه ای دقیق و بی اعوجاج. که آیت اللهی چون نجفی مرعشی، رگ و ریشه ی پدرانش را به امام موسای کاظم رسانده است. این دو عزیز، گرچه از این دنیا کوچیده و رفته اند اما فرزندانشان ( سه پسر و چهار دختر)، خود را “دوشرفه” می دانند. که یعنی از دو سوی سید اند و از دوسوی شریف. هم از ناحیه ی مادر و هم از پدر.

دو: دوستِ دو شرفه ی من، اکنون در آمریکاست. سالهاست که در آمریکاست. همسری آمریکایی دارد و فرزندانی و زندگی ای و آمد و شدی. به توصیه ی من، به یکی از کلینیک های همجوار خانه اش رفت برای آزمایش “دی اِن اِی”. گرچه خودش نیز بی میل نبود تا سر از معمای سیادت خودش و ایل و تبارش در آورد. این دوست من، فرد تحصیل کرده ای ست و نیازی به نان سیادت ندارد. مایل بود از معمای اجدادش سر در آورد. در باره ی پدرش و رگ و ریشه اش سالها مطالعه کرده بود و رازها برکشیده بود اما دوست داشت با آزمایش دی ان ای، از معمای سیادت خودش نیز سر در بیاورد.

سه: دیروز با من مکاتبه کرد. که رفتم و پاسخ گرفتم. چه بود پاسخ؟ هشتاد وهفت درصد ایرانی، دوازده درصد ترک، یک درصد بلوچ. بی هیچ نشان و ردّی از حجاز و عربستان! من – محمد نوری زاد – در انتشار این نوشته و پاسخی که دوستم از آزمایش دی ان ای دریافت کرده، همه ی صداقت و حیثیتم را گواه می گیرم. که اگر ملاحظات خاص دوستم نبود، حتماً برگه ی دی ان ای او را و نتیجه اش را منتشر می کردم.

چهار: شاید بعضی ها به من بگویند: نوری زاد، خب که چی؟ مثلاً با این آزمایش، چه فاجعه ای برای دوست آمریکایی تو پیش آمد و چه فاجعه ای از پیش پایش برداشته شد؟ شاید بگویند: فصل اینجور القاب گذشته و دوست تو با این آزمایش، چه سید باشد و چه نباشد، همانی ست که بود. بله، این سخن و این تعریض سطحی، بصورت ظاهر درست می نماید. که دوست تحصیل کرده ی من، در این سالهای مهاجرت، از فکر و شعور و بازویش نان درآورده و شماره حسابی نداشته تا سکه های سیادت بحسابش واریز شوند. اما در ایران، در بیت رهبری، در میان کسانی که خود را سید می دانند، داستان بجوری دیگر است.

پنج: شاید نزدیک به یکصد میلیون نفر چه در ایران و چه در دیگر کشورها، خود را سید می دانند. چه شناسنامه ای و همینجوری، و چه رسمی و بی تعارف. چه در خفا، و چه به نمایش. چه با عمامه ی سبز و مشکی، و چه بی عمامه و شال سبزی. سخن محوریِ من از همینجا شروع می شود. که؟ که شاید جمعیت بسیاری از این سادات، به همین که سید اند دلخوش اند. ما با این جماعت، مشکلی نداریم. در هرکجای دنیا می شود ردی از اینجور تعلقات پیدا کرد. چه ایرادی دارد یکی دلخوش باشد به این که خود را سید بداند و فرزند پیغمبر، و تلاش کند اخلاق و رفتار خوبی از خود نشان بدهد و در خاطره ها بماند؟

شش: گرفتاری اما از آنجا شروع می شود که جماعتی از این سادات، خود را نژاد برتر بدانند و برای سیادتِ خود دم و دستگاهی و بساطی و مرتبه ای و تشکیلاتی آراسته باشند بیا و بنگر! تردید در سیادت این جماعت، به ترکاندن یک بمب شانزده هزار تنی از نوع هیروشیمایی اش می ماند درست وسط همان دم و دستگاه و بساط و مرتبه و تشکیلات سیادت. این جماعت، حاضرند هزار بار جان بدهند و زجرکش شوند و به هزار جور درد و مرض سفلیسی مبتلا شوند اما دست از سیادت خود نکشند. چرا که این سیادت، تأمین کننده ی نسل اندر نسل اینان بوده و باید به تأمین مابقیِ نسل اندر نسل شان بینجامد. تأمین که می گویم، شما آن را به امنیت جانی و مالی و اعتباری و هویتی و قرار گرفتن در کانون محبت مردمی شیدا و بی کله تعمیم دهید. مردمی که نه بخاطر دانش و خرد یک سید، بل بخاطر همان سیادتش، حاضرند شکم ها بدرند و دودمانها به باد دهند و آبروها ببرند و پرده ها پاره کنند و از بذلِ جان و مال و ناموس خود نیز دریغ نورزند.

هفت: آیا نقش سیادت آیت الله خمینی در پیروزی انقلاب و سهم همین سیادت در جمع شدن میلیون ها مردم در اطراف وی، انکار ناپذیر است؟ حتی در رقابت انتخاباتی بین ناطق نوری و سیدمحمد خاتمی، نه مگر سیادت خاتمی به پیروزی اش مدد رساند؟ اگر می خواهید حوزه ی نفوذِ سیادت و این چند مترپارچه ی سیاه را دریابید، آیت الله خمینی را با عمامه ای سپید تجسم کنید. می شود؟ مطلقاً. در این چهل سال، بر طبل سیادت، بسیار بسیار کوفته شده. سیادتی که از دوردست های غبارآلود و ناگفتنی های مفتخواری برآمده و بصورت عمامه ی سیاه بر سر جماعتی نشسته. بجوری که شما “نمی توانید” خمینی را با عمامه ی سفید تجسم کنید.

هشت: می بینید حتی تجسم عمامه ی سفید بر سر آقای خمینی چه ناشدنی ست؟ و حال آنکه قرار بوده در زیر عمامه چیزی به اسم فهم و عقل و شعور و دانایی و خرد و انسانیت و شایستگی باشد. نه این که در زیرش چیزی نباشد و آن چند متر پارچه، سرپوشی باشد بر همان بی چیزی. که من در باره ی آقای خمینی و دیگرانی چون وی، به بی چیزیِ زیر عمامه باور ندارم. کاش بی چیزی بود. که بی چیزی، خودش یکجور دارایی ست. در زیر عمامه ی سیاه آقای خمینی، اگر از مهر و عطوفت و قانون مندی و ادب و درایت و نوعدوستی چیزی نبود، بجایش ولع سیری ناپذیری از یک مفهوم عبوس مذهبی بود که او را از یک وجبی گاندی شدن، به قهقرایی از نامردمی درانداخت و دستانش را که تا دیروز با قلم مأنوس بود، به خون بی گناهان آغشت.

نه: اگر این آزمایش دی ان ای، در زمان خود آقای خمینی صورت می پذیرفت و یک پزشکِ دوست و خیرخواه، بذاق دهان ایشان را می برد و به آزمایشگاه می سپرد و نتیجه ی دقیق آزمایش را به خود آقای خمینی نشان می داد، وی می پذیرفت؟ که مثلاً در آن آزمایش معلوم شده بود جناب خمینی، هشتاد درصدش افغانستانی ست و سیزده درصدش ترک و هفت درصدش مغول. می پذیرفت؟ هرگز. و البته همان پزشک و نتیجه ی آزمایشش، ناگهان دود می شدند. آیا خمینی با همه ی شهامت و شجاعت و دلیری و درشت گویی و تو دهن این و آن می زنم و آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند و ما چنان به زیرگوش شرق می زنیم که برقش از فلانجای غرب بیرون بزند و اگر این جنگ بیست سال طول بکشد و….، شهامت این را داشت که برگه ی آزمایش را به صدا و سیمای خودش بسپرد و خودش طی مصاحبه ای به مردم بگوید: من تا امروز گمان بر این داشتم که نسل اندر نسل سیدم، اما علم نشان داد که نه، من سید نیستم. این شهامت، آیا از جناب خمینی انتظار می رفت؟ آیا جنسِ شجاعت و شهامت جناب خمینی تا اینجا می توانست ادامه داشته باشد؟ مطلقاً و هرگز!

ده: اکنون نیز این شهامت را نه جناب خامنه ای دارد و نه سید محمد خاتمی و نه بسیاری از ساداتِ بر سرِ کار. چرا؟ خب چرایش مشخص است. به این دلیل که سیادت، محوری ترین شاکله ی شخصیتی و هویتی و معیشتیِ این جماعت شده. وگرنه شما به یک مهندس و پزشک و به یک کارگر بگو ما آزمایش کردیم و دیدیم شما سید نیستید؟ به کجایش بر می خورد؟ هان؟ مهندسی که از فکر و دانشش نان می خورد، اگر تا دیروز اسمش را می نوشته: مهندس سید ابراهیم، اکنون می نویسد: مهندس ابراهیم. راستی چرا این مهندس ابراهیم از این که ناگهان و بضرب یک آزمایش، دانسته دیگر سید نیست، بر نمی آشوبد؟ برای این که اعتبار حرفه ای و تخصصی و منبع درآمد وی، مهندس بودنِ اوست. و دانشی که وی بلد است و دیگران بخاطر این دانش، او را استخدام می کنند و به او پول می دهند. اما شما نمی توانید تجسم کنید که جناب خامنه ای ای که تا دیروز سیدعلی بوده، ناگهان و بضرب یک آزمایش بشود: شیخ علی. این ممکن نیست. مطلقاً. آرزوی این جماعت این است که ایکاش رد پای علم به اینجاها نمی کشید و کاری به راست و دروغ سیادتشان نداشت. پسران پیغمبر، و یکی چون سید احمد علم الهدی حاضرند دویست بار ذات الریه بگیرند و بمیرند اما به مرتبه ی شیخ احمد تنزل پیدا نکنند!

پسران پیغمبر» بقلم و با صدای محمد نوری زاد - چهارم اسفند نود و هفت - تهران

تجسم کنید مردمی که به زیارت مزار خمینی می روند، معلومشان شود که وی نه تنها سید و اولاد پیغمبر نبوده بل ایرانی نیز نبوده است. واویلا!!

گفت‌وگو: بهرام مشیری با محمد نوری‌زاد-نسخه با کیفیت

محمد نوری زاد

چهارم اسفند نود و هفت – تهران

این گزار شها در حال  تکمیل شدن است

 خبر گزاری مردانی نیوز

بیشتر بخوانید مطالب مرتبط  در این ضمیمه از    

محمد نوری زاد " نقض حقوق بشر": سفرهای ” صلح و دوستی" سخن روز" امام خمینی باد کاشت، رضا شاه نهال!

خبرنامه خبرگزاری مردانی نیوز

به زبانهای دیگر

English French German Italian Portuguese Russian Spanish
شما اینجا هستید: خانه مردانی نیوز حقوق بشر محمد نوری زاد " نقض حقوق بشر": سفرهای ” صلح و دوستی" سخن روز"چاقوکش ها و قمه کش های آسدعلی"می ترسند پس هستند! آوای شاهنامه"فرهنگ مفتخواری "بیست و دو دلیل برای سرنگونی جمهوری اسلامی" پسران پیغمبر + مصاحبه بهرام مشیری با نوری زاد